قصه جذاب و شنیدنی دختر شجاع
4.3/5 - (377 امتیاز)

 

 

 

توی یک روستای سرسبز و خوش آب و هوا خواهر و برادری زندگی می کردند به نام عسل و علی . اونها هر روز صبح زود از خواب بیدار می شدند و به مدرسه شون که اون طرف رودخانه بود می رفتند. علی کلاس سوم بود و عسل تازه به کلاس اول رفته بود. اون روز هم مثل بقیه روزها علی و عسل از خواب بیدار شدند و صبحانه ای که مامان براشون آماده کرده بود رو خوردند، کیف هاشون رو برداشتند و با مامان خداحافظی کردند. مامان مثل همیشه به علی گفت:” علی تو برادر بزرگتر هستی دست عسل رو بگیر و مراقب خواهرت باش..” علی گفت:” باشه مامان مراقب عسل هستم” بعد هم دست خواهرش رو گرفت و راه افتادند.

مامان هر روز همین حرفها رو می زد و از علی می خواست که به عنوان برادر بزرگتر مراقب خواهرش عسل باشه. اما عسل یک دختر جسور و شجاع بود که دوست داشت همه چیز رو تجربه کنه و توی همه فعالیت های مدرسه شرکت می کرد. توی راه مدرسه اونها یک رودخانه پرآب و خروشان بود که یک پل باریک و چوبی روی اون قرار داشت. همه مردم روستا برای رفتن به اون طرف رودخونه از این پل چوبی استفاده می کردند. بچه های مدرسه هم برای رفتن به مدرسه از روی این پل رد می شدند.

اون روز صبح وقتی عسل و علی به رودخانه رسیدند متوجه شدند که رودخانه به خاطر بارندگی دیشب پرآبتر از همیشه شده و آب رودخانه تا روی پل بالا اومده . علی با نگرانی گفت:” آب رودخانه خیلی بالا اومده ، حالا چطور از روی پل رد بشیم؟ بهتره که به خونه برگردیم!” عسل گفت:” نه علی پس کلاسمون چی میشه؟ بیا جلوتر بریم و از یک پل دیگه به اون طرف رودخانه بریم..” علی با تعجب گفت:” چه پلی؟ این نزدیکی ها که پل دیگه ای نیست!” عسل گفت: ” همون درخت بزرگی که سالها پیش سقوط کرده و روی رودخونه افتاده! می تونیم ازش به عنوان پل استفاده کنیم!” علی گفت: ” نه این کار راحتی نیست، من می ترسم!” عسل گفت:” من دیدم که آدمهای دیگه هم از روی اون درخت رد میشن! پس ما هم می تونیم! بیا بریم نگران نباش!”  علی قبول کرد و دوتایی به سمت درخت راه افتادند. علی هنوز می ترسید و نگران بود . عسل دست برادرش رو محکم گرفت و گفت:” نگران نباش، ما میتونیم به سلامت از روی اون درخت رد بشیم..”

اونها تونستند به آرومی از روی درخت رد بشن و به اون طرف رودخانه برن. علی نفس راحتی کشید و گفت:” آخ جون تونستم از روی درخت رد بشم!” عسل لبخندی زد و گفت:” گفتم که ما می تونیم و نباید نگران باشی!” اونها بالاخره به مدرسه رسیدند. بچه های دیگه روستا هم موفق شده بودند که خودشون رو به مدرسه برسونند. بعد ازظهر سطح آب رودخانه کم شده بود و اونها از راه همیشگی شون به خانه برگشتند. وقتی به خانه رسیدند مامان منتظرشون بود و گفت:” خوشحالم که به سلامت برگشتید! انگار امروز آب رودخانه بالا اومده بوده ، درسته؟” علی با هیجان گفت:” بله مامان آب رودخانه بالا اومده بود و من و عسل روی اون درخت راه رفتیم و به اون طرف رودخانه رفتیم!” مامان خندید و گفت:” چه پسر شجاعی ! چه خوب که مراقب خواهرت بودی!” عسل گفت:” من هم شجاع بودم مامان ..” مامان لبخندی زد و گفت :” میدونم دخترم ! ولی حتما علی مراقبت بوده ..”

عسل چیزی نگفت ولی علی و عسل هر دو می دونستند که به خاطر شجاعت و جسارت عسل بوده که تونستند از روی اون درخت رد بشند..

چند روزی گذشت و دوباره حسابی باران بارید. اونها طبق معمول به سمت مدرسه می رفتند که ناگهان عسل صدایی رو از پشت بوته ها شنید.

اون گفت:” صبر کن علی! یک چیزی پشت بوته هاست! به نظرم یک حیوون اون پشت پنهان شده ..” عسل با دقت به بوته ها خیره شد. اون از بین برگها دم پلنگی رو دید که از پشت بوته ها معلوم بود. عسل به آرومی گفت:” نگاه کن، اونجا یک پلنگه ، انگار منتظر شکاره ..” علی که با شنیدن حرفهای عسل وحشت کرده بود با ترس گفت:” زود باش باید فرار کنیم..” عسل دست علی رو گرفت و گفت:” کجا میری؟” علی من من کنان گفت:” باید زودتر فرار کنیم تا بهمون حمله نکرده..” عسل گفت:” اما اگر فرار کنیم و جلوی اون بدویم اون ما رو تعقیب می کنه و خیلی راحت به ما میرسه ، بهتره که چند دقیقه منتظر بمونیم..”

علی گفت:” اما من خیلی می ترسم..” عسل گفت:” من هم میترسم.. تازه دوستامون هم که از مدرسه برمی گردند از این مسیر میان باید به اونها هم خبر بدیم که مراقب باشند..” علی که حسابی ترسیده بود گفت:” من از این راه برمیگردم و جلوتر نمیرم..” و به سمت عقب راه افتاد. عسل هم به دنبال علی راه افتاد. در وسط راه دوستانشون رو دیدند عسل به اونها به گفت:” کمی جلوتر یک پلنگ پشت بوته ها پنهان شده ، ولی نباید فرار کنیم ..” دوست عسل گفت:” چرا فرار نکینم؟ ما باید جون خودمون رو نجات بدیم.” عسل گفت:” اگر ما از اینجا بریم ممکنه بچه های دیگه که به اینجا میرسند و خبری از ماجرا ندارند مورد حمله پلنگ قرار بگیرند. ما باید اینجا منتظر بمونیم تا به بقیه هم خبر بدیم و جونشون رو نجات بدیم..”

دوست عسل گفت:” ولی ما می ترسیم..” عسل گفت:” چرا باید بترسیم؟ تعداد ما خیلی زیاده! بیایید همه مون یک سنگ برداریم تا اگر پلنگ از پشت بوته ها بیرون اومد ما اون رو بترسونیم! فقط حواستون باشه که بی دلیل بهش آسیبی نزنید!”

بچه ها موافقت کردند و هر کدوم سنگی برداشتند و چشم به بوته ها و پلنگ دوختند . ناگهان معلمشون از پشت سر به اونها نزدیک شد و گفت:” بچه ها چرا همه اینجا ایستادید؟ ” عسل و علی همه چیز رو توضیح دادند. آقای معلم کمی فکر کرد و گفت:” عسل درست می گه! ما نباید فرار کنیم وگرنه اون پلنگ به کس دیگری حمله می کنه ، ما باید یک جوری اون پلنگ رو بترسونیم و از پشت بوته ها بیرون بکشیم..” همه بچه ها قبول کردند. آقای معلم چوبی رو برداشت و به طرف بوته ها رفت. عسل هم پشت سر آقای معلم راه افتاد. بقیه بچه ها هم با ترس و لرز به دنبال اونها حرکت کردند.

وقتی به بوته ها رسیدند آقای معلم به آرومی گفت:” سنگ ها رو نزدیک بوته ها بیندازید و همگی با هم فریاد بزنید. پلنگ با شنیدن این صدای همهمه حتما فرار می کنه..” بچه ها همه با هم سنگ هاشون رو نزدیک بوته پرتاب کردند و شروع به جیغ زدن کردند. پلنگ از پشت بوته ها بیرون پرید و با دیدن جمعیت ترسید و به داخل جنگل فرار کرد. همه بچه ها نفس راحتی کشیدند و از خوشحالی هورا کشیدند.

آقای معلم گفت:” ممنونم عسل تو دختر شجاعی هستی..” عسل خندید و گفت:” ممنونم آقای معلم شما به ما یاد دادید که از مشکلات فرار نکنیم و باهاشون روبرو بشیم و به فکر راه حل براشون باشیم..”

اون روز عسل و علی دیرتر از همیشه به خونه رسیدند. وقتی به خونه رسیدند مامان با نگرانی گفت:” خیلی وقته منتظرتون هستم چرا دیر کردید بچه ها؟” علی با هیجان گفت:” مامان امروز اتفاقهای عجیب و غریبی افتاد ، کاش اونجا بودی و میدیدی..” بعد هم همه ماجرا رو برای مامان تعریف کرد و گفت که چطور عسل همه رو از فرار منصرف کرده و با راه حلش تونسته پلنگ رو فراری بده!” مامان که از شنیدن این حرفها حسابی تعجب کرده بود گفت:” همه این کارها رو عسل کرد؟” علی گفت:” بله مامان، من انقدر ترسیده بودم که حتی نمی تونستم حرف بزنم. اما عسل اصلا نترسید..” مامان عسل رو در آغوش گرفت و گفت:” آفرین دخترم! تو واقعا شجاع هستی.. من همیشه فکر می کردم که تو نیاز به مراقبت برادرت داری ولی امروز فهمیدم که تو به اندازه کافی بزرگ و شجاع هستی و میتونی خیلی خوب از خودت مراقبت کنی.. تو کاری رو انجام دادی که خیلی ها از انجام اون کار میترسیدند.. بهت افتخار می کنم دخترم..”

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





 

237 پاسخ
  1. ناشناس
    ناشناس می گوید:

    عالی بود من از همه ی قصه هاتون خوشم میاد من همیشه از قصه های وولک گوش میدم چون بهترین قصه هارو داره خیلی قصه های قشنگ و آموزنده ای دارید

    پاسخ
  2. ملینا
    ملینا می گوید:

    سلام خاله صدف. میشه لطفا به من بگین که سایت وولک رو چجوری ساختید .من نمی خوام از روی شما کپ بزنم فقط می خواستم بدونم که چجوری ساختیدش.
    و یک سوال دیگه.شما به تنهایی این سایت رو ساختید یا با اساتید دیگری هم در این سایت هستن؟
    و آخرین سوالم:شما بخواتر این سایت پول دریافت می کنید؟

    پاسخ
  3. Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛
    Ail🥰🥰🥰🥰🥰😍😍😍😍😘😘😝😝😘😗😗😗😗😜😛😛😛😛 می گوید:

    100ali🤩🤩🤩🤩🤩😘😘😘😘😘😘😍😍😍😍😍😍😍😍😍🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🥰🙂🙂🙂🙂😂😂😃😃😀😀😀🥳🥳🥳🥳🥳💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💓💓💓💓💓💓💓💓💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💞💕💕💕💕💕💟💟💟💟💟💟❣❣❣❣❤❤❤❤❤❤❤❤🧡🧡🧡🧡💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💘💘💛💛💚💙💙🤎🖤🤍🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🥇🏅🏅🏅🏅🥈🥈🥈🥈🥈🥈🥉🥉🥉🔴🔴🔴🔴🔴🔴🟠🟠🟠🟠🟠🟡🟡🟡🟡🟡🟢🔵🔵🈴️🔵🔵🔵🔵🔵

    پاسخ
  4. سولماز
    سولماز می گوید:

    واقعاً خیلی داستان خوبی هست
    من که برای دختر دایی ام خواندم باعث شد که اعتماد به نفس پیدا کنه
    و فهمید که باید با مشکلات رو به رو بشه و به جای فرار راه حلی برای رفع مشکل پیدا کنه

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه عالی، خیلی خوشحالم که این داستان مفید و کاربردی بوده براتون عزیزم

      پاسخ
  5. باران
    باران می گوید:

    عالللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ
  6. ‌نا‌شناس
    ‌نا‌شناس می گوید:

    عااااااااااااااااااااااااااااااالیییییییییییییییییی🌹🌹🌹😘😘☺️😴😴😴🤣🤣🤣🤣♥️♥️💜💜🌺🌺🌺🌷🌷🌷🌹🌹

    پاسخ
  7. عاشق خاله صدف
    عاشق خاله صدف می گوید:

    سلام خاله صدف😉خوبید؟امیدوارم که عالی باشید💜
    من ازشما واقعا تشکر میکنم😘😘چون شما به من یاد دادید داستان بنویسم😊💯وو داستانتون واقعا خیلی قشنگ بود😃😃💜دوستون دارم و خداحافظ😘😘🤩🤩💯💯💙💚💛🧡💜❤🖤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام عزیزم منم شما رو خیلی دوست دارم
      داستان نویسی خیلی هنر عالی هست، آفرین که یاد گرفتی

      پاسخ
  8. سما کریمی
    سما کریمی می گوید:

    سلام خاله صدف جونم من ۱۱ ساله هستم. کلاس پنجم دبستان و یک دختر ام که اتفاقا خودم هم خیلی به نویسندگی علاقه دارم و برای مدرسه مان داستان مینویسم ممنونم از شما خیلی قشنگ و آموزنده بود خاله صدف جونم.امیدوارم تا آخرین لحظه داستان های زیبا بنویسید.موفق باشید‌😘🥰😍🤩

    پاسخ
  9. آنیتا عباسی
    آنیتا عباسی می گوید:

    سلام من آنیتا عباسی هستم و هرشب قصه های زیبای وولک رو گوش می‌کنم و قصه ها بسیار عالی هستند

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم
      بسیار هم عالی
      خیلی خوشحالم که با وولک و قصه های ما همراهی عزیزم

      پاسخ
  10. عسل
    عسل می گوید:

    ممنون از این داستان خیلی جالب و خواندنی بود من خیلی دوست داشتم لطفاً بازم از این داستان های علی و عسل رو بگذارید من اسم خودم هم عسل هست و اسم پدرم هم علی است ممنون 🤩😍🥰😘🤩😍🥰😘🤩😍🥰😘🤩😍🥰😘🤩😍🥰😘💜💚💋💋💋💋

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      چه عالی
      دوست خوبم برای شنیدن قصه های بیشتر میتونی وارد وولک پلاس بشی و با وولک همراه باشی

      پاسخ
  11. آیناز
    آیناز می گوید:

    منم دختر شجاعی هستم با این که آخرین بچه هستم خواهر بزرگ ترمو از دست دوستاش بی ادبش نجات دادم

    پاسخ
  12. سلام
    سلام می گوید:

    واقعا عالییییییییییی بوووووووود ممنون بسیار خوب با تشکر از همه ی عزیزان واقعا خیلی حرفه ای بود و خیییییلی آموزنده بود این به بچه ها یاد میده که شجاع باشن این قصه برای بچه هایی هست که لازم به شجاعی دارن
    روز خوبی داشته باشید

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      متاسفم که قصه رو دوست نداشتی دوست خوبم، اگر قصه ای هست که دوست داری به صورت صوتی بشنوی بهم بگو تا برات آمادش کنیم🥰

      پاسخ
  13. سلاله
    سلاله می گوید:

    من این قصه را خیلی دوست داشتم خیییییییییییییلی خیییییییییییییل ممنون😄😄😄👍👍👍👍

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *