روزی روزگاری در یک باغ زیبای کوچک درخت گیلاس باشکوهی بود. گیلاس ها درست مثل یاقوت های سرخ کوچک روی درخت می درخشیدند. توی این باغ حلزون کوچیکی زندگی می کرد که اسمش شلی بود. شلی یک حلزون شاد و خوشحال بود. تو بهار و تابستون با پروانه ها بازی می کرد و پرنده هارو تماشا می کرد اما در طول زمستون سردف شلی داخل صدف گرم و راحتش حلقه می شد و به خواب عمیقی فرو می رفت.
با تموم شدن یکی از این زمستون ها اون از خواب زمستونی بیدار شد و از صدفش بیرون اومد. اطرافش رو نگاه کرد تا مطمئن بشه که بهار اومده یا نه و با کمال خوشحال دید بهار اومده! اون دید که تمام گل ها با خوشحالی خودشونو به طرف خورشید می چرخونن. زنبور هارو دید که چطور وز وز کنان گل هارو می بوسن و پروانه ها در اطرافشون می رقصن و در باغ به بهار خوش آمد می گن. در حالی که تو باغ می چرخید شکمش به قار و قور افتاد.
شلی: “وای من تو زمستون خیلی کم غذا خوردم. الان می تونم هر چیزی رو بخورم ولی تو باغ به این بزرگی چی می تونم پیدا کنم؟”
اون به اطراف نگاه کرد و چشمش به درخت گیلاس بزرگی افتاد…
شلی: “وای یه درخت گیلاس…به به می خوام همه ی گیلاس های شیرین و آبدارش رو بخورم..حتما خوشمزه ان…”
بنابراین شلی به طرف درخت خزید و شروع به بالا رفتن کرد. همین که شلی به ریشه های درخت رسید قورباغه ای از پشت بوته ها بیرون پرید. اون دوستش آقای قورقوری بود…
آقای قورقور: “سلام شلی…تو این صبح فوق العاده کجا داری میری؟”
شلی: “اوه سلام آقای قورقوری. خیلی گرسنمه میخوام گیلاس هایی که روی اون درخت هستن رو بخورم.”

آقای قورقور: “قور….اما شلی عزیزم هیچ گیلاسی روی درخت نیست همه ی اونها فقط یه برگن…”
شلی: “شاید الان نباشه ولی تا من برسم اونجا درمیان.”
آقای قورقور: “اگه تو هم پاهایی مثل من داشتی می تونستی به سرعت بپری بالا و لازم نبود این همه زحمت بکشی. می خوای واسه صبحونه چند تا پروانه برات بگیرم بخوری؟ دوست داری با من بیایی؟”
شلی: “اوه منظورم اینه که…نه ممنونم. مطمئنم که پروانه ها فقط واسه شما خوشمزه ان.”
آقای قورقور: “تو مطمئنی؟ میدونی پروانه ها هم مثل گیلاس ها آبدارن؟ شاید هم بیشتر…”
شلی: “بله بله مطمئنم که اون آبدارارو نمیخوام. خداحافظ آقای قورقوری…من باید برم…از غذای خوشمزتون لذت ببرین.”
آقای قورقوری به طرف پروانه پرید اما با هیجانی که داشت اونقدر بلند پرید که محکم خورد به یه درخت…
شلی: “ها ها ها…چقدر خوبه که من نمی پرم. همین که با سرعت خودم می خزم خیلی خوبه.”
همینطور که شلی با خوشحالی و به آرومی می خزید و بالا می رفت به یه تنه ی بزرگی رسید. اونجا یکی دیگه از دوستاش، بامبل زنبوره رو دید…بامبل همین که شلی رو دید وز وز کنان جلو اومد…
بامبل: “شلی…اینجا چیکار میکنی؟ اومدی از نسیم لذت ببری؟”
شلی: “اوه…نه بامبل…من اومدم اینجا تا گیلاس های شیرینی که بالای اون درخت رشد کرده رو بخورم.”
بامبل: “گیلاس؟ اما اونها که تو تابستون درمیان…الان فقط برگ داره…”
شلی: “آره…خب برگ هارو میبینم. فرق بین برگ و گیلاسو خوب می دونم ولی میدونی که سرعتم کمه وقتی که به گیلاس ها برسم دیگه تابستون تموم شده…”
بامبل: “واقعا؟ اون موقع من بهت کمک می کنم…وقتی گیلاس ها در اومدن بیا بشین پشت من…من خیلی سریع تو هوا پرواز می کنم و می برمت اون بالا.”
شلی: “نه ممنونم. فکر کنم خیلی سرگیجه بگیرم. شاید بیوفتم و اصلا غل بخورم آره!”
بامبل: “تو اصن نمیوفتی…مطمئن باش این یه سفر بی خطره اما خب باشه اگه دوست نداری اشکالی نداره…خداحافظ. امیدوارم که بالاخره به اون گیلاس های آبدار برسی.”
اون پرواز کرد و رفت…همین که رفت شلی سرشو برگردوند و آهسته و پیوسته به طرف بالا خزید. بعضی از روز ها شلی خیلی احساس خستگی می کرد اما وقتی به گیلاس های سرخ براق فکر می کرد دوباره شروع به بالا رفتن می کرد. شب ها داخل صدفش می رفت و خوب استراحت می کرد و صبح روز بعد دوباره شروع به بالا رفتن می کرد. تابستون داشت کم کم نزدیک می شد و شلی کوچولو می دید که درخت پر از شکوفه است. همونطور که داشت اونهارو نگاه می کرد، ناگهان باد شدیدی رو روی خودش احساس کرد. دوستش وینگزی بود…
شلی: “اوه سلام وینگزی نزدیک بود پرتم کنی اونور!”

وینگزی: “سلام شلی. اومدی اینجا که گل هارو ببینی؟ اونها خیلی قشنگن مگه نه؟”
شلی: “اونقدری که وقتی گیلاسن خوشمزه ان، الان جالب نیستن! دلم می خوادشون..”
وینگزی: “گیلاس؟ تو بخاطر گیلاس ها اومدی اینجا؟ اما اونها الان فقط شکوفه ان…تو خیلی زود اومدی.”
شلی: “نه وینگزی من زود نیومدم درست به موقع اومدم.”
وینگزی: “همممم.اگه مثل من بال های بزرگ و فوق العاده ای داشتی میتونستی خیلی راحت بری بالا نگاهشون کنی…ببین بنظرت اونها قشنگ نیستن؟ اونها خیلی….”
شلی: “خداحافظ. خداروشکر که من هیچ بالی ندارم!”
شلی به راه خودش ادامه داد…فقط به یه چیز فکر می کرد و اون هم بالا رفتن از درخت بود. وقتی به بالای شاخه ها رسید دید که دیگه درخت با شکوفه های زیبای سفید پوشیده شده و عطرش تمام باغ رو پر کرده. درحالی که داشت شکوفه هارو بو می کرد، دو پرنده رو دید که اونجا نشسته بودن و با خوشحالی جیک جیک می کردن…
پرنده: “هی اون شلی نیست؟”
پرنده: “کو کجا؟ آره خودشه! چطوری اومده این بالا؟”
پرنده: “سلام شلی! تو اینجا بالای درخت چیکار میکنی؟ اینجا زیادی برات بلند نیست؟”
شلی: “سلام…آره خب قبلا هیچوقت اینقدر بالا نیومده بودم. اومدم که گیلاس های شیرینی که اینجا درمیاد رو بخورم.”
پرنده: “این همه راهو بخاطر گیلاس اومدی؟ واست سخت نبود؟”
شلی: “معلومه که بود…راه خیلی طولانی بود و منم خیلی گرسنه بودم اما به گیلاس ها که فکر می کردم. دوباره به راهم ادامه می دادم. خیلی هم بهم خوش گذشت چون تو راه کلی از دوستامو دیدم.”
پرنده: “کارت قابل تحسینه اما برات متاسفم روی درخت فقط شکوفست.”
شلی: “نگران نباش سفر من هنوز تموم نشده که…هنوز یکم دیگه باید برم بالا. خب خداحافظ هردوتاتون باید به راهم ادامه بدم…”

وقتی شلی به بالا رفتن از شاخه ها ادامه داد دو پرنده ازش خداحافظی کردن…طولی نکشید شلی به بالای درخت رسید، اون خیلی خسته بود اما وقتی به اطرافش نگاه کرد دورتادورش پر بود از گلاس های سرخ آبدار.
شلی: “وای خیلی آبدار به نظر میان! حالا کدومشون رو بخورم؟ کدومشون رو بخورم؟ این که مهم نیست خب همشونو می خورم!”
شلی اونقدر خورد و خورد که دیگه جایی برای خوردن نداشت…خودش هم به اندازه ی یه گیلاس چاق و گرد شده بود…
شلی: “اوه! خیلی خوردم حسابی پر شدم. خیلی خوشحالم که تسلیم نشدم. راه طولانی و سخت بود اما نتیجه اش خیلی خوشمزه بود. آره!”
و بالاخره شلی خیلی خوشحال بود. اون به سختی کار می کرد و در مسیر و تلاشش صبور بود. شلی نشون داد که شما اگه واقعا چیزیو بخواین نباید هرگز تسلیم بشین.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام ممنون بابت قصه های قشنگتون
سلام ممنونم از شما برای نظر خوبتون
خیلی عالی بو دومن نتیجه گرفتم که باید صبور باشم و راه خودم را. ادامه بدم
خیلی ممنونم یگانه جان برای برداشت و نظر قشنگت
خیلی قشنگ بود
تشکر
خیلی خیلی خوب بود
خیلی ممنونم از نظرت کیان عزیزم
قصه جالبی بود برا دخترم خوندم🙂
بسیار هم عالی خیلی ممنون از نظرتون
قصه هاتون عالی هستن من همیشه قصه هاتونو گوش می کنم
خیلی ممنونم که نظرتو برای وولک ترنم عزیزم
سلام من از این داستان یاد گرفتم که باید وقتی می خوایم یه چیزی رو بدست بیاریم باید به خاطرش تلاش کنیم.
یلی عالی گفتی آوای عزیزم
خیلی ممنون عالییی بود 🔮💜👼👼🏻👼🏽
تشکر
اصلاً خوب نبود 🤮🤮🤮🤮💩💩💩👿👿
چرا این داستان و دوست ندارشتی نیوشا جان؟
سلام
من واقا این قصه رو دوست داشتم و چیزای خوبی ازش یاد گرفتم.
به نظرم که خیلی عالی بود.
چقدر عالی بنیتای عزیزم
من نتیجه ی خوبی گرفتم😍😍😍😍💖💖💖
بسیار هم عالی
من نتیجه ی خیلی عالی گرفتم از این داستان
آفرین حسین عزیز
چه نتیجه ای گرفتی پسر عزیزم؟!
عسل خانم میگه فقط باید غذای مورد علاقمونو بخوریم . ای جوووونم🥺😍
آفرین عسل خانم
عالی
تشکر
جالب بود
😍😍
سلام خیلی خوب بود ممنون
🥰خوشحالم که قصه رو دوست داشتی
خیلی خوب بود
😍😍