قصه جذاب و شنیدنی درسی که کلاغ گرفت
4.1/5 - (18 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود توی یک شهر بزرگ توی یک محله شلوغ و پر از مغازه بالای یک درخت چنار بلند دو تا کلاغ زندگی می کردند به اسمهای کوکو و کیکی.. کلاغ کوکو عادت داشت که به سراغ مغازه ها بره و از خوراکی ها و غذای آدمها برداره، فرار کنه و بالای درخت بخوره. یک روز که کوکو به همراه دوستش کی کی بالای شاخه درخت نشسته بودند کوکو به کی کی گفت : هی اون مغازه شیرینی فروشی رو میبینی؟ اون کلوچه ها رو نگاه کن ، نظرت چیه که با اون کلوچه ها یک جشن درست و حسابی به پا کنیم؟”
کی کی نگاهی به کلوچه ها کرد و گفت:” کوکو تو همش به فکر برداشتن خوراکی های آدمها هستی! این شهر پر از موش و حیوانات کوچیک دیگه است. بهتر نیست به جای برداشتن غذای آدمها این حیوانات رو شکار کنیم ؟ می دونی اگر آدمها ما رو در حال برداشتن غذاشون گیر بندازند چه اتفاقی می افته؟”
کوکو با بی حوصلگی گفت:” ای بابا این حرفها چیه می زنی… من تصمیمم رو گرفتم و باید هر طوری هست از اون کلوچه ها بردارم.. معلومه که من دوست دارم اون کلوچه آماده و داغ رو بخورم تا که برم با زحمت دنبال شکار بگردم” بعد هم به سمت دکه شیرینی فروشی پرواز کرد.
بوی شیرینی و کلوچه های داغ توی هوا پیچیده بود. یک مرد چند تا کلوچه تازه خریده بود و توی بشقاب توی دستش بود. کوکو از کنارش رد شد و به سرعت کلوچه ای رو از داخل بشقاب با منقارش برداشت و پرواز کرد. مرد و همه آدمهایی که اونجا ایستاده بودند مات و مبهوت کوکو رو که از اونجا دور میشد رو نگاه کردند.

کوکو روی شاخه درخت نشست و مشغول خوردن کلوچه شد. کیکی با دیدن کوکو سرش رو تکون داد و با ناراحتی گفت:” خوردن غذایی که از دیگران دزدیده شده اصلا کار خوبی نیست! :” کوکو بدون اینکه به حرفهای دوستش گوش بده کلوچه رو خورد و گفت:” تو خیلی حساس هستی و خودت رو بی دلیل ناراحت می کنی! راستی شنیدم که این نزدیکی ها یک مغازه خیلی بزرگ هست که شیرینی های خیلی خوشمزه ای داره ، موافقی یک سر به اونجا بزنیم؟!”

کیکی سرش رو تکون داد و با افسوس گفت:” تو اصلا تغییر نمی کنی کوکو ! ” و به سمت لونه خودش رفت و از داخل لونه اش یک تاج طلایی رنگ براق رو بیرون آورد و روی سرش گذاشت و خودش رو توی آینه جیبی نگاه کرد. کوکو با تعجب پرسید:” این رو از کجا آوردی؟ ” کیکی گفت:” وقتی که کنار دریاچه دنبال غذا می گشتم و این تاج طلایی رو زیر درخت پیدا کردم!”

کوکو نگاه تحسین برانگیزی به کیکی کرد و گفت:” اووه تو موقع شکار چه چیزهای جالبی پیدا می کنی! تو با این تاج واقعا زیبا شدی! خیلی بهت میاد..”
دیگه هوا تاریک شده بود و هر کدوم از کلاغ ها به لونه خودش رفت و خوابید. صبح روز بعد کوکو آماده بود تا به مغازه بزرگ شیرینی فروشی بره. با وجود اینکه کی کی علاقه ای به رفتن با کوکو نداشت ولی کوکو با اصرار ازش خواست که همراهش بیاد. بالاخره کی کی راضی شد و دو تایی به نزدیک مغازه رفتند و روی تیر چراغ برقی که جلوی مغازه بود نشستند.
کوکو با دقت به داخل مغازه نگاه کرد و گفت:” به نظر میاد که شیرینی ها رو داخل سینی های بزرگ گذاشتند! من اینجا منتظر می مونم تا در یک فرصت مناسب که صاحب مغازه حواسش نیست به پایین برم و بزرگترین شیرینی رو بردارم .. آخ جوون! چند دقیقه بعد ، ما خوشمزه ترین شیرینی رو می خوریم ..”

 

 

کیکی خیلی سعی کرد که کوکو رو از این کار منصرف کنه ، اما کوکو مصمم بود که هر طوری شده نقشه اش رو عملی کنه .. چند دقیقه بعد لحظه ای که کوکو منتظرش بود فرا رسید. صاحب مغازه مشغول صحبت کردن با تلفن بود که کوکو به سمت شیرینی ها پرواز کرد. اون کنار سینی شیرینی ها نشست و می خواست بزرگترین شیرینی رو انتخاب کنه . همون موقع صاحب مغازه که صحبتش تموم شده بود متوجه حضور کوکو داخل مغازه شد و ملاقه ای که کنار دستش بود رو برداشت و به سمت کوکو پرتاب کرد. کوکو حواسش به شیرینی ها بود و متوجه این اتفاق نشد. ملاقه درست به صورت کوکو کوبیده شد و کوکو به همراه ملاقه نقش زمین شدند. صاحب مغازه از پشت پیشخوان بیرون اومد و با عصبانیت به طرف کوکو اومد. کی کی با دیدن کوکو که روی زمین افتاده بود شوکه شد. اون همه اتفاقها رو از بیرون دیده بود و با خودش فکر کرد که اگر سریع کاری نکنه دیگه معلوم نیست چه اتفاقی برای کوکو میفته ! به همین خاطر سریع از تیر چراغ برق پایین اومد و وارد مغازه شدو تاجی رو که از کنار دریاچه پیدا کرده بود و به همراه داشت رو به سمت صاحب مغازه پرت کرد. صاحب مغازه با دیدن تاج طلایی توجهش به سمت تاج جلب شد و به طرف تاج رفت.

کیکی به سرعت به طرف دوستش کوکو رفت و بهش کمک کرد تا از زمین بلند بشه و بتونه پرواز کنه. کلاغها به سرعت از مغازه خارج شدند و به طرف تیر چراغ برق رفتند.کوکو که از این اتفاق حسابی ترسیده بود و شوکه شده بود با ناله گفت: ” ممنونم کی کی تو جون منو نجات دادی! کاش زودتر به حرفت گوش می دادم و به سراغ خوراکی های آدمها نمی رفتم.. اگر حرفهات رو قبول می کردم و مثل تو به دنبال شکار می رفتم الان نه تنها ملاقه به سرم نمی خورد بلکه تو هم تاجت رو از دست نمیدادی ، لطفا من رو ببخش ، تو به خاطر من تاجت رو از دست دادی..”

کیکی نفس راحتی کشید و گفت : ” اشکالی نداره ! خوشحالم که تو صدمه ای ندیدی و نجات پیدا کردی.. این تجربه ای برای تو بود تا از این به بعد به فکر برداشتن غذای دیگران نباشی و خودت به دنبال شکار بری..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





54 پاسخ
  1. سارینا
    سارینا می گوید:

    عالی بود ممنون از قصه های خوبتون من از شنیدن قصه هاتون لذت میبرم و عاشق قصه های خوبتون هستم

    پاسخ
  2. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    سلام خانم قصه گو خوبید قصه ی خیلی قشنگی بود . عالی عالی عالی 🥰🥰😍😘😘😘 فقط یک زره اروم تر قصه بگید 🤫🤫یک زره فکر کنید شما خیلی بلند قصه میگید🤔🤔🤔لطف یک زره اروم تر😅😅خدانگهدار🤭

    پاسخ
  3. رضا
    رضا می گوید:

    سپاس. فقط اینکه لطف میکنید داستان‌هایی که برای بچه‌ها ی زیر 4 سال مناسب باشه رو معرفی میکنید

    پاسخ
  4. فاطمه زهرا
    فاطمه زهرا می گوید:

    اول ممنونم بابت سایت تون وتشکر می کنم بابت زحمت تون
    من اکثرشبها برای بچه هام از سایت تون قصه می خونم.ولی واقعیتش از داستانهای خارجی و اسم های خارجی خسته شدم.بهتر نیست که از داستانهای ایرانی استفاده کنید

    پاسخ
  5. 🦋آوا راستی لاری 🦋
    🦋آوا راستی لاری 🦋 می گوید:

    قصه ها تون عالی هست 🌺
    مرسی ❤
    بازم قصه های جدید بزارید🙏
    مرسی از وولک 🦋
    من خیلی قصه ها تون رو دوست دارم😍😍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *