یکی بود یکی نبود یک موش کوچولویی بود به اسم موسو که همراه مادرش توی سوراخی داخل یک درخت بزرگ انبه زندگی میکرد. موسو خیلی بازیگوش بود و کارهاش رو با بی دقتی و حواس پرتی انجام می داد. به همین خاطر مامان موشه همیشه بهش می گفت:” موسو حواستو جمع کن و بیشتر مراقب خودت باش..”
یک روز که مامان موشه بیرون از خونه کار داشت و مجبور بود به بیرون بره به موسو گفت:” موسو من کار مهمی بیرون از خونه دارم.. تا من برنگشتم از خونه بیرون نرو و در رو به روی هیچ غریبه ای باز نکن! این اطراف گربه های وحشی وجود داره که همیشه منتظر فرصتند تا موش ها رو شکار کنند..”

موسو گفت:” باشه مامان موشه حواسم هست خیالت راحت باشه..” و به محض اینکه مامان موشه رفت موسو در رو قفل کرد و روی تختش دراز کشید و شروع به کتاب خوندن کرد.
چند دقیقه ای نگذشته بود که صدایی از بیرون در شنید:” شیرینی داریم ! شیرینی! شیرنی مجانی برای همه ..” موسو به سمت در دوید ولی یک دفعه یاد حرفهای مامانش افتاد و در رو باز نکرد و دوباره به سرغ کتابش رفت. اما دوباره یه کم بعد همون صدا بلند شد. ” شیرینی مجانی برای همه ! بدویید بیایید شیرینی هاتون رو بگیرید!”
این بار موسو نتونست در مقابل بیرون رفتن و گرفتن شیرینی مجانی مقاومت کنه و حرفهای مامان موشی رو فراموش کرد و در رو باز کرد. بیرون رو نگاه کرد اما کسی رو ندید. موسو از خونه بیرون اومد و اطراف رو نگاه کرد. با خودش فکر کرد حتما اون کسی که شیرینی مجانی می داده جلوتر رفته .. اما ناگهان همون موقع گربه سیاه پشمالو از پشت درخت به جلوی موسو پرید. موسو وحشت زده به گربه نگاه می کرد. گربه سیاه گفت:” ای موش نادون! شرینی مجانی ای وجود نداره .. خوب شد که بیرون اومدی حالا شام من جور شد..”

موسو از اینکه به حرف مامان موشه گوش نداده بود پشیمون بود و اشک توی چشمهاش حلقه زده بود. گربه سیاه جلوی موسو ایستاده بود و موسو هیچ راه فراری نداشت. درست زمانی که گربه سیاه می خواست با پنجه هاش موسو رو بگیره گربه دیگه ای که لاغر و گردن دراز بود از بالای شاخه درخت پایین پرید و کنار اونها ایستاد. گربه گردن دراز در حالیکه آب از دهنش راه افتاده بود گفت:”آهای گربه پشمالو اینجا محل زندگی منه، پس این موش سهم منه نه تو ..” گربه پشمالو با عصبانیت گفت:” نخیر.. من با نقشه ام این موش رو از خونه اش بیرون کشیدم پس خودم شکارش می کنم !”

گربه ها شروع به بحث و دعوا با همدیگه کردند و موسو در حالیکه حسابی ترسیده بود با خودش گفت:” وااای! یک گربه کم بود یکی دیگه هم اضافه شد .. حالا باید از دست دو تا گربه فرار کنم !”
موسو حرفهای مامانش رو به خاطر آورد که بهش گفته بود وقتی توی شرایط سخت و پیچیده ای گرفتار شدی آروم باش وبا آرامش به راه های مختلف فکر کن ..” موسو هم سعی کرد خودش رو کنترل کنه و خوب فکر کنه.. یک دفعه یک راهی به ذهنش رسید و گفت:” شما دو نفر! دعوا رو تموم کنید! من یک راه حلی پیدا کردم..” گربه پشمالو گفت:” چه راهی؟ زودتر بگو.”
موسو گفت:” بیایید یک سکه بندازیم. اگر روی سکه اومد من غذای گربه پشمالو میشم و اگر پشت سکه اومد سهم گربه گردن دراز..” گربه ها نگاهی به هم انداختند و چون راه دیگه ای نداشتند موافقت کردند.
موسو سکه ای رو از جیبش بیرون آورد و گفت:” الان سکه رو میندازم ولی باید هر نتیجه ای که اومد رو قبول کنید..” گربه گردن دراز در حالیکه پنجه هاش رو تکون می داد گفت:” نمی تونم بیشتر از این صبر کنم ، زودتر پرتش کن!”
موسو سکه رو توی دستش چرخوند و بعد اون رو به هوا انداخت. اون عمدا سکه رو انقدر بالا انداخت که لای شاخه ها گیر کرد و پایین نیومد. موسو گفت:” وای نه! سکه لای شاخه ها گیر کرده الان من بالا میرم و میارمش..” گربه پشمالو گفت:” اگر فرار کنی چی؟ ما هم با تو به بالای درخت میاییم تا سکه رو پیدا کنیم..” گربه گردن دراز گفت: “راست می گی پشمالو! این موش می خواد ما رو گول بزنه! ما نباید تنهاش بگذاریم..” بعد سه تایی از درخت بالا رفتند و سکه رو پیدا کردند. پشمالو گفت :” بریم پایین و دوباره اون رو پرتاب کنیم..” موسو گفت:” اگر پایین بیاییم و اون رو پرتاب کنیم ممکنه دوباره لای درخت گیر کنه!”

گردن دراز گفت:” خوب پس چیکار کنیم؟” موسو گفت:” می تونیم سکه رو از همین بالا پرتاب کنیم و بعد بریم پایین و نتیجه رو ببینیم..”
موسو این دفعه مخصوصا سکه رو کمی دورتر از درخت پرتاب کرد. گردن دراز و پشمالو سریع به دنبال سکه دویدند تا ببینند چه کسی برنده شده! این دقیقا همون چیزی بود که موسو منتظرش بود.
موسو تا گربه ها رو دور از خودش دید سریع از درخت پایین اومد و به سمت خونه اش دوید. گربه ها وقتی به سکه رسیدند تازه متوجه شدند که موسو داره فرار می کنه! اونها به دنبال موسو دویدند ولی دیگه دیر شده بود.

موسو سریع به داخل خونه اش رفت و در رو بست و نفس راحتی کشید. اون خیلی خوشحال بود که تونسته بود با فکر کردن یک راه خوب پیدا کنه و از دست گربه ها فرار کنه.. موسو با خودش فکر کرد که دیگه باید بیشتر حواسش رو جمع کنه و مراقب خودش باشه تا اینطوری توی دردسر نیفته.. گربه ها هم که به این راحتی طعمه لذیذشون رو از دست داده بودند آهی کشیدند و دست از پا درازتر از اونجا رفتند.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود
تشکر هستی جان
من یاد گرفتم باید به حرف مامانم گوش کنم ممنون
افرین محیا خانوم! ممنون که نظرتو برای وولک نوشتی
این داستان عالی و آموزشی بود ممنون
ممنون از شما
من ياد گرفتم كه بيشتر فكر كنم هم يك دختر باهوش باشه هنرمند💋💋💋🌹🌹🌹🌹🌹
آفرین دیانای عزیزم
مثل همیشه عالی بود❤❤
تشکر
من از این قصه یاد گرفتم باید به حرف بزرگ تر گوش کنیم
خیلی برداشت خوب و درستی داشتی آنیساجان
عالی بود ممنون
ممنون از شما
سپاس از قصه های زیباتون. من هر شب یه قصه از شما برای پسرم میخونم. ممنون از زحمات شما
ممنونم از همراهی شما
خيلي خوب بود
ممنونم اروین جان
منم یاد گرفتم بدوگ اجازه مامانم کاری نکنم
بسیار هم عالی آفرین باران عزیز
آلی بود تشکر ازقصه گوی محترم و وولک
تشکر از همراهی شما
مثل همیشه عالی
تشکر
Pخوب بد😎🤧😭😋🤣😭👸🏻🤵🏽♂️🎢🎢🎢🎢🎢😁😁🤩🛀🏼🏄🏽♂️🏄🏽♀️🏄🏼🍍🍇🥥🍌🍋🍈🍏🥕🌶️🍅🌽🥕🌶️🍠🌽🥦🥒🍇🥦🍇🌸💮🏵️🏵️🌻🌻☘️☘️🌲🌲🌴🌴🌺🌺🌹🌹💐💐🥀🥀🥀🥀💐💐💐💐💐💐💐💐💐
سلام خاله صدف مهربون قصه ی شما عالی بود ممنون که برای بچه ها زحمت میکشید بینهایت خوشحالم که داخل سایت شما میتونیم کلی قصه قشنگ و جالب بخونیم قصه شما مثل همیشه عالی بود مرسی از توجه شما و همکاران خوبتون خدانگدار خاله صدف عزیزم💕😘😙❤💛
سلام خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم