فریز خرگوشه برای تولدش یه ساعت مچی خیلی قشنگ هدیه گرفته بود.اون با غرور و افتخار ساعتش رو به دوستاش نشون داد. مانتی راکونه همونجور که نگاهش به ساعت فریز خرگوشه بود و از اون خیلی خوشش اومده بود گفت :” جی نگاه کن، اون یه کرنومتر هم هست”
بچه ها جون کرنومتر وسیله ای هست کهبرای اندازه گیری زمان استفاده می شه،کرنومتر زمان رو از موقعی که فعال میشه تا موقعیکه متوقف میشه و وایمیسه محاسبه می کنه، بعضی از ساعتها کرنومتر هم دارن عزیزای من، مثل ساعت فریز خرگوشه.
بعد مانتی راکونه به فریز گفت :” اجازه بده ما مسابقه بدیم و تو هم برامون زمان بگیری ”

دوستان تصمیم گرفتن که یک دور دور چمنزار بدون. اونها سر جاهای خودشون قرار گرفتن و فریز خرگوشه شروع کرد به شمردن:” یک ، دو، سه ، حرکت” هرکدومشون تا جایی که میتونستن سریع دویدن و سعی کردن از همدیگه جلو بزنن. فریز پشت سر اونا ایستاده بود تا زمانشون رو حساب کنه و ببینه کی زودتر به خط پایان می رسه. فریز مرتب اونارو تشویق می کرد و فریاد می کشید :” سریع تر ، سریعتر ، بدویین”

بالاخره دوستان با خستگی و در حالیکه نفس نفس میزدن از خط پایان گذشتن. فریز گفت :” دو دقیقه و پنجاه و پنج ثانیه ، شاید فردا بتونین یه کم سریع تر بدوین”
بعد فریز از دوستاش پرسید :” کی دوست داره بامن تا بالای اون کوه بیاد؟ من تا حالا از اون کوه بالا نرفتم، حتما از اونجا چشم انداز خیلی قشنگی به جنگل وجود داره، تازه با ساعت جدید من حواسمون به ساعت و زمان هم هست که برای شام دیر نکنیم ”
دوستان هنوز از مسابقه دویدن خسته بودن ،اما مانتی گفت که دوست داره با فریز تا بالای کوه بیاد،فریز خرگوشه خیلی خوشحال شد چون مانتی بهترین دوستش بود.

با خوراکی هایی که توکوله پشتیشون گذاشته بودن، دو تا دوست شروع به حرکت کردن و به سمت کوه به راه افتادن. روز بسیار خوب و عالی ای بود ، ساعت جدید فریز زیر نور آفتاب برق می زد و می درخشید. وقتی که اونا به جنگل بزرگ رسیدن ، مانتی پرسید :” آیا تو فکر میکنی اینجا هیولا داره؟”
فریز با خنده گفت :” شوخی نکن ،هیولایی توجنگل وجود نداره،اونا فقط تو ذهن ما هستن ،اون هم به این خاطر که ما باورشون کردیم، وگرنه هیولایی وجود نداره”

بعد از مدتی که دو تا دوست پیاده روی کردن،اونا تصمیم گرفتن تا یک کمی استراحت کنن. همینجور که مانتی داشت به خورشید بالای سرشون نگاه می کرد گفت :” من خیلی گرممه ،می خوام یک کم شنا کنم” فریز خرگوشه هم قبول کرد.اون ساعت جدیدش رو روی یک تکه سنگ گذاشت تا خیس نشه.

بعد از اینکه حسابی آب تنی کردن فریز به ساعتش نگاه کرد و گفت :”هنوز یه عالمه وقت داریم، بیا قبل از اینکه به راهمون ادامه بدیم یک کمی چرت بزنیم و بخوابیم”
فریز خیلی سریع خوابش برد،اما مانتی راکونه خسته نبود.اون به ساعت جدید فریز که در زیر نور آفتاب می درخشید و برق می زد نگاه کرد. مانتی با خودش فکر کرد:” دلم می خواد بدونم این ساعت روی دست من چه شکلی میشه ، اصلا بهم میاد یا نه” وبعد با دقت ساعت رو برداشت ، اما همونطور که داشت تلاش می کرد تا ساعت رو روی مچ دستش ببنده ،ساعت از دستش لیز خورد و روی سنگ افتاد، شیشه ساعت شکست و تیکه تیکه شد.
مانتی به شدت ترسیده بود و وحشت کرده بود بچه ها،حالا چی کار کنه؟ هدیه تولد بهترین دوستش از دستش افتاده بود و شکسته بود.حالا اون چه کاری باید انجام می داد؟ حتما فریز دیگه نمیخواست باهاش دوست باشه و هیچوقت هم نمیخواست با اون حرف بزنه.

