
نارسیس در قصر آرزوها
سلام مثل بهاره گل و شکوفه داره
عطر قشنگ دوستی همراه خود میاره
وقتی سلام می کنیم شاپرکا می خندن
بالهاشونو برامون باز می کنن و می بندن
سلام به دخترهای گلم، به پسرهای مهربونم ، حالتون خوبه؟ دلهاتو…

پرنیا و ابر کوچولویی که آرزو داشت آدم برفی بشه
سلام مثل بهاره ، گل و شکوفه داره
بوی قشنگ دوستی ، همراه خود میاره
سلام به دشت و دریا سلام به کوه و صحرا
سلام به روی ماه بچه های باصفا
سلام به گلهای قشنگم، دخترها و پسرهای مهربونم که…

آنالی ، دختر جنگل ( قسمت دوم )
سلام گلهای خندون با دندون و بی دندون
سلام به هر پرنده که توی باغ می خنده
سلام به دشت و دریا سلام به کوه و صحرا
سلام به روی ماه بچه های باصفا
بچه ها جونم حالتون چطوره؟ سرح…

آنالی ، دختر جنگل ( قسمت اول )
سلام سلام بچه ها گلهای سرخ و زیبا
سلام سلام غنچه ها عزیزای مثل ماه
باشید همیشه خندان چون گلهای گلستان
دخترها و پسرهای گلم حال و احوالتون چطوره؟ سرحال و قبراق هستید؟ امیدوارم که مثل همیشه با لبهای خندون من…

ماجرای دانیال، الینا و رایان و ماهی جادویی
آی قصه قصه قصه ، بپر تو شهر قصه
سلام سلام بچه ها ، عزیزای مثل ماه
سلام به روی ماهتون به گرمی نگاهتون..
حال و احوالتون چطوره؟ امیدوارم که سرحال و قبراق منتظر شنیدن قصه امروز باشین.
دخترهای گلم پسرهای مهربونم امروز میخوا…

بهار فاطمه و تکه ابر آرزوها
قصهای که امشب میخوام براتون بگم در مورد دختری بسیار زیبا و باهوشه که همیشه به حرف پدر و مادر و برادر بزرگترش گوش میده. این دختر خانم زیبا و دوست داشتنی خیلی هم هنرمنده بچهها. کاردستیهای بسیار زیبایی بلده درست کنه و …

پسر بادکنکی و دختر کفشدوزکی
مامان باباهای نازنین و مهربون سلام ، قصه پسر بادکنکی و دختر کفشدوزکی یک نمونه از قصه های سفارشی هست که ما برای یکی از کوچولوهای دوست داشتنیمون آماده کردیم ، شما هم اگر میخواین یک قصه سفارشی برای دلب…

کایو و بهترین دوستش امیرعلی
یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. یه پسر باهوش و دوست داشتنی بود که یک برادر بزرگتر داشت و به همراه پدر و مادرش توی شهر قصهی ما زندگی میکرد. اسم این پسر زبر و زرنگ امیرعلی بود بچهها. امیرعلی بسیار خوشرو و مودب بود و همی…

بهارخانم شجاع و روباه ناقلا
یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. توی یک شهر قشنگ دختری زیبا و حرف گوش کن با مامان و باباش زندگی میکرد. اسم این دختر خانم خوشگل و دوست داشتنی بهار بود. بهار خانم قصهی ما سه سالش بود و همیشه هم غذاش رو خوب میخورد. و خ…

آقا سامیار خوش اخلاق
یکی بود، یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.
توی یکی از خونه های شهری که توش زندگی میکنیم، یه پسر کوچولوی خوشگل و دوست داشتنی با مامان و باباش زندگی میکرد. اسم این پسر کوچولو که خیلی مهربون و مودب بود و بخاطر همین ه…

