,

پولک طلا

  یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود. توی یه برکه ی پر از آب، یه ماهی کوچولو بود، به اسم پولک طلا، پولک طلا همراه خونوادش زندگی می کرد، اون دوستای زیادی داشتو هر روز توی برکه باهاشون بازی می کردو خوش میگذروند.…
,

چشم دکمه ای

  یکی بود یکی نبود، چشم دکمه ای تک و تنها توی حیاط ایستاده بود، اون یه آدم برفیه کوچولو و چاق بود. یه کلاه بافتنیه کهنه رو سرش بود و یه شال گردن دور گردنش پیچیده شده بود. دوتا چشم اون، دوتا دکمه ی گرد بودن و دماغش یه هویج …
,

پسر پر خور

  یکی بود یکی نبود توی یه جنگل سر سبز و قشنگ یه روز صبح حیوونا که از خواب بیدار شدند متوجه شدند  مهمونای ناخونده دارند. بچه های زیادی به اونجا اومده بودند. همه به همراه معلم اومده بودند تا تفریح کنند. حیوونا با دیدن اونا خیلی…
,

کلاغ سفید

    یکی بود یکی نبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود. لونه ی آقا کلاغه و خانم کلاغه توی دهکده ی کلاغا، روی درخت سپیدار بود. اونا سه تا بچه داشتن. اسم بچه هاشون، سیاه پر، نوک سیاه و مشکی بود. وقتی بچه ها یکم بزرگتر شدن، آقا و…