3.5/5 - (36 امتیاز)




روز روزگاری در روستایی کوچک پدر تنهایی به نام جک زندگی می کرد. جک در بین مردم روستا به اسم جک خوشحال معروف بود چون همیشه و در همه حال شاد و خوشحال بود.

یکی از اهالی روستا: “سلام جک خوشحال داری میری ماهیگیری؟”

جک: “آره اول با ماهی ها شنا می کنم بعد هم از آب میارمشون بیرون.”

یکی از اهالی روستا: “تو فوق العاده ای جک. روز خوبی داشته باشی.”

جک: “همینطور شما آقا.”

یکی از اهالی روستا: “جک خوشحال…کجا داری میری؟”

جک: “دارم میرم خونه…”

یکی از اهالی روستا: “به هنسل کوچولو هم سلام برسون.”

جک: “حتما روی چشمم.”

جک پسرش هنسل رو خیلی دوست داشت چون اون تنها کسی بود که در تمام دنیا داشت…اون خیلی خوب از پسرش مراقبت می کرد و هرگز اجازه نمی داد که نبود مادرشو حس کنه.

جک: “بروکلی هاتو بخور وگرنه غول بزرگ میاد و اونهارو میخوره و خیلی قوی میشه…میخوای اون غوله از تو قوی تر بشه پسرم؟”

هنسل: “نه معلومه که نمیخوام.”

جک: “هنسل دیگه وقت دوش گرفتنه…”

هنسل: “امروز خیلی سرده…دوست ندارم حموم کنم.”

جک: “خب پسرم اگر دوش نگیری کم کم بود میگیری و هیچکس با تو دوست نمیشه….تو همینو میخوای؟”

هنسل: “نه نمیخوام.”

یک روز وقتی هنسل کاسه ی سوپش رو تموم کرده بود، کاسه رو انداخت و کاسه خرد شد…هنسل بیچاره شروع کرد به گریه کردن اما پدرش دلداریش داد.

جک: “وای پسرم گریه نکن….مشکلی نیست. یه کاسه ی جدید برات می خرم. اصلا نگران نباش.”

هنسل: “ممنون پدر.”

روز ها گذشتن و هنسل بزرگ شد و مرد جذابی شد…همه در روستا به اون هنسل خوشتیپ می گفتن…

یکی از اهالی روستا: “نگاه کن، هنسل خوشتیپه داره میاد…اون مثه یه رویا میمونه.”

یکی از اهالی روستا: “هی هنسل خوشتیپه میگم میخوای بریم یه آب نارگیل باهم بخوریم؟”

هنسل: “آره حتما…ولی یه روز دیگه. الان باید برم و از پدرم پرستاری کنم.”

یکی از اهالی روستا: “وای جک پیر رو میگی؟ سلام مارم بهش برسون.”

هنسل: “حتما اینکارو میکنم.”

جک خوشحال حالا به جک پیر معروف شده بود…اون پیر و ضعیف شده بود و دیگه مثل گذشته خوشحال نبود اما هنسل به خوبی از اون مراقبت می کرد و هروقت که پدرش نیاز داشت در کنارش بود…روز ها گذشت و هنسل خیلی زود عاشق دختری به نام السی شد…اونها اونقدر همدیگرو دوست داشتن که تصمیم گرفتن ازدواج کنن. خیلی زود با دعای خیر جک هنسل و السی باهم ازدواج کردن. جک برای پسرش خیلی خوشحال بود اما خبر نداشت که چه اتفاقی قراره براش بیوفته…بعد از گذشت چند ماه السی روی واقعی خودش رو نشون داد. اون شروع کرد به دور کردن هنسل از پدرش و هنسل خیلی زود تغییر کرد. هر چه بیشتر به همسرش علاقمند و وابسته می شد تمام عشق و احترامش به پدر به تدریج از بین می رفت. السی هنسل رو کنترل می کرد و مطمئن می شد که به خواسته هاش تن در میده.

السی: “هنسل کجا داری میری؟”

هنسل: “میرم یه سری به پدرم بزنم…میخوام مطمئن بشم که غذاشو خورده.”

السی: “تمام کارت شده فکر کردن به پدرت…پس من چی میشم هنسل؟ پس من چی؟ تو هیچ مسئولیتی دربرابر من نداری؟”

هنسل: “معلومه که دارم عزیزم. همینجا کنارت میشینم. خوبه؟”

و بنابراین السی تصمیم گرفت تا هنسل رو از پدرش دور کنه. اون همسرش رو فقط برای خودش می خواست و شروع به بدرفتاری با جک کرد. این کار روی هنسل هم تاثیر گذاشت و اون دیگه نگران خوب بودن حال پدرش نبود…

السی: “پدرت همیشه خوابه نمیتونم صدای خر و پف اش رو تحمل کنم.”

هنسل: “پدر یکم حواستو جمع کن. باشه؟”

خیلی زود جک احساس تنهایی کرد و از پسرش دور شد…اما کسی رو نداشت که با اون صحبت کنه و احساساتش رو با اون در میون بذاره. یک سال گذشت و السی پسری به دنیا آورد. اسمش رو هری گذاشتن. هری زندگی دوباره ای برای جک بود. اون با هری بازی می کرد و مثل هنسل خیلی خوب ازش مراقبت می کرد اما السی این نزدیکی رو دوست نداشت.

السی: “هنسل تو منو دوست نداری. همه ی علاقه و عشقت به پدرته.”

هنسل: “عزیزم اینطور نیست.”

السی: “پس اگه راست میگی چرا نمیفرستیش خانه ی سالمندان؟”

هنسل: “ما نمی تونیم اینکارو بکنیم چون اینجا خونه ی اونه. به یکی هم نیاز داریم که مراقب هری باشه.”

السی که متوجه شد حق با هنسله…سرش رو تکون داد. اون واقعا نمی تونست به تنهایی هم به کارای خونه برسه و هم از هری مراقبت کنه.

السی: “درست میگی ولی بهت بگم که این تا ابد ادامه نداره. میخوام خیلی زود از این خونه بره بیرون.”

هنسل: “باشه عزیزم.”

هشت سال از تولد هری گذشت و جک پیر..پیر تر و ضعیف تر شد. چشم هاش ضعیف شدن و گوش هاش کم شنوا…و دست ها و زانو هاش می لرزیدن. نوه اش تنها دلیل زنده بودنش بود. خیلی زود شرایط جک خیلی بدتر شد. دست هاش اونقدر می لرزید که نمی تونست موقع غذا خوردن قاشق رو خوب نگه داره. یک روز وقتی پشت میز غذاخوری نشسته بودن، دستش لرزید و آب گوشت رو روی رومیزی ریخت…این باعث شد السی بی رحم عصبانی بشه.

السی: “ای خدای من….این یه رومیزی گرون قیمت بود که از بازار خریدم. حالا کی اونو می شوره؟”

هنسل سعی کرد تا همسرش رو آروم کنه….

هنسل: “آروم باش عزیزم.”

السی: “آروم باشم؟ آروم باشم؟ میدونی چقدر این رو میزی رو دوست داشتم؟”

هنسل نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت که از روز بعد جک دیگه پشت میز نشینه…بنابراین از روز بعد چک در گوشه ای پشت اجاق نشست و غذاش رو در یک ظرف سفالی بهش می دادن…اما دست جک لرزید و کاسه از دستش افتاد و خرد شد. السی فورا به آشپزخونه اومد…

السی: “وای نه! این یه کاسه سفالی گرون قیمت بود که خونوادم بهم هدیه داده بودن. تو پیرمرد داری از دست رنج شوهرم می خوری و پولامونو هدر میدی. لیاقت نداری تو همچین کاسه ای غذا بخوری.”

اما جک چیزی نگفت و فقط با چشمان پر از اشک به تکه هاش شکسته ی ظرف نگاه کرد…در همین هنگام هری تمام چیز هارو از گوشه ای نگاه می کرد…جک عمیقا از رفتار عروس و پسرش ناراحت بود. درمان و عاجز بیشتر اوقات به روز های گذشته و زمانی که هنسل بچه بود فکر می کرد…

جک: “اوه پسرم…مشکلی نیست عزیزم. یه کاسه ی جدید برات می خرم. اصلا نگران نباش.”

از روز بعد…السی و هنسل برای اون یه کاسه ی چوبی ارزان قیمت خریدن که جک باید در اون غذا می خورد اما هری تنها چیزی بود که لبخند روی صورت جک می آورد…هری اغلب اوقات میومد و کنار جک می نشست تا اون غذاش رو بخوره. هفته ها گذشت و زندگی ناراحت کننده ی جک ادامه داشت. یک روز وقتی السی و هنسل کنار بخاری نشسته بودن، متوجه شدن که هری در حال جمع کردن تکه های چوبه…

السی: “ببین..پسرمون چه معصومانه بازی میکنه.”

هنسل: “هری داری چیکار می کنی؟ داری یه خونه برامون میسازی؟”

هری: “نه میخوام براتون کاسه ی چوبی درست کنم.”

السی: “کاسه ی چوبی برای ما؟ ولی پسرم ما به کاسه ی چوبی نیازی نداریم.”

هری: “الان که نه ولی وقتی مثل پدربزرگ پیر شدین نمیخوام کاسه های سفالی رو بشکونین. به خاطر همین دارم اینارو از الان درست میکنم.”

این حرف روی قلب هنسل و السی تاثیر گذاشت و اونها متوجه ی اشتباهاتشون شدن.

هنسل: “وای السی چه گناه بزرگی مرتکب شدیم.”

السی: “آره عزیزم…ما به جز بی رحمی و نامهربونی کاری با پدرت نکردیم. پسر کوچولومون چشم های مارو باز کرد. بیا توبه کنیم و باهاش مهربون باشیم.”

بنابراین از روز بعد اونها به خوبی از جک مراقبت کردن. همیشه حواسشون بود تا جک با اونها غذا بخوره و همیشه خوشحال و سرحال باشه. همونطور که قبلا بود. هنسل سوگند خورد که همیشه مراقب پدرش باشه. پسرش بود که اونو متوجه کرد که هرکس باید در زمان پیری پدر و مادرش مراقب اونها باشه، همانطور که اونها مراقب ما بودن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

 

26 پاسخ
  1. زینب دادرس و نیکان دادرس
    زینب دادرس و نیکان دادرس می گوید:

    عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉🎉

    پاسخ
  2. مرینت دوپن چنگ🐞🐞🐞
    مرینت دوپن چنگ🐞🐞🐞 می گوید:

    خیلی عالی و با معنی بود نتیجه خوبی داشت💜👑درس بزرگی رو یاد گرفتم ممنونننننن عاااالی💕❤️❤️❤️❤️❤️

    پاسخ
  3. هلیا مختاری مطلع
    هلیا مختاری مطلع می گوید:

    این قصه عالی هست من که یه رتری دیدم دیگه صد بار هم موخوانم سیر نمی شم من هلیا هستم واقعا ممن ونم🤩🤩😘😘

    پاسخ
  4. ونوم
    ونوم می گوید:

    من و خانواده ام این قصه ها را خیلی دوست داریم و از آتون ممنونیم❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️💞💞💞💞💞💘💘💘💘💘💘💘💘💘💘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *