درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه صوتی کودکانه پیروزی کوکو

        جنگل قصه ی ما امسال دچار خشکسالی و کم آبی شده بود بچه ها جون و همین باعث شد که بیشتر پرنده ها و حیوانات خونه های خودشونو ترک بکنن و برای ساختن خونه های جدید به جنگل های دیگه سفر کنن.کوکو هم که یک فاخته بود به همراه خانواده ش […]

,

داستان کودکانه دختر شجاع

      توی یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا خواهر و برادری زندگی می کردند به نام عسل و علی . اونها هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به مدرسه شون که اون طرف رودخانه بود می رفتند. علی کلاس سوم بود و عسل تازه به کلاس اول […]

,

قصه صوتی کودکانه دوستی واقعی

      یکی بود یکی نبود ، بچه ها جونم میمون بازیگوش و جینجر سنجابه که توی جنگل زندگی می کردن دوستهای خیلی خوبی برای همدیگه بودن و همیشه هوای همو داشتن.اما شغال بدجنس به دوستی اونا حسادت میکرد و چشم دیدنشون رو نداشت.شغال بدجنس همیشه پیش حیوانات جنگل از میمون و سنجاب بد […]

,

قصه کودکانه نقشه موشی برای فرار

      یکی بود یکی نبود یک موش کوچولویی بود به اسم موسو که همراه مادرش توی سوراخی داخل یک درخت بزرگ انبه زندگی میکرد. موسو خیلی بازیگوش بود و کارهاش رو با بی دقتی و حواس پرتی انجام می داد. به همین خاطر مامان موشه همیشه بهش می گفت:” موسو حواستو جمع کن […]

,

داستان کودکانه درسی که کلاغ گرفت

      یکی بود یکی نبود توی یک شهر بزرگ توی یک محله شلوغ و پر از مغازه بالای یک درخت چنار بلند دو تا کلاغ زندگی می کردند به اسمهای کوکو و کیکی.. کلاغ کوکو عادت داشت که به سراغ مغازه ها بره و از خوراکی ها و غذای آدمها برداره، فرار کنه […]

,

قصه صوتی پادشاه عجول

        در زمانهای قدیم در سرزمین های دور دست پادشاهی داخل قصری بزرگ زندگی می کرد. پادشاه کشور رو اداره می کرد و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد. یکی از روزها که پادشاه داخل قصرش نشسته بود دو مرد در حالیکه با هم دعوا می کردند وارد قصر شدند. اونها در […]

,

قصه ی کودکانه کلید گمشده ی خرسی

        توی جنگل قصه ما خرس کوچولویی زندگی می کرد به اسم بانی. مامان و بابای بانی به تازگی یک اسکوتر قرمز رنگ زیبا برای بانی خریده بودند. بانی از اینکه صاحب یک اسکوتر قرمز رنگ شده بود خیلی خوشحال و هیجان زده بود. اون هر روز عصر اسکوترش رو برمیداشت و […]

,

قصه کودکانه من دروغ نمی گم

    فریز خرگوشه برای تولدش یه ساعت مچی خیلی قشنگ هدیه گرفته بود.اون با غرور و افتخار ساعتش رو به دوستاش نشون داد. مانتی راکونه همونجور که نگاهش به ساعت فریز خرگوشه بود و از اون خیلی خوشش اومده بود گفت :” جی نگاه کن، اون یه کرنومتر هم هست” بچه ها جون کرنومتر […]

,

قصه صوتی دونا داستان می نویسد

      داستان ما از این قراره که دونا اردکه می خواست در یک مسابقه ی داستان نویسی شرکت کنه اما اون نمیدونست چی بنویسه بچه ها.دونا توی پارک زیر درختی با خودکار و دفترچه اش نشسته بود و توی افکارش غرق شده بود.فیلی که در حال قدم زدن بود تا اردک رو دید […]

نارسیس در قصر آرزوها

  سلام مثل بهاره           گل و شکوفه داره عطر قشنگ دوستی      همراه خود میاره وقتی سلام می کنیم     شاپرکا می خندن بالهاشونو برامون           باز می کنن و می بندن سلام به دخترهای گلم، به پسرهای مهربونم ، حالتون خوبه؟ دلهاتون شاد و لبهاتون خندون هست؟ خوب الهی شکر که همتون سرحال و خوشحال […]