در زمان های بسیار دور تاجر ثروتمندی به اسم ریچارد توی دهکده ای زندگی می کرد. اون یه مزرعه داشت و گندم و سبزیجات می فروخت. کارش به قدری خوب بود که میلیونر شده بود…همه فکر می کردن زندگی مرفع و فوق العاده ای داره…ولی ریچارد خسیس و ناخن خشک بود.
پسر: “بابایی کفشام پاره شدن…کفش های جدید می خوام.”
ریچارد: “آه ای وای! همین دو سال پیش برات خریدمشون…می خوای منو ورشکست کنی؟”
پسر: “بابایی پاهام داره بزرگ میشه…ببین کفش چجوری پامو اذیت می کنه.”
ریچارد: “فقط کفش های جدید پارو می زنه…یعنی این کفش ها به اندازه کافی استفاده نشده و هنوز جدیده و قابل استفادست. خب…اینو بگیر. برای پات چسب بخر. چسب نیم دلاره ولی کفش پولش سی دلار میشه.”
پسر: “ولی پدر…”
ریچارد: “بسه دیگه برو بیرون! برو…عجب گیری کردیما! همه دنبال پول منن.”

این ریچارد بود که حاضر نبود برای هیچ چیزی خرج کنه…در حالی که اتاقش پر از طلا و مروارید و زمرد بود، کفش های خودش پاره بودن. خونوادش لباساشونو وصله می زدن و فقط دوبار در روز به خونواده و خدمتکار هاش غذا می داد…یروز ریچارد توی بازار قدم می زد و خدمتکار هاشو مجبور کرده بود که گونی گندم ببرن. حتی یه گاری هم براشون اجازه نمی کرد. از کنار یه شیرینی پزی رد شدن. شیرینی پز تازه کیک شکلاتی بزرگی رو پخته بود. بوی این کیک خوشمزه به مشام ریچارد رسید. اون طوری هوس کرد اون کیک فوق العاده رو امتحان کنه که هیچ وقت دلش چیزی رو اینطوری نخواسته بود.
همسر: “برگشتی؟”
ریچارد: “اوه آره…”
همسر: “چیشده؟”
ریچارد: “هیچی”
همسر: “حالت خوب نیست؟”
ریچارد: “من فقط کیک می خوام…یه کیک شکلاتی گرم و تازه و خوشمزه…”
همسر: “آره منم دلم خواست…صبر کن نباید یکی بلکه باید ده تا کیک برای کارگر ها و خدمتکار ها درست کنم.”
ریچارد: “چی؟؟؟؟؟؟؟ برای همین هیچی نمی گفتم. تو میخوای منو ورشکست کنی؟”
همسر: “خیله خب…بذار یه کیک برای خودم و تو و بچه ها درست کنم.”
ریچارد: “اصلا چرا بچه ها باید بخورن؟ خب منظورم اینه که…دندوناشون خراب میشه..”
همسر: “باشه…یه کیک کوچیک برای دونفرمون درست می کنم.”
ریچارد: “چی؟ یعنی تو هم کیک می خوای؟”
همسر: “اصلا باورم نمیشه ریچارد…باشه فقط یه کاپ کیک برای تو درست می کنم. اینطوری ثروتت حفظ میشه آره؟”
ریچارد: “خیله خب سریع درست کن…خیلی دلم می خواد کیک بخورم.”
بنابراین همسر ریچارد یه کاپ کیک شکلاتی کوچولو درست کرد. اوه…کیکش اشتهابرانگیز بود…گرم و تازه و خوشمزه و نرم و پر از شکلات…ریچارد تکه های کیک رو خورد و انگشت هاشو لیس زد و حتی بشقاب هم لیس زد ولی یه تیکه هم به زنش نداد…از قضا فرشته ای که داشت از اونجا رد می شد این ماجرارو دید و ناراحت شد…

فرشته: “همچین مرد ثروتمند و پولداری چرا اینقدر خسیسه؟ چقدر بدجنسه! جای این که ثروتشو با همه تقسیم کنه حتی اجازه نمیده خونوادش هم لذت ببرن…حقشه یه درسی بهش بدم…یه درس خوب!”
بنابرای نفرشته تا فردا صبح که ریچارد می خواست بره سرکار صبر کرد…بعد به شکل ریچارد ظاهر شد و برگشت خونه و خدمتنکارارو صدا کرد…
ریچارد: “هی شما ها…همه بیاین اینجا؟”
خدمتکار: “بله قربان.”
ریچارد: “فرشته ای رو دیدم که بهم گفت ثروتمو با همه تقسیم کنم…بهم گفت اگه این کارو نکنم امشب میمیرم. حالا برین تو دهکده و به همه بگین گاوصندوق من امروز به روی همه بازه…هرکسی میتونه بیاد هرچی میخواد برداره…حالا برین!آره درست شنیدین…اگر حتی خودم یا هر کسی خواست جلوی شمارو بگیره….بزنید و فراریش بدین. یادتون باشه اگه ثروتمو تقسیم نکنم اونوقت میمیرم.”
خدمتکار: “هرچی شما بگین قربان.”
به این ترتیب خدمتکار ها به دهکده رفتن و پیام اربابشونو دادن…جمعیت زیادی رفتن به خونه ی ریچارد و الماس و طلا و پول رو از اتاقش برداشتن….ظهر که ریچارد برای ناهار برگشت خونه حسابی شوکه شد…
ریچارد: “هی…چطور جرعت می کنین از گاو صندوق من برین بیرون! خدمتکار ها! اینهارو بیرون کنین…دزد ها برگردین اینجا…”
خدمتکار: “داره مردم رو فراری میده…”
خدمتکار: “خب باید با چوب بزنیمش..”
خدمتکار: “آخه چطوری اینکارو بکنیم اون ارباب ماست…”
خدمتکار: “یادت نیست امروز صبح چی گفت؟ باید بزنیم و فراریش بدیم…”
به این ترتیب خدمتکار ها ریچارد بیچاره رو از خونه ی خودش بیرون انداختن و فراریش دادن…ریچارد رفت به قصر پادشاه و داستان رو تعریف کرد…
ریچارد: “اعلی حضرت تمام دهکده از من دزدی کردن…”
پادشاه: “ولی تو خودت ازشون خواستی که بیان و ثروتتو ببرن..خیلی ها میتونن شهادت بدن.”
ریچارد: “تمام صبح سرکار بودم قربان.”
پادشاه: “تو همون ریچارد واقعی هستی؟”
ریچارد: “اون دیگه کیه؟ یه شیاده! یه متقلبه قربان!”

پادشاه: “اصلا نمیشه تشخیص داد….ولی اگه قرار باشه انتخاب کنم چرا مردی که ثروتشو با همه تقسیم می کنه به مردی که خانواده ی خودش هم عذاب میده ترجیح ندم؟”
ریچارد: “اما اعلی حضرت شما می خواین منو زندانی کنین؟”
پادشاه: “شاید…”
فرشته: “اعلی حضرت اینکارو نکنین…راستشو می گه خودش ریچارد واقعیه…من فرشته هستم و میخواستم با اینکار یه درسی بهش بدم.”
ریچارد: “دستگیرش کنین اعلی حضرت…می خواد ثروتمو بدزده.”
همسر: “اعلی حضرت به عنوان همسرش ثروتش برای منم هست. منم که کاملا موافقم که شوهرم واقعا یه آدم خیلی خسیسه فرشته ی مهربون اشتباهی نکرده و خوب تنبیهش کرده.”
پادشاه: “می بینی ریچارد؟ نگه داشتن ثروت به چه درد می خوره وقتی ندزیک ترین کسانت به خاطر خسیس از دستت ناراحتن و از خساست تو رنج می برن…هیچ دوستی نداریو به نظر خانوادت این ناعادلانه نیست اگه بندازمت زندان. این همون زندگیه که تو میخوای؟”
ریچارد: “نه اعلی حضرت متاسفم…الان اشتباهمو فهمیدم!”
پادشاه: “خیله خب…یه فرصت دیگه بهت میدم که روشتو عوض کنی…”
همسر: “ممنونم اعلی حضرت. منم برای تغییر رفتار شوهرم جشن می گیرم و اعلام می کنم ضیافتی برای همه در روستا برپا میشه…”
ریچارد: “چیزه…باشه…باشه خیله خب…قبوله…بله”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




خیلی خوب بود
تشکر امیر حسین عزیزم
تشکر
خیلی عالی بود
تشکر آذین عزیز
خیلی ممنون
ممنون از شما
عالی واقعا کارتون درسته متشکرم
خیلی ممنونم از نظر و همراهی شما امیرعلی و امیرمحمد عزیزم
عالی مثل همیشه
خیلی ممنونم یلدای عزیزم
خیلی خوب و آموزنده بود ممنون از شما
ممنون از همراهی شما با وولک
عالییییییییییییی بود♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
تشکر
عالی بود خیلی خوب بود
خیلی ممنون
🙅♂️🙅♂️🙅♂️
ممنونم کیان جان
عالی بود
تشکر
قشنگ بود ممنون🦋🦋🦋🦋
خیلی ممنونم از نظر شما
ممنون از داستان زیباتون
ممنون از همراهی شما
به نظرم بیشتر از قصه ی های تصویری در سایت قرار بدید🌸🌸
خیلی ممنونم از نظر و پیشنهاد خوب شما
سلام عزیزم صبح شما بخیر وشادی انشالله که سال خوبی داشته باشی در کنار هم
خیلی ممنونم صبح شماهم بخیر
خیلی قشنگ ممنونم ازتون لطفا قصه سه خرس رو بذارید
خیلی ممنونم از نظر و پیشنهاد خوب شما
عالی بود و فهمیدم که خسیس بودن خوب نیست و باید ثروتمونو با بقیه تقسیم کنیم
ممنون از قصه های قشنگ و آموزنده ی وولک
بسیار برداشت خوبی داشتی آرمین عزیز
عالی شما هیچ وقت خوب نیستی عالی اید!
خاله صدف عاشق تونم♡♡♡
شما… بهترین نی
منم شما رو خیلی دوست دارم ملینای عزیزم
عالی بود خیلی ممنون
تشکر آریسا عزیزم