,

قصه کارتونی کلاه طلایی

روزی روزگاری دختر کوچولویی به اسم بریجیت تو شهر کوچیکی نزدیک جنگل رزبری زندگی می کرد. همه اونو به اسم کلاه طلایی کوچولو می شناختن چون همیشه شنل طلایی قشنگی می پوشید. اون دختر بسیار دلنشین و مهربونی بود. یه روز مادر کلاه طلایی کوچولو …
,

قصه کارتونی میلیونر خسیس

  در زمان های بسیار دور تاجر ثروتمندی به اسم ریچارد توی دهکده ای زندگی می کرد. اون یه مزرعه داشت و گندم و سبزیجات می فروخت. کارش به قدری خوب بود که میلیونر شده بود...همه فکر می کردن زندگی مرفع و فوق العاده ای داره...ولی ریچارد…
قصه جذاب و شنیدنی سعید و شیر گرسنه
,

قصه صوتی کودکانه ماجرای سعید و شیر گرسنه

  در زمانهای قدیم توی یک روستای سرسبز و زیبا پسربچه ای زندگی می کرد به اسم سعید. سعید به همراه مادر و خواهر کوچیکترش سارا در خونه چوبی باصفایی که وسط روستا قرار داشت زندگی می کردند. سعید پسر عاقل و مهربونی بود. اون نه تن…
قصه جذاب و شنیدنی فکر عجیب خرسی برای لاغر شدن
,

داستان کودکانه فکر عجیب خرسی برای لاغر شدن

  توی دشت سرسبزی خرس کوچولویی زندگی می کرد که عاشق غذا خوردن بود. اون از هر خوراکی ای که می دید انقدر می خورد تا دلش باد می کرد و نمی تونست تکون بخوره. اما جدیدا خرسی خیلی ناراحت بود که وزنش زیاد شده و چاق شده . اون نمی تون…
,

قصه کارتونی پروانه

روزی روزگاری کرمی روی درختی زندگی می کرد ولی کرم ما موجود چندان خوشحالی نبود. فوق العاده از بدن بزرگ و کندش متنفر بود. کرم: "اون زنبور هارو ببین...اون مورچه هارو نگاه...یه نگاهی هم به من بنداز...خیلی دوست داشتم می تونستم مثل اونا پرواز کن…
,

قصه کودکانه تایرون ، دایناسور حقه باز

    بالی یک دایناسور کوچک بود. اون و دوستانش تصمیم گرفتن که به مدت یک هفته در جزیره باتلاق بمونن و گردش کنن.اونا می خوردن و بازی می کردن و زیرنور ستاره ها می خوابیدن. همه بسیار هیجان زده بودن ، همه به جز بالی ، چو…
,

قصه کارتونی حلزون و درخت گیلاس

  روزی روزگاری در یک باغ زیبای کوچک درخت گیلاس باشکوهی بود. گیلاس ها درست مثل یاقوت های سرخ کوچک روی درخت می درخشیدند. توی این باغ حلزون کوچیکی زندگی می کرد که اسمش شلی بود. شلی یک حلزون شاد و خوشحال بود. تو بهار و تابستون ب…
,

قصه صوتی پارسا و مار توی آشپزخونه

  یکی بود یکی نبود . توی یکی از روزهای پاییزی که بارون نم نمی می بارید پسرک قصه ما به اسم پارسا مشغول تماشای تلویزیون بود و مامانش توی آشپزخونه مشغول غذا درست کردن بود. همون موقع پارسا صدای مامان رو شنید که از آشپزخونه گفت:" پارسا…
,

قصه کارتونی پدربزرگ و نوه

روز روزگاری در روستایی کوچک پدر تنهایی به نام جک زندگی می کرد. جک در بین مردم روستا به اسم جک خوشحال معروف بود چون همیشه و در همه حال شاد و خوشحال بود. یکی از اهالی روستا: "سلام جک خوشحال داری میری ماهیگیری؟" جک: "آره اول با ماهی …
,

قصه صوتی کوکانه یخچال پر ماجرا

  یکی بود یکی نبود. توی جنگل قصه های ما حیوانات زندگی راحت و آرومی داشتند. یک روز موش موشی که برای درس خوندن و کار کردن به شهر رفته بود وقتی به جنگل برگشت با خودش یک جعبه خیلی بزرگ به همراه آورد. جعبه ای که چند برابر از خ…