قصه جذاب و شنیدنی پادشاه عجول
4.1/5 - (83 امتیاز)

 

 

 

 

در زمانهای قدیم در سرزمین های دور دست پادشاهی داخل قصری بزرگ زندگی می کرد. پادشاه کشور رو اداره می کرد و به مشکلات مردم رسیدگی می کرد. یکی از روزها که پادشاه داخل قصرش نشسته بود دو مرد در حالیکه با هم دعوا می کردند وارد قصر شدند. اونها در مقابل پادشاه ایستادند و به پادشاه تعظیم کردند. پادشاه پرسید :” بگید ببینم شما کی هستید و مشکلتون چیه؟” یکی از مردها گفت:” جناب پادشاه ما دو تا همسایه ایم. امروز صبح وقتی داشتم به مرغ و خروس هام غذا می دادم دیدم که این مرد از لب دیوار مرغ های من رو نگاه می کنه.. بعد هم به من گفت که خیلی گرسنه است و چند وقته که یک غذای درست و حسابی نخورده.. من اون موقع به حرفهاش توجهی نکردم ولی امروز عصر در کمال ناباوری دیدم که یکی از مرغ هام نیست. اول اصلا به یاد مرد همسایه نبودم ولی بعد که یاد حرفهایی که صبح زده بود افتادم فهمیدم که احتمالا کار اونه و مرغ منو دزدیده و احتمالا برای نهار خورده ! جناب پادشاه ازتون خواهش می کنم که عدالت رو برقرار کنید .. درسته که من و مرد همسایه با هم دوستیم ولی به خاطر این کارش باید مجازات بشه..”

پادشاه نگاهی به مرد همسایه کرد و با لحن جدی پرسید؟” تو مرغ این مرد رو دزدیدی؟” مرد همسایه سرش رو تکون داد و با التماس و گریه گفت:” نه جناب پادشاه ! من دزد نیستم ، من مرغش رو ندزدیدم باور کنید! اون اشتباه می کنه …” پادشاه گفت:” اما تو گفتی که با دیدن مرغ های اون احساس گرسنگی می کنی درسته؟”  مرد همسایه دوباره سرش رو تکون داد و گفت:” نه قربان ! شما دارید اشتباه می کنید اجازه بدید براتون توضیح بدم ..”

مرد اولی که با شنیدن حرفهای مرد همسایه عصبانی تر شده بود گفت:” قربان به حرفهاش گوش ندید! اون دزدی کرده و حالا هم داره دروغ می گه ! اون می خواد با حرفهاش شما و بقیه رو فریب بده ! اون باید مجازات بشه..”

وزیر پادشاه که تا اون موقع ساکت بود و به حرفهای دو مرد گوش می داد به پادشاه پیشنهاد داد :” جناب پادشاه بهتره که یک نفر رو به خونه مرد همسایه بفرستیم تا سر و گوشی آب بده ، اگر اون مرغ رو دزدیده باشه و برای نهارش خورده باشه حتما توی خونه اش پر از استخوان و پر مرغه ..” مرد اولی گفت:” این کار فایده ای نداره ، من خودم به خونه اش رفتم و خوب همه جا رو گشتم ، هیچ چیزی پیدا نکردم .. اون خیلی باهوشه و همه چیز رو پاک کرده !”

مرد همسایه در حالیکه اشک می ریخت با التماس گفت:” جناب پادشاه من مرد فقیری هستم و از کسی چیزی ندزدیدم ، علاوه بر این من ..” اما قبل از اینکه جمله اش رو کامل کنه پادشاه با عصبانیت گفت:” کافیه ! همه مجرم ها همین حرفها رو می زنند! الان دستور میدم تا شما رو به زندان ببرند!”

مرد همسایه گفت:” نه نه خواهش می کنم به حرفهام گوش بدید! من دزد نیستم !” مرد اول هم که خوشحال به نظر می رسید گفت:” نتیجه دزدی همینه !” و از قصر بیرون رفت.

با این حال وزیر احساس کرد که چیزی این وسط اشتباهه . اون با خودش فکر کرد  که این درست نیست ! پادشاه باید به جای اینکه فقط حرفهای مرد اول رو باور کنه دستور می داد تا تحقیقات بیشتری انجام بدن .. اگر مرد همسایه بیگناه باشه چی؟ در اون صورت پادشاه عدالت رو اجرا نکرده ..

عصرهمون روز پادشاه و وزیر در باغ قصر قدم می زدند که کمی جلوتر پادشاه مرغی رو دید که می لنگید.پادشاه با تعجب گفت:” این مرغ از کجا به باغ ما اومده ؟” وزیر گفت:” عجیبه ! انگار از بیرون قصر وارد باغ شده و توی باغ سرگردون شده..” پادشاه لبخندی زد و گفت:” آدم با دیدن این مرغ چاق گرسنه می شه!”  وزیر خندید و گفت:” قربان مراقب حرفهایی که می زنید باشید! مبادا این مرغ گم بشه و فردا اون مرد همسایه شما رو هم به دزدی و خوردن این مرغ متهم کنه..”

پادشاه اخمی کرد و گفت:” این حرفها چیه می زنی؟ تو که می دونی من گیاهخوارم! چون وقت شامه و گرسنه هستم همینجوری با دیدن این مرغ این حرف رو زدم !” وزیر گفت:” دقیقا مثل اتفاقی که برای مرد همسایه افتاد.. امروز بعد ازظهر کسی رو به خونه اش فرستادم و متوجه شدم که اون و همسرش هم گیاهخوار هستند و اصلا گوشت و مرغ نمی خوند.. اون هم ناخواسته با دیدن مرغ همسایه اون حرف رو زده و بعد متهم به دزدیدن و خوردن مرغ همسایه شده .. دزدین مرغ کار اون نمی تونه باشه ”

در همون لحظه زنی دوان دوان به سمت پادشاه و وزیر اومد. اون بعد از تعظیم کردن به پادشاه گفت:” جناب پادشاه به من گفتند که یک مرغ لنگان وارد باغ قصر شده و اینجا سرگردان هست، شما اون رو ندیدید؟”

پادشاه در حالیکه مرغ لنگان رو به زن نشون میداد با تعجب پرسید:” شما کی هستید؟” زن گفت:” من همسر همون مردی هستم که مرغمون گم شده بود و امروز برای شکایت به قصر اومده بود. از همسایه ها شنیدم که مرغ ما رو اطراف باغ شما دیدند . برای همین خودم به اینجا اومدم تا شاید پیداش کنم ..”

وزیر و پادشاه به هم نگاه کردند. وزیر گفت:” جناب پادشاه من از صبح حدس می زدم که اون مرد بیگناهه.. برای همین کسی رو به خونه اش فرستادم تا تحقیق کنم .. حالا با پیدا شدن مرغ همه چیز روشن شد.. ”

پادشاه که حسابی تعجب کرده بود گفت:” پس چرا اون مرد نگفت که گیاهخواره؟” وزیر گفت:” اون سعی کرد که بگه ولی شما بهش اجازه ندادید که صحبت کنه ! شما عجولانه و فقط بر اساس حرفهای مرد شاکی تصمیم گرفتید و مرد همسایه رو روانه زندان کردید..”

پادشاه که متوجه اشتباه خودش شده بود با ناراحتی گفت:” تو درست می گی! من اشتباه کردم ، من نباید بدون تحقیق و شنیدن حرفهای اون مرد قضاوت می کردم! باید هر چه زودتر اون مرد بیگناه رو آزاد کنیم..”

به دستور پادشاه مرد بیگناه از زندان آزاد شد و از طرف پادشاه بهش پولی داده شد تا بتونه زندگی راحت تری داشته باشه .. مرد اول هم که بدون دلیل به مرد همسایه تهمت زده بود برای جبران کارش قرار شد که تا چند وقت توی کارهای مزرعه به مرد همسایه کمک بکنه ..

پادشاه هم از اون به بعد یاد گرفت که دیگه هیچ وقت عجولانه و بدون فکر کردن کاری رو انجام نده ..

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید





52 پاسخ
  1. نیلوفر
    نیلوفر می گوید:

    سلام قصه قشنگی بود ممنون خیلی زحمت میکشید و
    ممنون از قصه گوی عزیز بخاطر صدای دلنشین و گرم

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      بسیار ممنونم سارای عزیزم! منم با دیدن همراهانی مثل شما برای وولک خیلی لذت می برم

      پاسخ
  2. حنانه ایمانی سرخه حصاری
    حنانه ایمانی سرخه حصاری می گوید:

    سلام من حنانه ایمانی سرخه حصاری کلاس چهارم هستم عالی قصه ی آموزنده ای هست فقط لطفا فیلمش هم بزارید

    پاسخ
  3. سارا مزیدی
    سارا مزیدی می گوید:

    سلام. عالی بود. من هر شب قصه‌های قشنگتون رو گوش میدم. دوستون دارم. ممنونم. خدانگهدارتون باشه.

    پاسخ
  4. آواباستانی و نغمه باستانی
    آواباستانی و نغمه باستانی می گوید:

    ممنون داستانش عالی بود میشه دیگه ویدئویی نفرستید من نمیتونم ببینم 😘

    پاسخ
  5. alara
    alara می گوید:

    عالی و خیلی آموزنده هست مرسی خانم خانم خالقی❤️❤️🥰🥰🥰🙏🏼🙏🏼🙏🏼😍😍👏🏻💐💋🌹❣️💖

    پاسخ
  6. رضا
    رضا می گوید:

    سلام‌من‌هرشب‌به قصه های وولک گوش میدم ولی ‌اين قصه ازهمه بهتر بو‌د‌ من خیلی دوستش دارم

    پاسخ
  7. ارغوان
    ارغوان می گوید:

    سلام ارغوان و الیسا هستیم از قایمشهر
    خیلی لذت بردیم و آدم نباید زود قضاوت کنه در مورد دیگران شب بخیر خاله جون

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *