4.3/5 - (88 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود. توی جنگل قصه های ما حیوانات زندگی راحت و آرومی داشتند. یک روز موش موشی که برای درس خوندن و کار کردن به شهر رفته بود وقتی به جنگل برگشت با خودش یک جعبه خیلی بزرگ به همراه آورد. جعبه ای که چند برابر از خودش بزرگتر بود .بچه ها  اون جعبه چیزی نبود جز یک یخچال..

موش موشی یخچال رو کنار خونش گذاشت . سنجاب کوچولو که در همسایگی موش موشی زندگی می کرد به دیدن موش موشی اومد و گفت:” اوه ! با خودت  چی آوردی؟ این خیلی بزرگه! چه چیزی می خوای داخلش بگذاری؟”

موش موشی با غرور به یخچال جدید و درخشانش نگاه کرد و گفت: ” این یک یخچاله! همه چیز رو در زمان کوتاهی خنک می کنه .. من می تونم هر چیزی که می خوام داخلش ذخیره کنم مثل میوه ها و سبزیجات.. اون رو باز کن و داخلش رو ببین..”

سنجاب در یخچال رو باز کرد . باد خنکی از داخل یخچال به صورت سنجاب خورد. سنجاب ذوق زده گفت:” وای این فوق العاده است..عجب جعبه جالبیه! ”

سنجاب کوچولو که تو پخش کردن اخبار حسابی ماهر بود در چشم به هم زدنی کل جنگل رو خبر دار کرد و قصه یخچال جدید موش موشی رو همه جا پخش کرد. خیلی زود همه حیوانات جلوی خونه موشی جمع شدند تا یخچال جدید رو ببینند. بالاخره این تنها یخچال جنگل بود و همه دوست داشتند این وسیله عجیب که باد خنک تولید می کرد رو از نزدیک ببینند. همه یکی یکی وارد خونه میشدند و از هوای سرد یخچال لذت می بردند.

موش موشی مجبور شد یخچال رو دونه دونه دونه به همه حیوانات نشون بده. اون که احساس خستگی می کرد با خودش گفت اگر به سنجاب می گفتم این یک جعبه ساده برای نگهدای وسایله این همه حیوون اینجا جمع نمی شد و مجبور نبودم انقدر به زحمت بیفتم….”

روزها گذشت و دیگه حیوانات کمتری برای دیدن یخچال به خونه موش موشی میومدند و اون می تونست خیلی راحت از یخچالش برای نگهدای خوراکیهاش استفاده کنه.. یک روز سنجاب به موش موشی گفت:” تو میدونی که خونه من درست زیر نور خورشیده؟ ” موشی سرش رو به علامت تایید تکون داد. سنجاب ادامه داد:” درختی که من بالای اون زندگی میکنم درست زیر نور شدید آفتاب قرار داره و خونه من بعدازظهرها مثل تنور داغ میشه و من مثل نون پخته می شم!! میشه اجازه بدی من داخل یخچال تو زندگی کنم؟”

موشی که از این حرف شوکه شده بود گفت:” چطوری می خوای داخل یخچال زندگی کنی؟ این یه یخچاله نه هتل! تو اونجا یخ میزنی!”

سنجاب گفت:” نه خیالت راحت باشه من به اندازه کافی لباس گرم می پوشم ! من فقط یک گوشه کوچیک از یخچالت رو می گیرم! خواهش می کنم اجازه بده..”

موشی که نمیتونست درخواست دوستش رو رد کنه و راهی نداشت کمی فکر کرد و گفت: ” باشه برو چمدونت رو بیار..” سنجاب از خوشحالی هورایی کشید و سریع چمدونش رو آورد و به داخل یخچال پرید و در رو از داخل بست.

روز بعد خرگوش به خونه موش موشی اومد. اون کشاورز بود و موشی همیشه از اون سبزیجات تازه می خرید. خرگوش چند تا بطری آب هویج توی دستش بود و با دیدن موشی گفت:” سلام ، حالت چطوره موش موشی؟ من به کمکت احتیاج دارم..” موشی با دیدن بطری ها فهمید که خرگوش به یخچالش احتیاج داره.  خرگوش گفت:” میشه این آب هویج ها رو داخل یخچالت نگه داری؟ توی خونه ما همه عاشق آب هویج خنک هستند..”

موش موشی نمی خواست در خواست خرگوش رو رد کنه چون ممکن بود دیگه خرگوش بهش سبزیجات تازه نفروشه .. برای همین با ناامیدی نگاهی به یخچال کرد و با آه گفت:” باشه تو هم بطری های آب هویجت رو داخل یخچال بگذار” خرگوش خوشحال شد و  سریع بطری هاش رو داخل یخچال گذاشت و رفت. دیگه از اون به بعد خرگوش هر روز این کار رو می کرد و یخچال موش موشی پر از بطری های آب هویج خرگوش بود.. سنجاب هم که حسابی از خونه جدید و خنکش لذت می برد تمام روز رو داخل یخچال می موند و فقط برای پیدا کردن غذا به بیرون می رفت و سریع برمی گشت. موش موشی که نمی تونست از یخچالش به طور کامل استفاده کنه ناراحت و ناامید بود و با ناراحتی به یخ فروشی خرسی رفت .

خرسی با دیدن موش موشی گفت:” موشی تو چرا اینجایی؟ شما که توی خونه یخچال داری ، به یخ چه نیازی داری؟”  موش موشی اتفاقهایی که افتاده بود رو برای خرسی تعریف کرد . خرسی گفت:” موش موشی تو خیلی خوب هستی! سنجاب و خرگوش هم حیوانات بدی نیستند ولی از مهمون نوازی تو سواستفاده می کنند. تو باید بتونی نظرت رو به راحتی بگی و بهشون بگی که با این کار اونها به سختی افتادی..”

موش موشی کمی فکر کرد و گفت:” اما آخه اونها همیشه با من خوب بودند من نمیدونم چطور میتونم خواسته شون رو انجام ندم!”

خرسی گفت:” من یک فکری دارم که بتونی راحت بشی و لازم نیست بهشون چیزی بگی فقط کافیه یک کار کوچیک انجام بدی! بیا نزدیک تر تا بهت بگم..” با شنیدن نقشه خرسی چشمهای موشی برقی زد. اون سریع به خونه اش رفت و دمای یخچال رو کمی سردتر کرد. سنجاب که داخل یخچال بود با سردترشدن دمای داخل یخچال با لرز بیرون اومد و گفت:” چرا هوا انقدر سرد شد؟ من دیگه نمی تونم توی این هوا داخل یخچال بمونم. بهتره به خونه خودم برگردم.. ” و با عجله به خونه اش رفت.

موش موشی چیزی نگفت و به این فکر می کرد که آیا کار درستی کرده یا نه .. کمی بعد خرگوش به سراغ آب میوه هاش اومد و با دیدن اونها تعجب کرد و گفت :” چرا این آب هویج ها انقدر سفت شده؟ فکر کنم بهتره اینها رو از اینجا ببرم و زیر آفتاب بگذارم ..” اون هم آب میوه هاش رو برداشت و از اونجا رفت.

موش موشی نمیدونست کاری که کرده درست بوده یا نه ولی حالا دیگه خودش می تونست به تنهایی از یخچالش استفاده کنه. برای چند روز هیچ کس به خونه موشی نیومد و موشی به راحتی از یخچالش استفاده کرد. خرگوش و سنجاب که متوجه شدند موش موشی حالا به راحتی از یخچالش استفاده می کنه متوجه شدند که کارشون اشتباه بوده و باعث شدند موش موشی رو به سختی بندازند. اونها برای عذرخواهی به خونه موشی رفتند و گفتند:” موشی ما رو ببخش.. ما از محبت تو سواستفاده کردیم ، ما فراموش کردیم که این یخچال مال تو هست و تو حق داری به طور کامل ازش استفاده بکنی اما به خاطر ما نمی تونی!”  موش موشی گفت:” اشکالی نداره، شما هم باید من رو ببخشید که مجبور شدم دمای یخچال رو کم کنم.. از این به بعد باز هم می تونید از یخچال من استفاده کنید فقط لطفا به من هم فکر کنید!”

خرگوش و سنجاب به هم نگاه کردند و خندیدند. همون موقع خرسی هم از راه رسید و همگی با هم آبمیوه خنکی خوردند و حسابی گپ زدند.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

103 پاسخ
  1. آواباستانی و نغمه باستانی
    آواباستانی و نغمه باستانی می گوید:

    سلام داستان های شما همیشه عالی هستند خسته نباشید خدا نگهدار😘😘😘😘👌👍

    پاسخ
  2. نرگس وطن دوست
    نرگس وطن دوست می گوید:

    سلام خیلی خیلی قشنگ بود مرسی دوستون دارم که اگر امکان دارد شما خانم قصه گو قصه های طولانی بیشتر بزارید و اون قصه ی بچه خرس ها به 🏫 مدرسه می‌روند اون خیلی قصه ی زشت بود اون رو از لیست حذف کنید لطفاً ، خدانگهدار شما عزیزان 🧜🙋🙋🙋

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      تولد برادرت مبارک باشه النای عزیزم
      خیلی ممنونم برای نظر قشنگی که به وولک دادی

      پاسخ
  3. آلا میلانی و آتنا
    آلا میلانی و آتنا می گوید:

    عالی من و خواهرم هرشب قبل خواب گوش می دیم و صبح کاردستی و کارتون های وولک رو انجام می دیم و تماشا می کنیم 🌹❤️

    پاسخ
  4. ویدا
    ویدا می گوید:

    ممنون از قصه های قشتگتون من دخترم هم شب ها از قصه شما استفاده می کنه هم تو ساعت زنگ تفریح انلاین مدرسه براش میذارم گوش میده این طوری حوصله اشم سر نمی ره واسه تدریس آن لاین به عشق شنیدن این قصه ها درساشم زود انجام میده

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      آنیسا هر روز قصه های جدید تو سایت میذاریم براتون
      حتما قصه های جدیدتری براتون داریم عزیزم

      پاسخ
  5. محمدماهان ملاحسن
    محمدماهان ملاحسن می گوید:

    سلام خاله صدف عزیز
    آقا ماهان کوچولو عاشق قصه های جذابتون شده
    و منتظر قصه جدید از شماست
    ممنون

    پاسخ
  6. سپیده
    سپیده می گوید:

    سلام وای خیلی قشنگ بود من خیلی این داستان را دوست داشتم این داستان یکی از داستان عالی بود ممنون از قصه ی زیبای شما خیلی خیلی قشنگ ب وود. 👏💚💚💗😍😻

    در مرد : 🐀🐿️🐇🐻 خیلی زیبا

    پاسخ
  7. ستایش
    ستایش می گوید:

    مثل همیشه بیست 💓💓💓💓💓💓💓💓👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    پاسخ
  8. فروغ
    فروغ می گوید:

    سلام من عاشق قصه های شما هستم و این قصه مردعلاقه ی منه ممنونم که این قصه زیبا رو درست کردید
    ❤❤❤❤❤❤
    یک دنیا ممنون هستم برای همه ی قصه هاتون
    شب خوش

    پاسخ
  9. مبینا💖❤️🦋🌈
    مبینا💖❤️🦋🌈 می گوید:

    ممنون مثل همیشه عااااااااااااااااااااااالی بود خاله صدف جان💓😍🤪😘🥲😛👌😆😇🍓🐰🐇🐎🐈🦄🧚😝🥰😋☺️😊😜🥳🤩🙏🦎🖤😌💙😚❣️💕🙂🤭🌛⭐🌜💥✨🌟💫

    پاسخ
  10. الما بهزادی 🖤❤⚘
    الما بهزادی 🖤❤⚘ می گوید:

    عالی بود❤🖤سپاس فراوان🙏⚘ از شما به خاطر تمام قصه هاتون ❤انشالله بشه ببینیمتون 🥰💕😘😍شب بخیر😴

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت المای نازنین
      منم خیلی دوست دارم که زود ببینمتون قشنگم
      شبت بخیر

      پاسخ
  11. مامان پارمین
    مامان پارمین می گوید:

    صدف جان سلام خداقوت خوب هستین پارمین خیلی شما دودوین داره وخیلی هم من وهم پارمیندوست داریم شمارو ببینیم خوشبختانه تهران زندگی می‌کنیم میتونیم همدیگر رو ببینیم مشتاق دیدارتون هستیم صدف جان🥰🥰🥰🥰☺️☺️☺️

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام خیلی ممنونم از لطفت عزیزم
      منم همه همراهانمون رو خیلی دوست دارم
      امیدورام یک روز بتونیم در کنار هم دیدار داشته باشیم

      پاسخ
  12. برسام
    برسام می گوید:

    عابی ولی موش موشی اگه میگفت که سادست و یخچال نیست میگفتن که بزرگه و به ما هم اجازه بده از نظر من ولی به هر حال عالی

    پاسخ
  13. ۰۰۰۰۰
    ۰۰۰۰۰ می گوید:

    سلام خاله صدف 👋 ممنونم بابت قصه خیلی قشنگ بود.شما خیلی خوب واسمون قصه میگین😘من قصه هاتون رو خیلییییییی دوس دارمممم😁

    پاسخ
  14. کسرا ساعدی⚡️
    کسرا ساعدی⚡️ می گوید:

    عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *