روزی روزگاری کرمی روی درختی زندگی می کرد ولی کرم ما موجود چندان خوشحالی نبود. فوق العاده از بدن بزرگ و کندش متنفر بود.
کرم: “اون زنبور هارو ببین…اون مورچه هارو نگاه…یه نگاهی هم به من بنداز…خیلی دوست داشتم می تونستم مثل اونا پرواز کنم و بدوام…”
ولی کرم قصه ی ما هرچقدر تلاش می کرد نمی تونست پرواز کنه. همش سینه خیز می رفت و با ولع برگ درخت هارو می خورد…مورچه های بدجنس کمکش نمی کردن…
مورچه کوچولو: “هی کرم گنده ی تنبل…آخه چقدر غذا میخوری؟ یکم استراحت کن و یکم برگ برای بقیه ی ماها بذار…”
کرم: “آخه برای چی…من همیشه ی خدا گشنمه…”

مادر بزرگ: “بخور کرم کوچولو اینا همش روند بزرگ شدنته.”
مورچه کوچولو: “دیگه باید چقدر غذا بخوره که بزرگ شه مادر بزرگ؟”
مادر بزرگ: “اوه یکم دیگه… و یجوری بزرگ میشه که حتی تو هم نمی تونی اونو بشناسی…بخور و استراحت کن. اصلا نذار هیچکس اذیتت کنه.”
کرم: “خیلی ممنونم مادر بزرگ ولی من خیلی هم از خودم خوشم نمیاد…”
مادر بزرگ: “حالا با گفتن این حرفت به مادر طبیعت توهین می کنی…اون تمام موجودات رو به زیبایی که ممکن بوده خلق کرده. صبر کن هنوز خیلی مونده تا بزرگ و قوی بشی و همینطور که هستی واقعا بی عیب و نقصی. اینو یادت باشه…”
کرم به سینه خیز رفتن و خوردن ادامه داد تا تابستون جاشو به پاییز داد و درخت ها برگ های قرمز نارنجی و زردشونو روی زمین ریختن و دنیارو به رنگ ارغوانی درآوردن. همینطور که برگ ها می ریختن جیرجیرک و زنبور های کوچولو و کفشدوزک ها با برگ ها پرواز می کردن و برگ هارو تا روی زمین دنبال می کردن. کرم هم می خواست دنبال همشون بره…ولی هیکلش برای این کار خیلی سنگین و بزرگ بود. اون با یه ضربه میوفتاد…شون بره…ولی هیکلش برای این کار خیلی سنگین و بزرگ بود. اون با یه ضربه میوفتاد…
کرم: “اوه…واقعا آرزومه بتونم با این برگ ها پرواز کنم و یا این که ئدنبالشون بدوئم.”
بزودی پاییز جاشو به زمستون داد. روز ها کوتاه تر شدن و شب ها طولانی و بلند تر شدن. یروز کرم قصه ی ما خوابش اومد…تا حالا تو عمرش اینقدر خواب آلوده نبود…شاخه ی محکمی پیدا کرد تا روش بخوابه و پیله ی ذخیمی دور خودش تنید. بعدش کرم کوچولو خمیازه ی بزرگی کشید و به خواب عمیق عمیقی رفت. زمستون فرا رسید و جک فراست هم از راه رسید…
جک فراست: “خب ببینم اینجا چی داریم!”
مادر بزرگ: “کاری بهش نداشته باش جک فراست.”
جک فراست: “چشم مادربزرگ.”

بعد پادشاه وینتر اومد و به کرم کوچولو که تو پتوش خوابیده بود نگاه کرد…
پادشاه: “سلام دوست کوچولو…بخواب…همینجور که مادر طبیعت جادوی خودش رو برات انجام میده بخواب…خوب بخواب.”
زمستون برای چهار ماه طولانی ادامه داشت و همینطور که تمام دنیا در حال استراحت بودن، فرشته های کوچک طبیعت دست به کار شدن تا تمام شکوفه ها و گل های خفته و تمام موجوداتی که تو ماه های سرد در حال استراحت بودن رو بیدار کنن..پرتو های گرم خورشید یخ هارو ذوب کردن و با گرماو تابششون زمین رو پوشش دادن. کرم قصه ی ماهم از خواب بیدار شد ولی حالا زمستون تموم شده بود. تو یه پیله ی ذخیم حسابی گرمش شده بود و میخواست زودتر آزاد بشه…مورچه کوچولو دائم بهش نگاه می کرد…
مورچه کوچولو: “مادر بزرگ فکر کنم خیلی وقته که کرم خوابیده. بنظرت اصلا بیدار میشه؟”
مادر بزرگ: “اوه آره بیدار میشه.”
مورچه کوچولو: “وایسا داره تکون می خوره داره بیدار میشه…”
مادر بزرگ: “هیس…صبر کن ببین چی میشه عزیزم.”
بنابراین مورچه نگاه کرد…به خوبی می دید که کرم بزرگ چطور سعی می کنه پیله ی خودش رو پاره کنه. انگار زحمت خیلی زیادی بود…
مورچه کوچولو: “مادر بزرگ انگار خیلی تقلا می کنه! بیا بریم کمکش کنیم.”
مادر بزرگ: “اوه نه همینجا صبر کن…این تلاش ها برای اون خیلی مفیده فقط منتظر باش و نگاه کن.”
مورچه کوچولو: “ولی…”
مادر بزرگ: “هرکاری می گم بکن. یه دیقه ی دیگه دلیلش رو می فهمی.”
انگار خیلی طول کشید ولی بالاخره شکاف هایی روی پیله دیده شد و کرم کم کم پیداش شد ولی ببینم این واقعا چیه؟….
مورچه کوچولو: “این چیه مادربزرگ…پس کرمه کجاست؟ واقعا خودشه؟”

کرم: “اوه…اوه…آره! من همون کرم گنده ام ولی دیگه گنده نیستم…واقعا خودمم مادربزرگ.”
مادر بزرگ: “بله خودت هستی…با بال های قشنگت…”
کرم: “یو هو هو…حالا می تونم تمام برگ هایی که دوست دارم رو تعقیب کنم و با زنبور ها و کشفدوزک ها بازی کنم…حق با تو بود مادربزرگ، مادر طبیعت برای من معجزه کرد.”
مادر بزرگ: “عزیزم تقلایی که دیدی برای بیرون اومدن از پیله انجام میده. تمرین و ورزش برای بال هاش بود تا قوی بشن و تو پرواز کردن کمکش کنن.”
مورچه کوچولو: “هرگز فکرشم نمی کردم اون کرم بزرگ بتونه پرواز کنه…حالا به نظر من اون فوق العاده زیبا شده.”
مادر بزرگ: “همون موقع کرم خوشگلی نبود؟ حالا هم به یه پروانه ی زیبا تبدیل شده…همه ی ما دائما داریم تغییر می کنیم بنابراین نباید هرگز کسی رو زشت، کند و یا هرچیز دیگه ای خطاب کنیم چون همه ی ما در نهایت به شکل بهتری از خودمون تبدیل میشیم. مادر طبیعت زندگی رو اینطوری طراحی کرده. ما فقط در حال قوی تر شدن و زیبا تر شدن اونم از نظر ظاهری نیستیم بلکه توانایی ما توی کار های خوب هم بهتر میشه…”
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)




عاااالی بود ما هر شب قصه هاتون رو گوش میکنیم
❤💖💋🌹😘🥰🤩😍💘💝🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺🐕🦺
خیلی ممنونم از رها و فرداد عزیزم
من صدای شما رو خیلی دوست دارم 🥰😊😊😇
بسیار سپاسگزارم
🙏🙏🙏👍👍👍 اکسلنت خیلی خوب بود
ممنونم ازت کیان عزیزم
خییییییییللللللییییی ععععععاااااااللللییییی ببببوووددددد
بسیار هم عالی ممنونم راحیل عزیزم
عالی بود ما هر روز گوش می کنیم به همه ی قصه هاتون عالی هستن 🥰🥰🥰🥰🥰
ممنونم از همراهیتون با وولک رامیلا جانم
خیلی خوب بود ممنونم ازتون
ما هر شب قصه هاتون رو گوش میکنیم
خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
عاااااااالی بود ممنونم
تشکر