وقتی که فریز از خواب بیدار شد و ساعت شکسته ش رو دید، خیلی عصبانی شد.اون به مانتی نگاهی انداخت ولی قبل از اینکه بخواد حرفی بزنه مانتی گفت :” من نمیدونم چه اتفاقی افتاده، من این کار رو نکردم،شاید تو تصادفی و اتفاقی توی خواب ساعتت رو شکونده باشی” ، مانتی داشت دروغ می گفت بچه ها. اما به نظر می رسید که فریز خرگوشه حرفای مانتی رو باور نکرده .فریز با عصبانیت و اخم زیاد ساعت شکسته ش رو توی کوله پشتیش گذاشت.

بله بچه ها همونطور که اون دوتا در جنگل حرکت می کردن و به راهشون ادامه می دادن مانتی گفت :” من بهت دروغ نمی گم،من دوست تو هستم،شاید وقتی خواب بود خواب بد دیدی و اشتباهی دستت خورده و ساعتت رو شکوندی ، می دونی، این جور چیزا پیش میاد دیگه” بعد ادامه داد:” یا شایدم یه هیولا اومده و ساعتت رو شکونده،یا شایدم زلزله باعث شده ساعتت بیفته و بشکنه”
مانتی با تلاش و کوشش زیاد سعی می کرد تا صداش خیلی خونسرد و آروم به نظر بیاد. مانتی با تمام وجود و از صمیم قلبش احساس می کرد که فریز میدونه و فهمیده که مانتی راستش رو نمی گه.مانتی خیلی حس بد و ناخوشایندی داشت. انگار یه چیزی روی قلبش و وجودش سنگینی می کرد و هی بزرگ و بزرگ تر می شد.

مانتی ، از بس فکرش مشغول دروغی شده بود که گفته بود و هر لحظه سنگینی بیتری رو توی قلبش احساس می کرد اصلا حواسش به مسیر و راهی که داشتن می رفتن نبود، به خاطر همین ناگهان پاش به یه سنگ گیر کرد و خورد زمین. هر چی بیشتر مانتی داستان های جدید درست می کرد و بهانه های مختلف از خودش در میورد، قلب اون سنگین تر و سنگین تر می شد. ناگهان مانتی فریاد زد:” وای” و آرام بلند شد. اون احساس خستگی و درموندگی می کرد.مانتی بالاخره به فریز گفت :” صبر کن ، من فکر میکنم که باید یه چیزی به تو بگم”

بعد مانتی اون احساس سنگینی ای رو که به خاطر دروغ گفتن تو قلبش احساس می کرد بیرون ریخت. مانتی گفت :”چیزی که من گفتم درست نبود، من دروغ گفتم،تو ساعتت رو نشکوندی،من اون کار رو کردم، وقتی که داشتم تلاش می کردم ساعت رو روی مچ دستم ببندم و تو خواب بودی،اون از دستم لیز خورد و روی سنگ افتاد وبعد شیشه ش شکست”
بچه ها جونم با هر کلمه ای که مانتی می گفت ، قلبش سبک تر و سبک تر می شد. بعد اون ادامه داد:” همش میترسیدم که بهت راستش رو بگم،من فکر می کردم که اگر بهت بگم تو دیگه نمیخوای هیچوقت با من حرف بزنی و دوست من بمونی”

فریز گفت :” تو کاملا درست میگی، من دیگه هیچوقت دوست تو نمی شم،تونه تنها ساعت من رو شکوندی بلکه بهم دروغ هم گفتی،دوستای واقعی هیچوقت به هم دروغ نمی گن،من هیچوقت تو رو نمی بخشم، تو دیگه دوست من نیستی،من دلم می خواد تنهایی به بالای کوه برم،دیگه دلم نمی خواد ببینمت ، هیچوقت” ، اینارو که گفت ، فریز راه افتاد و مانتی رو پشت سرش جا گذاشت.

حالا این فریز بود که توی قلب خودش احساس سنگینی می کرد، اون انقدر عصبانی بود که با وجود این همه سختی و سنگینی داشت به سمت قله کوه حرکت می کرد. وقتی که اون بالاخره به بالای کوه رسید، نتونست به تنهایی از اون منظره زیبا لذت ببره.اون تمام مدت داشت به مانتی فکر می کرد.
گرچه فریز از دست مانتی خیلی عصبانی و ناراحت بود،با تمام وجودش و از صمیم قلبش آرزو می کرد که ای کاش مانتی با اون بود و میتونستن کلی درباره چیزهای مختلف با هم حرف بزنن. ناگهان فریز صدایی رو از پشت سرش شنید.

یه دفعه مانتی گفت :” من اینجام ، من بزرگترین هویجم رو برای تو اوردم،اجازه بده ساعتت رو فردا پیش ساعت ساز ببرم تا اون رو تعمیر کنه،ممکنه خواهش کنم تا منو ببخشی؟ من بابت اتفاقی که افتاد خیلی متاسفم”

فریز با صدای بلند گفت :” البته که تو رو می بخشم” و بعد دو تا دوست همدیگه رو محکم بغل کردن. بعد فریز ادامه داد:” ما نباید اجازه بدیم تا یه ساعت شکسته دوستی مارو به هم بزنه ، تو اینطوری فکر نمی کنی؟”
حالا هر دوتای اونا احساس سبکی و راحتی وخوشحالی می کردن. فریز هم دیگه تو قلبش هیچ سنگینی ای رو احساس نمی کرد بچه ها. فریز و مانتی خندیدن و حسابی با همدیگه از منظره زیبا و شگفت انگیز جنگل از بالای کوه لذت بردن.

تو راه برگشت به خونه اونا باز هم از جنگل بزرگ و زیبا رد شدن. فریز گفت :” شاید تو راست میگی، شاید تو جنگل هیولا وجود داشته باشه”
مانتی گفت :” چه نوع هیولاهایی می تونن باشن؟”
فریز گفت :” به نظرم دروغ و عصبانیت هیولاهای سنگینی هستن”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی خوب بود.ممنون
سپاس از شم همراه عزیز
بسیار عالیست ولی خواهش دارم در بیان کلمات داستان تلاش شود زبان پارسی استفاده گردد ولطفا داستان با کلمه های مثبت گفته شود وکودکان را بادنیای مثبت آشنا کنیم اگه میخواییم بگیم اینکار بد بهتره بگیم اینکار خوب نیست تا کلمات مثبت بیشتر استفاده گردد ودنیا ی آینده را از کلمات منفی وآثار آن نجات دهیم
درود بر شما و ممنون از نظر ارزشمندتون دوست عزیز ، چشم حتما سعی می شود در قصه ها از کلمات مثبت بیشتری استفاده شود
فوق العاده عالی
ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز
من که خیلی لذت بردم. مرسی
ممنون از شما همراه عزیز
خوب بود
سپاس از شما همراه عزیز
ممنون از قصه ی زیبای تون🙏
سپاس از شما دوست عزیز که همراه ما هستین
هم خودم، هم دخترام لذت بردن…
ممنون از شما دوست عزیز
ما نباید دروغ بگیم.
مرسی از نظر خوبت دوست عزیز ، بله کاملا درسته
ممنونم از داستانهای زیباتون من هر شب برای بچه هام یکی از داستانهاتونو میزارم خیلی لذت میبرن مخصوصا برای ما که ایران نیستیم و دسترسی به کتابهای فارسی نداریم واقعا ممنونم و خسته نباشید❤️
درود بر شما دوست عزیز ، ممنون از نظر لطفتون خوشحالیم که قصه ها براتون مفید واقع شدن😊
یعنی هر جی بگم کمه عاااااااااااااااااااااااالی بود!
ممنون ازشمادوست مهربان
بسیار عالی❤️💖🌹
ممنونم از شما دوست عزیز
خیلی خیلی اموزشی و من یاد گرفتم که دروغ نگویم 👏👏😘😘
سلام. خیلی ممنون از داستان زیبا. 🌷🙏🌹💐💐
ممنون از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
خیلی جالب بود ممنون
ممنون از همراهی شما دوست عزیز
سلام ماازاین همه قصه های جذاب وجالب یک عالمه نتیجه ی خوب میگیریم خیلی ممنون💐💐💐💐💐💐🌷🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹🌹🙏🙏🙏🙏🙏
ممنونم از شما دوست مهربانم که به قصه های وولک گوش می کنی
بسیار زیبا و آموزنده بود، سپاس فراوان …🙏🌺
ممنون از نظر لطف و همراهی ارزشمندتون
سلام خیلی خیلی زیادداستان خوبی بود. 🌹🌹❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️🤩🤩💖💖💋💋🌺🌺🌺🥀🥀🥀🌹🌹🌹🏵️🏵️🏵️🌻🌻🌻
سلام، من راست میگم که سگ ها را دوست دارم.
سلام دوست مهربانم، آفرین به شما که سگ ها رو دوست داری
سلام این قصه علیه
خیلی ممنون که نظرتو نوشتی برای وولک نیایش!
این جدید من اینو چند سال پیش گوش دادم
آنیسای عزیز ممنون که نظر دادی
ععععععععععععععااااااااااااااااااااااااالللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییی
💕💕💕
خیلی عالی مابه وولک افتخار میکنیم
ما هم به همراهان وولک افتخار می کنیم بهناز جان
عالی بود من که خیلی خیلی دوست داشتم😍😍😍
ممنون زینب عزیز!
عالی بود من از این قصه خیلی خوشم اومد😘😘
خیلی خوشحال شدم که قصه رو دوست داشتی آرمین جان!
عالی بود من خیلی لذت بردم ممنون از قصه های خوبتون
ممنون از تو پارمیس عزیزم که وولک و همراهی می کنی
عالی بود
تشکر
عالی
عالی
عالی
عالی
عالی
تشکر ترنم عزیز
خیلی عالی بود ممنون از شما درخواست دارم که اگر امکان داره قصه های طولانی بیشتر بزارید ممنون 😀من همیشه با صدا ی قشنگ شما خواهیم میبره 😴😴😴😴😴😌😌
ممنون که با وولک و قصه های ما همراهی نرگس عزیز
بسیار هم عالی
خیلی خوب بود
ممنونم آذین جان
عالی بود من هیچ وقت دروغ نمی گم
خیلی کار خوبی می کنی علی اکبر جان!
سلام خیلی قصه ی قشنگی بود ممنون اگه میشه قصه های باب اسفنجی رو بذارید🙏🙏🌺🌺
سلام ممنون که نظرتو به وولک گفتی هستی جان! حتما
عالی
تشکر
عاااااالییییی
تشکر
خیلی داستان قشنگی بود ممنونم😍😍😍
ممنون از شما اسراجانم
مثل همیشه عالی
تشکر
مرسی از قصه ی زیبا و اموزندتون
ممنون از همراهی شما مرینت عزیز
واقعا عالی بود ممنون🥰
ممنونم از نظرت دوست خوبم
سلام من آلارا ی ۹ ساله هستم
بنظر من این قصه عالیی و خیلی آموزنده است
سلام آلارای عززی
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دوست خوبم
این قصه درباره ی دروغ پس چرا توی دسته بندی قصه های درباره ی دروغ نیست؟
دسته بندی هارو به زودی به روز میکنیم عزیزم
خیلی ممنون از قصه هاتون وولک 👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍👍⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘⚘🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈🌈💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌻🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🏞⛰🏕🌞🌞☀️☀️⛺⌚🕔🕢🕑🕚🕕🕠🕖🕑🕞🕠🕖🕟
ممنون فرناز جان دوست مهربونم
من خیلی قصه هاتون رو دوست دارم و همیشه قصه هاتون یک درس خوب به بچه ها یاد میده مثل این که نباید دروغ گفت چون کار خوبی نیست و بعضی وقت ها حقیقت تلخ ولی بهتر از دروغ گفتن است✔✔
این خیلی عالیه که تو از قصه ها چیزهای خوب یادمیگیری دوست باهوش من
خیلی قشنگ بود من که لذت بردم و هم آموزنده بود ❤❤❤
ممنون دوست خوبم
سلام دستتون درد نکنه عالی بود ممنون اگر میشه قصه ی سونیک را هم بگزارید
🙏❤🙏💚🙏💛🙏🧡🙏💙🙏💜🙏
سلام دوست قشنگم خیلی ممنونم از پیشنهادت، حتما