یکی بود یکی نبود توی یک شهر بزرگ توی یک محله شلوغ و پر از مغازه بالای یک درخت چنار بلند دو تا کلاغ زندگی می کردند به اسمهای کوکو و کیکی.. کلاغ کوکو عادت داشت که به سراغ مغازه ها بره و از خوراکی ها و غذای آدمها برداره، فرار کنه و بالای درخت بخوره. یک روز که کوکو به همراه دوستش کی کی بالای شاخه درخت نشسته بودند کوکو به کی کی گفت : هی اون مغازه شیرینی فروشی رو میبینی؟ اون کلوچه ها رو نگاه کن ، نظرت چیه که با اون کلوچه ها یک جشن درست و حسابی به پا کنیم؟”
کی کی نگاهی به کلوچه ها کرد و گفت:” کوکو تو همش به فکر برداشتن خوراکی های آدمها هستی! این شهر پر از موش و حیوانات کوچیک دیگه است. بهتر نیست به جای برداشتن غذای آدمها این حیوانات رو شکار کنیم ؟ می دونی اگر آدمها ما رو در حال برداشتن غذاشون گیر بندازند چه اتفاقی می افته؟”
کوکو با بی حوصلگی گفت:” ای بابا این حرفها چیه می زنی… من تصمیمم رو گرفتم و باید هر طوری هست از اون کلوچه ها بردارم.. معلومه که من دوست دارم اون کلوچه آماده و داغ رو بخورم تا که برم با زحمت دنبال شکار بگردم” بعد هم به سمت دکه شیرینی فروشی پرواز کرد.
بوی شیرینی و کلوچه های داغ توی هوا پیچیده بود. یک مرد چند تا کلوچه تازه خریده بود و توی بشقاب توی دستش بود. کوکو از کنارش رد شد و به سرعت کلوچه ای رو از داخل بشقاب با منقارش برداشت و پرواز کرد. مرد و همه آدمهایی که اونجا ایستاده بودند مات و مبهوت کوکو رو که از اونجا دور میشد رو نگاه کردند.

کوکو روی شاخه درخت نشست و مشغول خوردن کلوچه شد. کیکی با دیدن کوکو سرش رو تکون داد و با ناراحتی گفت:” خوردن غذایی که از دیگران دزدیده شده اصلا کار خوبی نیست! :” کوکو بدون اینکه به حرفهای دوستش گوش بده کلوچه رو خورد و گفت:” تو خیلی حساس هستی و خودت رو بی دلیل ناراحت می کنی! راستی شنیدم که این نزدیکی ها یک مغازه خیلی بزرگ هست که شیرینی های خیلی خوشمزه ای داره ، موافقی یک سر به اونجا بزنیم؟!”
کیکی سرش رو تکون داد و با افسوس گفت:” تو اصلا تغییر نمی کنی کوکو ! ” و به سمت لونه خودش رفت و از داخل لونه اش یک تاج طلایی رنگ براق رو بیرون آورد و روی سرش گذاشت و خودش رو توی آینه جیبی نگاه کرد. کوکو با تعجب پرسید:” این رو از کجا آوردی؟ ” کیکی گفت:” وقتی که کنار دریاچه دنبال غذا می گشتم و این تاج طلایی رو زیر درخت پیدا کردم!”

کوکو نگاه تحسین برانگیزی به کیکی کرد و گفت:” اووه تو موقع شکار چه چیزهای جالبی پیدا می کنی! تو با این تاج واقعا زیبا شدی! خیلی بهت میاد..”
دیگه هوا تاریک شده بود و هر کدوم از کلاغ ها به لونه خودش رفت و خوابید. صبح روز بعد کوکو آماده بود تا به مغازه بزرگ شیرینی فروشی بره. با وجود اینکه کی کی علاقه ای به رفتن با کوکو نداشت ولی کوکو با اصرار ازش خواست که همراهش بیاد. بالاخره کی کی راضی شد و دو تایی به نزدیک مغازه رفتند و روی تیر چراغ برقی که جلوی مغازه بود نشستند.
کوکو با دقت به داخل مغازه نگاه کرد و گفت:” به نظر میاد که شیرینی ها رو داخل سینی های بزرگ گذاشتند! من اینجا منتظر می مونم تا در یک فرصت مناسب که صاحب مغازه حواسش نیست به پایین برم و بزرگترین شیرینی رو بردارم .. آخ جوون! چند دقیقه بعد ، ما خوشمزه ترین شیرینی رو می خوریم ..”
کیکی خیلی سعی کرد که کوکو رو از این کار منصرف کنه ، اما کوکو مصمم بود که هر طوری شده نقشه اش رو عملی کنه .. چند دقیقه بعد لحظه ای که کوکو منتظرش بود فرا رسید. صاحب مغازه مشغول صحبت کردن با تلفن بود که کوکو به سمت شیرینی ها پرواز کرد. اون کنار سینی شیرینی ها نشست و می خواست بزرگترین شیرینی رو انتخاب کنه . همون موقع صاحب مغازه که صحبتش تموم شده بود متوجه حضور کوکو داخل مغازه شد و ملاقه ای که کنار دستش بود رو برداشت و به سمت کوکو پرتاب کرد. کوکو حواسش به شیرینی ها بود و متوجه این اتفاق نشد. ملاقه درست به صورت کوکو کوبیده شد و کوکو به همراه ملاقه نقش زمین شدند. صاحب مغازه از پشت پیشخوان بیرون اومد و با عصبانیت به طرف کوکو اومد. کی کی با دیدن کوکو که روی زمین افتاده بود شوکه شد. اون همه اتفاقها رو از بیرون دیده بود و با خودش فکر کرد که اگر سریع کاری نکنه دیگه معلوم نیست چه اتفاقی برای کوکو میفته ! به همین خاطر سریع از تیر چراغ برق پایین اومد و وارد مغازه شدو تاجی رو که از کنار دریاچه پیدا کرده بود و به همراه داشت رو به سمت صاحب مغازه پرت کرد. صاحب مغازه با دیدن تاج طلایی توجهش به سمت تاج جلب شد و به طرف تاج رفت.
کیکی به سرعت به طرف دوستش کوکو رفت و بهش کمک کرد تا از زمین بلند بشه و بتونه پرواز کنه. کلاغها به سرعت از مغازه خارج شدند و به طرف تیر چراغ برق رفتند.کوکو که از این اتفاق حسابی ترسیده بود و شوکه شده بود با ناله گفت: ” ممنونم کی کی تو جون منو نجات دادی! کاش زودتر به حرفت گوش می دادم و به سراغ خوراکی های آدمها نمی رفتم.. اگر حرفهات رو قبول می کردم و مثل تو به دنبال شکار می رفتم الان نه تنها ملاقه به سرم نمی خورد بلکه تو هم تاجت رو از دست نمیدادی ، لطفا من رو ببخش ، تو به خاطر من تاجت رو از دست دادی..”

کیکی نفس راحتی کشید و گفت : ” اشکالی نداره ! خوشحالم که تو صدمه ای ندیدی و نجات پیدا کردی.. این تجربه ای برای تو بود تا از این به بعد به فکر برداشتن غذای دیگران نباشی و خودت به دنبال شکار بری..”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی عالی بو و خیلی قشنگ بود
خیلی ممنون از نظر خوبت هستی جان
این قصه خیلی عالی بود.
تشکر خوشحالم که دوست داشتی محمد شایان عزیزم
مثل همیشه عالی
ممنون از همه
ممنون از تو نیکاجانم برای همراهی با وولک
ممنون خیلی داستان قشنگی بود
ممنون از شما که داستان رو شنیدی نیلوفر جان
عالی بود ممنون از قصه های خوبتون من از شنیدن قصه هاتون لذت میبرم و عاشق قصه های خوبتون هستم
ممنون از سارینای عزیزم
خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داری
علییییییییییییییییییییی خیلی ممنون که قصه های زیبایی میگید🥰😘😘😘😘🥳🥳🥳
خیلی ممنون از شما که با وولک و قصه ها همراهی
سلام خانم قصه گو خوبید قصه ی خیلی قشنگی بود . عالی عالی عالی 🥰🥰😍😘😘😘 فقط یک زره اروم تر قصه بگید 🤫🤫یک زره فکر کنید شما خیلی بلند قصه میگید🤔🤔🤔لطف یک زره اروم تر😅😅خدانگهدار🤭
سلام نرگس عزیزم ممنونم که نظرتو با من به اشتراک گذاشتی
عالی بنیظیر
تشکر
عالی بود مثل همیشه
تشکر زینب جانم
عالی
تشکر
ممنون از قصه های قشنگتون❤❤
ممنون از همراهی شما
عالی ممنون
تشکر
مثل. همیشه عالی
ممنون که با وولک همراهی آوینا
واقعاً عالی و زیبا بود ممنون
ممنون از نظر شما
سپاس. فقط اینکه لطف میکنید داستانهایی که برای بچهها ی زیر 4 سال مناسب باشه رو معرفی میکنید
ممنون از نظر شما! بله حتما در قسمت فیلتر داستان ها لحاظ می کنیم
اول ممنونم بابت سایت تون وتشکر می کنم بابت زحمت تون
من اکثرشبها برای بچه هام از سایت تون قصه می خونم.ولی واقعیتش از داستانهای خارجی و اسم های خارجی خسته شدم.بهتر نیست که از داستانهای ایرانی استفاده کنید
بسیار ممنونم که با قصه های کا و وولک همراه هستید! ممنون از نظر خوب شما
سلام عالی بود
خیلی ممنون از همراهیتون آوا و نغمه ی نازنین!
سلام وقت بخیر. ممنون بابت داستان زیبا و آموزندتون
سلام بسیار ممنونم که نظرتو نوشتی برام آواجان
ممنون .قصه های شما خیلی آموزنده هست و همیشه هم بود .تشکر از شما خاله صدف 🥰💙💜🌷🌱🕊
ممنون که با قصه های وولک همراهی آدریناجان!
سلام من صبا هستم خیلی داستان های شما رو دوست دارم .ممنون از شما
سلام صبای عزیزم خیلی خوشحال شدم که با وولک همراه شدی
قشنگ بود
ممنونم از نظرت ترنم عزیز
قصه ها تون عالی هست 🌺
مرسی ❤
بازم قصه های جدید بزارید🙏
مرسی از وولک 🦋
من خیلی قصه ها تون رو دوست دارم😍😍
ممنونم از نظر خوبت آوا جان💕💕💕حتما عزیزم
ممنونم خیلی خوب بود
تشکر از همراهی شما
عالی هم داستان طولانی هم زیبا و دلسوز
خوشحالم که دوست داشتی دوست قشنگم
قصه بامزه ای بود .دوست داشتم،
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی عزیزم
خیلی عالی بود
💕💞💓
خیلی خوب بود ممنون از ساسنده اش
💕💞💓