قصه جذاب و شنیدنی دوستی واقعی
4/5 - (43 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، بچه ها جونم میمون بازیگوش و جینجر سنجابه که توی جنگل زندگی می کردن دوستهای خیلی خوبی برای همدیگه بودن و همیشه هوای همو داشتن.اما شغال بدجنس به دوستی اونا حسادت میکرد و چشم دیدنشون رو نداشت.شغال بدجنس همیشه پیش حیوانات جنگل از میمون و سنجاب بد می گفت و پشت سر اونا حرف میزد.با این حال، کارهایی که اون می کرد به حال میمون و سنجاب هیچ فرقی نداشت و به دوستیشون صدمه ای نمی زد.حیوانات جنگل هم به خوبی از قصد و نیت بد شغال اگاه بودن و ذات بدجنس اونو میشناختن.
یک روز شغال بدجنس بیرون مغازه ی شیرینی فروشی آقا خرسه ایستاده بود.درست در همون لحظه میکو موشه در حالیکه سوار بردوچرخه ی مورد علاقه ش بود از راه رسید.وقتی که میکو از دوچرخه ش پیاده شد ، یادش رفت که اونو قفل کنه بچه ها جون، چوناون میخواست هر چهزودتر واردشیرین فروشی بشه و حلوای هویج مورد علاقه ش رو بخره.آخه اقا خرسه بهترین حلوای هویج رو در کل جنگل درست می کرد و میفروخت.خیلی از حیوانات برای خرید شیرینی به مغازه ی آقا خرسه میرفتن و به خاطر همین حسابی سرش شلوغ بود.
شغال بدجنس دید که میکو موشه دوچرخه ش رو با بی احتیاطی پارک کرد و رفت و قفلش هم نکرد.این بهترین فرصتی بود که اون همیشه به دنبالش میگشت.شغال بدجنس جمعیت حیوانات رو توی مغازه ی آقا خرسه دید و دونست که میکو موشه به این زودیا نوبتش نمیشه و برنمیگرده، همین برای اون کافی بود تا دوچرخه ی میکو رو بدزده و فرار کنه.اما درست زمانی که شغال میخواست از اونجا دور بشه میکو موشه برگشت و اونو در حال دزدیدن و فرار کردن دید.میکو در حالی که شغال رو تعقیب می کرد فریاد زد :” دزد ، دزد، دوچرخه م، دزد ، دزد”


حیوانات دیگه صدای فریاد میکو موشه رو شنیدن ولی از اونجایی که شغال بدجنس سریع سوار شد و فرار کرد، هیچکس نتونست اونو بگیره.میکو موشه هم نتونست اونو بگیره بچه ها.خیوانات جنگل دور میکو جمع شدن.اونا پرسیدن:” چی دزدیده شده؟ تو دیدی دزد کی بود؟” و میکو در حالی که به شدت داشت گریه می کرد تمام ماجرا رو برای اونا تعریف کرد.
یوزپلنگ و فیل و زرافه و سگ و بقیه ی حیوانات جنگل به میکو موشه قول دادن که هرجور شده دزد دوچرخه ش رو میگیرن و گیرش میندازن.چونمیکو صورت دزد رو ندیده بود اونا نمیدونستن که باید از کجا شروع کنن.اونا فقط جاده رو دنبال کردن و به دنبال دوچرخه گشتن.

اما بشنویم از شغال بدجنس قصه مون، بعد از مدتی دوچرخه سواری شغال خسته شد وپاش درد گرفت.اون به پارکی که در نزدیکیش بود رفت و فکر کرد که کمی اینجا استراحت کنه.ناگهان متوجه شد که میمون بازیگوش و جینجر سنجابه هم توی پارک هستن.شغال دید که میمون بازیگوش گوشه ای ایستاده و انگار که منتظر کسیه.اون از فرصت استفاده کرد و با دوچرخه ی دزدیده شده پیش میمون بازیگوش رفت.
وقتی که پیش میمون رسید بهش گفت:” میمون بازیگوش من باید سریع به دستشویی برم، میشه مواظب دوچرخه ی من باشی؟” و قبل از اینکه میمون بتونه جوابی بده دوچرخه رو به اون داد و خودش رفت و پشت بوته ها قایم شد.

در همین موقع جمعیت حیواناتی که به دنبال دزد و دوچرخه بودن وارد پارک شدن.میکو با دیدن دوچرخه ش که اونجا پارک شده بود فریاد زد:” این دوچرخه ی منه و این میمون هم دزده”، میمون بازیگوش از شنیدن این حرف شوکه شد.
همه ی حیوانات دور میمون جمع شدن ،هر کسی داشت یه چیزی می گفت و انقدر سر و صدا ها زیاد بود که اصلا کسی متوجه نبود که میمون بازیگوش چی داره میگه.همه فکر میک ردن که اون دزده و دوچرخه ی میکو موشه رو اون برداشته.در همین موقع جینجر سنجابه با شنیدن سرو صداهای توی پارک از خونه ی درختیش پایین اومد.آقا پلنگه یقه ی میمون بازیگوش رو گرفته بود .اون میخواست میمون رو بزنه که ناگهان جینجر از بین جمعیت راهش رو باز کرد و به محل دعوا رسید.جینجر با صدایی بلند داد زد و گفت:” بس کن، اگر کسی بخوادبه دوستمن دست بزنه با من طرفه”

آقا پلنگه با دیدن خشم جینجر و صدای بند اون دستش رو پایین اورد و غرغر کنان گفت:” دوستت این دوچرخه رو دزدیده،اون باید نتیجه ی کارش رو ببینه، ما اونو به پلیس تحویل میدیم”


جینجر گفت:” آقا پلنگه تو میمون بازیگوش رو خوب میشناسی،به نظرت اون میتونه دزد باشه؟من میتونم با اطمینان بگم که میمون بازیگوش نمیتونه دزد باشه،من به اونباور دارم، حداقل بهش فرصت بدین که توضیح بده”
جامبو فیله گفت:” جینجر راست میگه، ما باید اجازه بدیم که میمون بازیگوش حرف بزنه،اون سعی کرد که صحبت کنه وتوضیح بدهاما ما اصلا گوش نکردیم”


اقا پلنگه یقه ی میمون بازیگوش رو ول کرد و بهش اجازه داد که توضیح بده چه اتفاقی افتاده.میمون بازیگوش ماجراییکه اتفاق افتاده بود رو برای حیوانات تعریف کرد و بعد هم به سمت بوته ها اشاره کرد، جایی که به نظر میرسید شغال بدجنس اونجا قایم شده باشه.

شغال بدجنس از پشت بوته ها با دقت همه چیز رو داشت تماشا می کرد.وقتیکه میمون بازیگوش به سمتش اشاره کرد سعی کرد بدون اینکه گیر بیفته فرار کنه اما تا اومد حرکت کنه آقا پلنگه اونوگرفت و از پشت بوته ها بیرون کشید.شغال بدجنس اصلا فکر اینجاش رو نکرده بود که پلنگه میتونه چقدر سریع باشه.شغال بدجنس که از حیوانات خشمگین و عصبانی ترسیده بود به اشتباه خودش اعتراف کرد و از میکو که داشت به سرعت به پلیس تلفن می کرد معذرت خواهی کرد.
در همون موقع میمون بازیگوش از جینجر به خاطر کمکی که بهش کرده بود تشکر کرد.جینجر گفت:” میمون بازیگوش نیازی نیست از من تشکرکنی،من دوستتم و هر موقع که به من احتیاج داشته باشی بهت کمک میکنم”


میمون بازیگوش با خوشحالی زیاد جینجر رو بغل کرد و بعد هم دوتایی برای گردش تو جنگل به راه افتادن.

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





57 پاسخ
  1. ستایش😊
    ستایش😊 می گوید:

    خیلی خوب بود 😴😴 خاله جونم من خیلی شمارو دوست دارم من بدون قصه های شما نمی‌تونم بخوابم الانم با این قصه چشمام داره بسته میشه شب بخیر ❤️❤️❤️💝💝💝💝

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      ستایش عزیزم! چقدر خوبه که وولک همراهانی مثل شما داره
      منم شما رو خیلی دوست دارم

      پاسخ
  2. پارسینا
    پارسینا می گوید:

    🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🌞🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🎭🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🪀🎨🔮🔮🔮🔮🔮🎽🎽🎽🎽🔮🎽🎽🎽🎽🔮🔮🔮🔮🎽🎽🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🪄🎰🎰🎰🎰🎰🎰🎰🎰🎰🎯🎯🎯🕹🪆🖼🎮🎮🎮🎮🎮🎨🎨🎨🎨🎨🎨🎨🎨♦️♦️

    پاسخ
  3. ⚘الما بهزادی ⚘
    ⚘الما بهزادی ⚘ می گوید:

    عالیه سپاسگزارم و سلامت باشید ممنون از محبتتون ممنونم که به ما قصه میگیناز بس قصه هاتون خوبه که نگو نپرسد این قصه عالی

    پاسخ
  4. رزا
    رزا می گوید:

    💗💗💗💗💗🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋🪅🪅🪅🪅🪅🪅🔮🔮🔮🔮🔮🔮🔮🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰✨️✨️✨️✨️✨️

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *