3.6/5 - (51 امتیاز)

 

 

 

 

توی جنگل قصه ما خرس کوچولویی زندگی می کرد به اسم بانی. مامان و بابای بانی به تازگی یک اسکوتر قرمز رنگ زیبا برای بانی خریده بودند. بانی از اینکه صاحب یک اسکوتر قرمز رنگ شده بود خیلی خوشحال و هیجان زده بود. اون هر روز عصر اسکوترش رو برمیداشت و توی جنگل اسکوتر سواری می کرد.

اون روز هم طبق معمول روزهای دیگه بانی کلاه کاسکتش رو برداشت و به طرف در رفت. مامان خرسه با دیدن بانی گفت:” کجا میری بانی ؟” بانی گفت:” مامان میخوام اسکوتر جدیدم رو به دوستم کوکی نشون بدم. اون هنوز اسکوترم رو ندیده ! خیلی زود برمی گردم” مامان با تعجب گفت:” اما خونه دوستت کوکی توی جنگل بالایی هست که خیلی از اینجا دوره ! تا بخوای برگردی خیلی دیر میشه.. نگاه کن آسمون هم ابریه ، حتما بارون شدیدی در راهه ، نمی خوام که خیس بشی و سرما بخوری پسرم..”بانی مامان رو با خواهش نگاه کرد و گفت:” نگران نباش مامان جون، من بارونی قرمزم رو هم همراهم می برم که خیس نشم.. قول میدم که مراقب خودم باشم و خیلی زود برگردم ”

اما مامان خرسه که هنوز نگران بود گفت:” نمیتونی فردا به دیدن کوکی بری؟” بانی مامانش رو بغل کرد و گفت:” مامان خواهش می کنم، کوکی بهترین دوست منه ! دوست دارم هرچه زودتر اسکوتر جدیدم رو بهش نشون بدم!” مامان خرسه که اصرارهای بانی رو دید آهی کشید و گفت:” باشه حالا که انقدر دوست داری برو ، اما حتما کلاه کاسکت رو سرت بکن و قبل از تاریک شدن هوا به خونه برگرد..”

بانی با خوشحالی گفت:” ممنونم مامان، کوکی حتما از دیدن اسکوتر جدیدم خیلی خوشحال میشه  ” و از خونه بیرون دوید و به سمت اسکوترش رفت. سپس کلاهش رو سرش کرد و با سرعت به طرف خونه کوکی رفت.

همه کسانی که بانی رو با اسکوتر جدیدش می دیدند اون رو نگاه می کردند و ازش تعریف می کردند. اسکوتر بانی قرمز و براق بود و بانی اولین حیوونی بود که توی جنگل اسکوتر سواری می کرد، به همین خاطر همه با دیدن اون با علاقه نگاهش می کردند و براش دست تکون می دادند.

بانی خیلی زود به خونه کوکی رسید . کوکی با دیدن اسکوتر بانی حسابی ذوق زده شد و بعد دوتایی سوار اسکوتر شدند و کلی بازی کردند. بعضی از دوستان کوکی که اونها رو سوار بر اسکوتر می دیدند با هیجان می گفتند:” بانی میشه ما رو هم سوار اسکوترت بکنی؟”

بانی هم که دوست داشت همه رو خوشحال کنه اونها رو سوار کرد تا همه اسکوترسواری رو تجربه کنند. حالا دیگه بانی حسابی خسته شده بود. کوکی از بانی خواست تا به خونه شون بره و کمی استراحت کنه و چیزی بخوره. بانی قبول کرد و دوتایی به خونه کوکی رفتند. بانی اسکوترش رو جلوی خونه کوکی گذاشت و اون رو قفل کرد.

کوکی برای بانی عسل شیرین و توت تازه آورد. بانی با خوشحالی گفت:” متشکرم کوکی، تو خوراکی های مورد علاقم رو برام آماده کردی!” کوکی خندید و گفت:” منم از تو ممنونم که تا اینجا اومدی و با هم اسکوتر سواری کردیم..”

بعد از خوردن خوراکی ها بانی به سمت در رفت و گفت:” دیگه باید برم ، به مامانم قول دادم که قبل از تاریک شدن هوا به خونه برگردم..اما حتما هفته بعد هم به دیدنت میام تا با هم اسکوترسواری کنیم..”

درست همون موقع که بانی می خواست سوار اسکوترش بشه صدای رعد و برق بلندی شنیده شد و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد.

کوکی با نگرانی گفت:” وای نه ! توی این بارون شدید چطوری می خوای به خونه بری؟” بانی بارونی قرمز رنگش رو پوشید و کلاهش رو روی سرش گذاشت و گفت:” نگران نباش کوکی اینطوری خیس نمی شم! مطمین باش که خیلی آروم میرم و اتفاقی نمیفته..” سپس به سمت اسکوترش رفت و دستش رو داخل جیبش کرد که کلید رو بیرون بیاره و قفل اسکوتر رو باز کنه .ولی هر چقدر جیب هاش رو گشت کلید رو پیدا نکرد. بانی با نگرانی گفت:” نمیدونم کلید این قفل کجاست! هر چقدر می گردم کلید رو پیدا نمی کنم!” کوکی گفت:” شاید کلید رو جایی انداختی!”  کوکی به داخل خونه رفت و از مامانش خواست تا خونه رو بگرده شاید کلید قفل پیدا بشه .. مامان کوکی همه جا رو با دقت گشت، ولی خبری از کلید نبود که نبود.

بانی با نگرانی و ناراحتی گفت:” وای نه ! بارون داره شدیدتر میشه ! حالا چطوری به خونه برم؟ ” کوکی گفت:” بانی حالا که کلید رو نمی تونی پیدا کنی و بارون هم شدیدتر شده  بهتره که امشب رو خونه ما بمونی .. اینطوری خیال همه مون راحتتره ”

بانی که دید چاره ای نداره و بدون باز کردن قفل نمی تونه کاری بکنه قبول کرد و به همراه کوکی به داخل خونه رفتند. کوکی گفت:” چرا توی خونه کلاهت رو برنمیداری ؟” بانی در حالیکه از پنجره به بارون نگاه می کرد با بی حوصلگی کلاهش رو از سرش برداشت. ناگهان چیزی از داخل کلاه روی زمین افتاد. باور کردنی نبود اون کلید قفل بود که از داخل کلاه به روی زمین افتاده بود. کوکی با هیجان گفت:” وای بانی خیلی بامزه است.. تو کلید رو اشتباهی داخل کلاهت گذاشته بودی!” بانی هم خوشحال شد و هم کمی خجالت کشید و در حالیکه صورتش قرمز شده بود گفت:”  وای اصلا نمی دونم چطوری کلید رو اونجا گذاشتم ! متاسفم همه رو به دردسر انداختم..”

مامان کوکی با مهربونی گفت:” اشکالی نداره ! مهم اینه که الان کلیدت رو پیدا کردی! الان هم بهتره که همونطور که تصمیم گرفته بودیم اینجا بمونی .. من به مامانت اطلاع دادم و ازش اجازه گرفتم که امشب رو اینجا بمونی.. می تونیم به بقیه دوستهای کوکی هم بگیم که برای شام به اینجا بیان تا با هم بازی کنید و یک شب خاطره انگیز داشته باشید..”

بانی و کوکی از خوشحالی هورایی کشیدند و همدیگه رو بغل کردند. بانی گفت:” ممنونم از پیشنهاد خوبتون” بعد هم کلید رو با دقت داخل جیبش گذاشت. اون شب همه دوستهای کوکی به اونجا اومدند و در کنار بانی کلی بازی کردند و به همگی خیلی خوش گذشت و همه اینها به لطف اشتباه بامزه ای بود که بانی انجام داده بود.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





71 پاسخ
  1. زینب دادرس ونیکان دادرس
    زینب دادرس ونیکان دادرس می گوید:

    سلام به خاله صدف مهربون از شما ممنونم که برای ما قصه های قشنگ وولک رو میگین تا ما لذت ببریم 🥰🥰🥰🥰🥰😘😘😘😘😘من و داداشم هر شب به قصه های قشنگتون گوش میدیم.داداشم دو ماهشه من کلاس سومم.ممنون از قصه های قشنگتون😍😍😍😍😍😍😍🥰

    پاسخ
  2. 🌟امیرطاها🌟
    🌟امیرطاها🌟 می گوید:

    سلام خوبید خاله صدف شما من رو یادتون هست
    قستون مثل همیشه عالی عالی بود😘😍😘😍😘😍

    پاسخ
  3. سارا عابدی
    سارا عابدی می گوید:

    سلام وولک جان!
    ممنون از قصه های خوشگل شما. من بیشتر شب ها به قصه‌های شما گوش میدم.
    لطفاً قصه های السا و آنا رو هم بذارید.

    ممنون میشم. ❤️💛💝💙💚

    پاسخ
  4. هستی شریفی
    هستی شریفی می گوید:

    سلام من این قصه رو گوش دادم خیلی قشنگ بود ممنون که هر شب قصه های جدید میزارید من هر شب به قصه های شما گوش میدم ممنون از شما🌺🌺🌷🌷💐💐🌸🌸🌹🌹⚘⚘🌻🌻

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام خیلی ممنون از نظر خوبتون
      داستان های ویدیویی هم مخاطبان خودشون رو دارند و برای بچه ها بسیار سرگرم کننده هستند

      پاسخ
  5. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    سلام من ۸ ساله هستم و هر شب خودم و خواهرم از قصه های شما می خونیم و قصه هاتون فوق العاده است.
    ممنون

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست من
      ما هر روز برای شما عزیزان قصه تولید میکنیم و در سایت میذاریم تا شما بشنوید و ببینید و لذت ببرید

      پاسخ
  6. Ail
    Ail می گوید:

    Ali💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💞💕❣💗🏀🏀🤎🤎🤎🖤🖤🖤🖤🖤🖤🤎🤎❣❣💕💕💕💞🏐🏐💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖🎖🎖🎖🎖🎖🎖🍇🍇🎖🎖🎖🎖🎖🍇🍇🍇🍇🍇🥉🥉🥉🥉🥉🥉🍉🥉🥇🥇🥇🥈🍒🥇🥇🥈🥈🥇🥈😘😘😘😘😘😋😋😋😛😛😜😜😜😜😝😝🤪😘😘😘😚🙂🙂🙂🙂😂🤣🤣😀😀😀😀🥰🥰💟💕💕💞💓💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ
  7. آمین
    آمین می گوید:

    آلی آفرین بهترین بود ممنون 😘😘😘🥰🥰🥰🐕🐶🐶❤❤❤❤❤💋💋💋🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷

    پاسخ
  8. ملورین
    ملورین می گوید:

    مثل همیشه عالی و با صدایی بسیار زیبا همیشه برای ما قصه های زیبایی می گذارید تا ما از قصه ها لذت ببریم و خواب شیرینی داشته باشیم خیلی خیلی از شما ممنون هستیم ❤️❤️🙏🙏😍😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *