درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه منم میخوام بازی کنم

      بانتی می خواد با دوستاش بازی کنه، اما برای اون باید با چیزهای دیگه ای هم دوست و آشنا بشه. یکشنبه بود و چهار تا موش کوچولو که با همدیگه دوست و همبازی بودن به تازگی تکالیفشون رو انجام داده بودن و حالا میخواستن که با هم بازی کنن.بچه ها جونم بیرون […]

,

قصه صوتی کودکانه نجات گل رز

  یکی بود یکی نبود. زیر سقف آسمون ، توی یکی از خونه های شهر، گلدون کوچیکی بود که گل رز زیبایی توی اون زندگی میکرد. این گلدون توی اتاق دختر کوچولویی بود که همیشه مراقب گلدون بود. بهش آب می داد و روزها اونو پشت پنجره می گذاشت تا نور کافی بهش برسه.. زمستونها […]

,

قصه کودکانه راه حل حیوانات برای خشکسالی

  روزی روزگاری در یک منطقه خوش آب و هوا جنگل بزرگی بود پر از درختهای پرتقال و سیب.. همیشه توی فصل بهار و پاییز باران میبارید و جنگل رو آبیاری می کرد. اما اون سال برعکس سالهای گذشته خیلی کم باران باریده بود و درختها کم آب و بی رمق شده بودند. میوه های […]

,

داستان کودکانه خاطره یک روز برفی

  یکی بود یکی نبود. قصه امروز ما در مورد برادر و خواهر دو قلویی هست به اسم جک و جانت. جک و جانت توی یکی از کشورهای سردسیر زندگی می کردند. توی یکی از روزهای سرد زمستانی ، وقتی جک و جانت از خواب بیدار شدند متوجه شدند که شب گذشته برف زیادی باریده […]

,

قصه صوتی کودکانه قورباغه ای که عاشق بارون بود

  روزی روزگاری توی بیشه زار سرسبز قورباغه کوچولویی زندگی می کرد به اسم فرانکی. فرانکی عاشق بارون بود. یکی از روزها که آسمون پر از ابرهای سیاه بود، فرانکی با خوشحالی از برکه بیرون پرید و به آسمون نگاه کرد و گفت:” آخ جووون از این ابرهای سیاه معلومه که بارون شدیدی تو راهه […]

,

قصه کودکانه فرشته جنگل و آرزوی حیوانات

    روزی روزگاری توی جنگل سرسبز قصه ما همه حیوانات دور هم جمع شده بودند. ولی انگار از چیزی ناراحت و ناراضی بودند. طوطی که تازه رسیده بود روی شاخه ای نشست و گفت:” چی شده دوستان؟ چرا امروز همه غمگین و ناراحت هستید؟” اسب با ناراحتی گفت:” ما از زندگی خودمون ناراضی هستیم.. […]

,

جوجه تیغی سر به هوا

    داستان جوجه تیغی سر به هوا از این قراره که چارلی یک جوجه تیغی بود اون خیلی جوجه تیغی خوبی بود ولی یه کم سر به هوا بود و وسایلشو رو گم میکرد . اون تا حالا خیلی از چیزهارو گم کرده بود مثلا کفش ، جوراب ، مدادرنگی ، کتاب و حتی […]

,

داستان کودکانه شتر شجاع

      روزی روزگاری شتر بزرگی بود به اسم گردن دراز که در صحرا زندگی می کرد. یکی از روزها که گردن دراز مشغول بازی و راه رفتن در صحرا بود رفت و رفت تا سر از یک جنگل پر از درخت درآورد. اون با خودش فکر کرد که احتمالا گم شده و دیگه […]

,

فرانکلین در تاریکی

  یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولویی به اسم فرانکلین با مامان و باباش زندگی میکرد.فرانکلین خیلی کارا میتونست انجام بده بچه ها، مثلا میتونست از کنار رودخونه لیز بخوره و سر بخوره و بره توی آب یا وقتی صبحا از خواب بیدار میشد میتونست دست و […]

,

قصه کودکانه دوست جدید

  در یک ظهر گرم تابستونی که خورشید وسط آسمان بود و آفتاب گرمی به زمین می تابید ، خرگوش کوچولو که حسابی تشنه بود برای خوردن آب به لب برکه رفت. به جز خرگوش کوچولو کسی اون اطراف نبود. به محض اینکه خرگوش سرش رو به برکه نزدیک کرد تا آب بنوشه صدای خش […]