داستان ما از این قراره که دونا اردکه می خواست در یک مسابقه ی داستان نویسی شرکت کنه اما اون نمیدونست چی بنویسه بچه ها.دونا توی پارک زیر درختی با خودکار و دفترچه اش نشسته بود و توی افکارش غرق شده بود.فیلی که در حال قدم زدن بود تا اردک رو دید رفت پیشش و ازش پرسید:” سلام دونا، خیلی تو فکری، حالا داری به چی فکر میکنی؟”
دونا جواب داد :” سلام فیلی، من میخوام توی یک مسابقه ی داستان نویسی شرکت کنم اما نمیدونم چی بنویسم و درباره ی چی بنویسم”

فیلی تا این حرفو شنید به دونا پیشنهاد کرد که :” خب چرا چیزی درباره ی من نمینویسی؟ من میتونم اجسام خیلی سنگین رو بلند کنم و چندیدن مدال هم تو رشته ی وزنه برداری برنده شدم”
در همون لحظه بانی خرسه که داشت از اونجا رد میشد صحبت های فیلی و دونا رو شنید.اون گفت:” کی قراره داستانی درباره ی تو بخونه؟ دونا تو باید به جاش در مورد من داستان بنویسی.من در چندین دوره از مسابقات قوی ترین خرس جنگل برنده شدم و عنوان ” مرد مسابقه ” رو گرفتم.من سال هاست که قوی ترین خرس جنگلم”
درهمون موقع هری اسبه حرف بانی خرسه رو قطع کرد و گفت:” من دقیقا میدونم تو چند دوره برنده ی مسابقات شدی ولی این انقدر کافی نیست که تو بخوای کسی رو وادار به نوشتن در باره ی خودت کنی ” بعد با غرور ادامه داد :” دونا، تو باید داستانت رو درباره ی من بنویسی.من هر سال در مسابقات سالانه جازه ی اول رومیبرم. من یک قفسه پر از مدال دارم که این حرفمو ثابت میکنه”
دونا به هیچکدوم از اونا جوابی نداد.به نظر می رسیدکه اونا بیشتر دونا رو گیج و سردرگم میکردن.خیلی زود حیوانات زیادی دور اون جمع شدن، یکی از اونا کرگدنی بود که سعی می کرد راه خودش رو باز کنه و به سمت جلو بره ، اون در حالی که ادی ادی الاغه رو به جلو هل میداد گفت:” از سر راه من برو کنارادی، تو هیچ کار خاصی برای دونا انجام ندادی که بخواد داستانی در مورد تو بنویسه”

ناگهان همه ی حیوانات شروع کردن به خندیدن.ادی الاغه خیلی ناراحت و غمگین شد و کلی دلش شکست ولی هیچ حرفی نزد بچه ها.اون به آرومی از بین جمعیت حیوونا بیرون اومد و به کناری رفت.
بعد کرگدن از خود راضی و مغرور ادامه داد:” اگر دونا داستانی بنویسه باید که درباره ی من باشه،من درتمام مسابقات کشتی جنگل برنده شدم،من میتونم با هرکسی که جرات کنه و بخواد منو به چالش بکشه مبارزه کنم”
خلاصه دونه دونه ی حیوونای جنگل شروع کردن به خودستایی کردن و درباره ی خودشون حرف زدن واین چیزی بود که باعث شد دونا حسابی نا امید بشه.
در همون موقع آهوی خال خالی در حال رفتن به مغازه بود تا سبزیجاتش رو بفروشه.اون پیر و ضعیف بود و خیلی هم خسته به نظر میرسید .آهوی خال خالی گاریشو به سختی هل داد و درست در همون لحظه ناگهان قرمز شد و شروع کرد به نفس نفس زدن.
هیچکدوم از حیوونا سعی نکردن که به آهوی خال خالی کمک کنن بچه ها،در عوض اونا شروع کردن به گفتن حرفایی مثل” تو باید تو خونه بمونی پیرمرد” یا ” چرا از اون سبزیجات تازه ی خودت نمیخوری که یه کم جون بگیریو قدرت پیدا کنی؟”
آهوی خال خالی خیلی ضعیف تر از این حرفا بود که بخواد به راهش ادامه بده بنابراین به زمین افتاد و گاریش به ارومی شروع کرد به حرکت کردن.ادی الاغه که تازه متوجه شده بود چه اتفاقی افتاده، سریعو با عجله دوید تا گاری رونگه داره.بعد پیش آهوی خال خالی رفت و بهش کمک کرد تا بشینه و بهش مقداری آب داد تا بخوره و حالش جا بیاد.

آهوی خال خالی گفت:” ازت ممنونم ادی، تو درست به موقع به کمک من اومدی و منو نجات دادی”
ادی گفت:” لطفا از من تشکر نکن آهوی خال خالی،این وظیفه ی منه که به شما کمک کنم،شما نباید تمام روز رو زیر نور خورشید باشی،توی این سن و سال باید بیشتر مراقب خودت باشی”
در همون موقع دونا که کل ماجرا رو دیده بود پیش ادی و آهوی خال خالی رفت.
دونا از آهو پرسید:” چه احساسی داری آهوی خال خالی؟”
آهوگفت:” احساس خیلی بهتری دارم ، ممنونم”
بعد دونا به ادی الاغه نگاه کرد و گفت:” ادی ، تو از بین همه ی حیوونایی که اینجا هستن بهترینی،کاری که تو انجام دادی خیلی مفید تر و بهتر از ویژگی هایی بود که هر کدوم از حیوونا از خودشون گفتن و درباره ش حرف زدن،من تصمیم گرفتم که داستانی درباره ی تو بنویسم”

صورت ادی الاغه با شنیدن این حرف سرخ شد ،این درحالی بود که بقیه ی حیوانات به خاطر حرفا و رفتاراشون کلی شرمنده شده بودن وخجالت می کشیدن.اونا الان درس ارزشمند و مفیدی یاد گرفته بودن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی
تشکر!
😍😍😍😍😍😍😍😍💯😍😍🥰
💕💕💕
💓💓
💕💕💕
سپاس فراوان
تشکر از شما!
قصه های زیبا همشون تصویری هستند.چون قصه ها رو موقع خواب واسه بچه ها میذاریم تصویری باشه تازه بیدار میشن بهتره این قصه های زیبا هم صوتی باشه.ممنون
ممنون از نظر خوبتون برای وولک!
عالی بود مرسی خاله صدف😍😍😍😍😘😘😘😘😘😘😘😘
تشکر از النای عزیزم!
مرسی خاله صدف جان
تشکر آنیسای عزیزم!
به نظر من کرگدن نباید اسب را هول می داد باید حرف اسب را گوش می داد تا این اتفاقات نیوفتد
کاملا درست گفتی آریای عزیز!
ممنون از نظر قشنگت!
عالی من همیشه شمارو دنبال میکنم
سپاس از همراهی شما با وولک!
عالی وخوب
تشکر از همراهی با وولک!
عالی بازم بزارید
ممنون از نظرتون! حتما
عالی اما هنوز گوش نداده میگم
خیلی لطف دارید به وولک!
سلام خانم قصه گو یا خاله صدف ،ببینید شما اول قصه آهنگ می بارید درسته؟خوب لطفاً شما اگر امکان داره اول قصه آهنگ نزارید چون خیلی صداش بلند است ،ممنون😍😍😍😍😘😘😘😘راستی قصه خیلی قشنگ بود مرسی دوستون دارم خدانگهدار شما 😅😅😅😅
سلام نرگس عزیز! ممنونم که نظرتو برای وولک نوشتی!
خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
عالی
تشکر
عالی بود من از قصه هاتون خیلییییییی لذت میبرم
خیلی ممنونم بهار عزیزم! خوشحالم که قصه های وولک و دوست داری
سلام و وقت بخیر
نظر من راجب قصه هاتون:
خیلی کمه ولی بد نیس خوبه فقط یکم به زبان بچه ها صحبت کنید خیلی بزرگانه صحبت میکنید مثل اینکه ادبیات پایه نهم رو دارید تدریس میکنید و لطفا دیگه کارتونی نگذارید شب ها برای چشم کودکان ضرر داره صوتی بگذارید لطفا .
ممنونم از نظر خوب و قشنگی که دادی نارگل عزیزم!
از قصه های کارتونی می تونید برای بقیه تایم های روز استفاده کنید
خوب
بسیار ممنونم
خیلی آلیه
ممنونم از نظرت عازفه جان
من همیشه قصه های شما را گوش می کنم اما نظرم معمولی است🤓🤓🤓🤓🤓🤓🤓
خیلی ممنونم که نظرتو نوشتی اشکان جان
خیلی قشنگ بود.ممنون
ممنون از همراهی شما
🦢🦢🦢🦢🐫🦏🐃🐑🐅🐍🐎
تشکر
عالی بود منم موافق بودم که درباره ی اون داستان بنویسه
تشکر
مرسی عالی بود💝💝💝🌹🏆🥰🥰🥰
ممنون از شما
,😊💖 Very good 👍 Hello🥰
وآهنگ نزارید ممنون
قصه جدید بیار خاله بیزحمت
حتما عزیزم💕💞💓