4.2/5 - (14 امتیاز)

روزی روزگاری دختر کوچولویی به اسم بریجیت تو شهر کوچیکی نزدیک جنگل رزبری زندگی می کرد. همه اونو به اسم کلاه طلایی کوچولو می شناختن چون همیشه شنل طلایی قشنگی می پوشید. اون دختر بسیار دلنشین و مهربونی بود. یه روز مادر کلاه طلایی کوچولو کیک توت فرنگی فوق العاده ای پخت…

بریجیت: “بنظرم این کیک خیلی خوشمزست مامان…میشه ببرمش برای مادربزرگ؟”

مادر: “اوه فکر خیلی خوبیه عزیزم…یه نصفه کیک رو ببر برای مادربزرگ.”

بریجیت: “باشه مامان…عالیه هورااا….”

مادرش کیک رو نصف کرد وبا علاقه نصف خوشمزشو تو سبد صورت رنگ زیبایی بسته بندی کرد…

مادر: “اینم از کیک بریجیت. مراقب باش..یه ساندویچ هم برات گذاشتم که توی راه بخوری…قبل از غروب برگرد خونه چون گرگ ها اونموقع میان بیرون.”

بریجیت: “باشه مامان.”

دختر کلاه طلایی کوچولو برای مادرش دست تکون داد و رفت اما تو اعماق جنگل رزبری، خونواده ای از گرگ ها زندگی می کردند. اونها همیشه تو جنگل می گشتن تا بچه هارو بترسونن و غذا هاشونو بدزدن…البته ارگو، جوون ترین گرگ خونواده نمی تونست هیچ وقت غذایی بیاره خونه چون خیلی مهربون و خوش صحبت بود… برادرش همیشه سر به سرش می ذاشت…

برادر ارگو: “هی ارگو بازم داری بدون شام برمی گردی خونه؟”

ارگو: “حتما برای شام غذای خوشمزه ای پیدا می کنم…راستش یه کیک خوشمزه با خودم میارم..”

برادر ارگو: “کیک؟ تو حتی نمی تونی یه نصفه نون پیدا کنی داداش…امیدوارم کیکتو پیدا کنی البته تو خوابت..”

ارگو: “وایسا و ببین! من می تونم بدجنس باشم می تونم گرگ واقعا بدجنسی باشم خب؟”

بریجیت تو جنگل با خوشحالی راه می رفت…توی راه به پرنده ها زل می زد…با سنجاب ها بازی می کرد و گل های زیبایی می چید…همینطور که راه می رفت زمزمه می کرد…ارگو هم که درحال پرسه زدن برای پیدا کردن طعمه بود، شنید…

ارگو: “اوه یکی داره میاد سمتم…بذار سریع قایم شم! قراره غذای خوشمزه ای پیدا کنم!”

ارگو زیرکانه پشت درختی قایم شد و صبر کرد کلاه طلایی رد بشه…

ارگو: “حالا می خوام درست حسابی بترسونمش…”

ارگو آروم نفس گرفت و خودش رو آماده کرد…همین که بریجیت نزدیک شد ارگو پرید بیرون…کلاه طلایی خشکش زد…

بریجیت: “اوه سلام سگ کوچولو! گم شدی؟”

ارگو تعجب کرده بود که کلاه طلایی کوچولو اصلا و ابدا نترسیده…

ارگو: “من..بدجنسم!”

بریجیت: “اوه…حتما گشنته! من برات غذا آوردم!”

بریجیت ساندویچی که مادرش درست کرده بود رو بیرون آورد و یه تیکه ازش کند…

بریجیت: “بیا پسر ماله توئه ولی اولش باید بشینی…بشین!”

ارگو: “چی چرا؟”

بریجیت: “نه باید بشینی وگرنه این غذارو بهت نمیدم..”

ارگو: “باشه”

بریجیت: “حالا باهام دست بده…زود باش!”

ارگو: “باشه!”

بریجیت: “پسر خوب…اینم سهم تو…”

ارگو خوشمزه ترین ساندویچ مربا رو گرفت و حالا بریجیت داشت نوازشش می کرد که اونم خیلی خوشش اومد…فورا رفت تو آغوش بریجیت و لیسش زد…

بریجیت: “دیگه بسه…بیا بریم.”

بریجیت و ارگو به راهشون تو جنگل ادامه دادن…بریجیت چند تا تمشک چید و یکمی هم به ارگو داد…دیگه دوست های خوبی شده بودن…ارگو حسابی به سبد کنجکاو شد…همینطور که راه می رفتن سعی کرد بفهمه تو سبد چیه!

بریجیت: “اوه این یه تیکه کیک توت فرنگی خوشمزست که مامانم پخته…ازش پرسیدم میشه برای مادر بزرگ ببرمش؟ اونم گفت باشه. بعدشم اومدم و تو راه تورو دیدم.”

ارگو هیجان زده شده بود…این دقیقا همون غذایی بود که به برادرش قول داده بود…

بریجیت: “اممم…گمون نمی کنم بتونم بدمش به تو! فقط برای مادربزرگم کافیه ولی اگه چیزی موند باهم می خوریمش…اصلا اگه پسر خوبی باشی حتما یه تیکه هم به تو میدم…”

کلاه طلایی سر ارگو رو نوازش کرد و دوتایی به راهشون ادامه دادن…همون موقع ارگو صدای برادرشو توی ذهنش شنید…

برادر ارگو: “هی ارگو! بازم داری بدون شام برمیگردی خونه؟ امیدوارم کیکتو پیدا کنی البته تو خوابت!”

ارگو: “دارم چیکار می کنم؟ باید گرگ بدجنسی باشم نه حیوون خونگی! این بچه نباید منو دوست داشته باش! باید درنده باشم..”

ارگو همینجوری غر زد ولی کلاه طلایی متوجه نمیشد…هی پریسد و زوزه کشید ولی کلاه طلایی گیج شده بود…

بریجیت: “داری چیکار میکنی؟ اگه اینقدر بپری دیگه نمی تونم بهت کیک بدم ها…میگم اگه کیک میخوای تو باید پسر خوبی باشی…”

ارگو آروم شد ولی هنوز از دست خودش عصبانی بود به برادرش قول داده بود برای شام کیک می بره خونه و این تنها شانسش بود…

ارگو: “نمی تونم اینجوری ادامه بدم باید یه کاری کنم! من سگ نیستم من یه گرگم…یه گرگ!”

بریجیت: “اوه سگ کوچولو حیوون بامزه ای هستی…”

ارگو: “بامزه؟ من؟ ممنونم…حرفت منو خجالت زده کرد..وایسا ببینم عه! دارم چیکار می کنم؟ تمرز کن ارگو.”

ارگو دور کلاه طلایی کوچولو دویید و سریعا سبدو از دستش گرفت…

بریجیت: “هی نرو وایسا! وایسا منم بیام.”

بریجیت دنبالش رفت ولی ارگو از روی بوته های انبوه و ریشه های درخت ها می پرید…

بریجیت: “سبدم رو بهم پس بده.”

بریجیت نمی تونست به سرعت گرگ برسه و روی ریشه های درخت سر خورد…بریجیت طفلی پاش آسیب دید و نتونست بلند بشه…زخمی و درمونده شده بود و زد زیر گریه…

ارگو همینطور که می دویید صدای گریه ی بریجیت رو می شنید…

ارگو: “بدو ارگو! این تنها شانسته! باید به برادرت خودتو ثابت کنی.”

ارگو: “حتما چیزی شده…باید برم ببینمش…ولی نه! باید این کیک رو ببرم برای برادرم.”

ارگو: “باشه باشه! بنظرم نباید بدجنس باشم باید برگردم پیشش خیلی نگرانشم…”

ارگو دویید سمت بریجیت اون روی زمین نشسته بود و بدجوری گریه می کرد…ارگو پای زخمیشو دید و حسابی خجالت کشید…اون سبد رو گذاشت کنارش و پیشش نشست…اونقدر ناراحت بود که نتونست جلوی خودش رو بگیره…خودشم گریه کرد…

ارگو: “من گرگ بدی بودم. کلاه طلایی کوچولو رو ناراحت کردم. خیلی باهام مهربون بود…”

بریجیت که گریه ی گرگ رو دید فورا بغلش کرد….

بریجیت: “اوه سگ کوچولو به خاطر من گریه می کنی؟ نگران نباش! من دختر قوی ای هستم…چیزی نیست. می دونم فقط باهام بازی می کردی…تو خیلی مهربونی…”

ارگو از رفتارش خجالت کشید و کلاه طلایی رو لیس زد…

بریجیت: “داری قلقلکم میدی! بسه!”

بریجیت و ارگو دوباره باهم راه افتادن و زود به خونه ی مادربزرگ رسیدن…

مادربزرگ: “اوه سلام بریج عزیزم! یه گرگ آوردی خونه؟!”

بریجیت: “نه مادربزرگ برات کیک آوردم و این سگ کوچولو دوست جدیدمه…”

مادربزرگ تعجب کرده بود که نوه اش به همین راحتی با یه گرگ اومده خونه…

بریجیت: “بیا پیش من بشین سگ کوچولو.”

اونها باهم روی میز نشستن و مادربزرگ از دیدن گرگ حسابی ترسیده بود…مادربزرگ یه تیکه کیک برید…یک تیکه برای خودش، یه تیکه برای کلاه طلایی و یکی هم برای گرگ…

حتما خوشمزست….

مادربزرگ و کلاه طلایی کوچولو و ارگو شروع کردن به کیک خوردن…

مادربزرگ: “ببینم تو از گرگ نمیترسی؟”

بریجیت: “از سگم؟ نه!”

مادربزرگ: “دست های خیلی پرمویی داره!”

بریجیت: “اینجوری قشنگ تر بغلم می کنه.”

مادربزرگ: “دماغ خیلی بزرگی داره…”

بریجیت: “خب می تونه باهاش تمشک های توی جنگل رو بو بکشه…”

مادربزرگ: “دندون های بزرگی هم داره یعنی بهتر میتونه تورو بخوره.”

بریجیت: “منو بخوره؟ نه مادربزرگ فقط ساندویچ مربا می خوره و کیک دوست داره…اون فقط دسر خوره!”

مادربزرگ: “چی؟”

بریجیت: “دسر خور…منظورم اینه که اون فقط دسر میخوره.”

مادربزرگ: “اینو از کجا یاد گرفتی؟”

بریجیت: “زیاد کتاب میخونم مادربزرگ.”

بریجیت به خوردن ادامه داد…گرگ کوچولوش ارگو هم همینطور. مادربزرگ حسابی تعجب کرده بود…بعد از یه مدت جفتشون تصمیم گرفتن که برن…

مادربزرگ: “خداحافظ بریجیت…خداحافظ گرگ.”

بریجیت: “خداحافظ مادربزرگ..خداحافظی کن کوچولو..خب حالا قبل از غروب برمی گردیم…مادرم گفت غروب گرگ ها میان بیرون…”

ارگو فکر کرد وقتی روزشو با کلاه طلایی گذرونده چقدر خوش گذشته ولی بعد بازم ناراحت بود که یه تیکه کیک نداشت که به برادرش نشون بده….

بریجیت: “خب کوچولو…دیگه باید برم خونه! متاسفم که نمی تونم تورو همراهم ببرم…مامانم حیوون هارو دوست نداره ولی بازم همدیگرو می بینم حتما…اوه وایسا..”

همون موقع بریجیت یه تیکه کیک توت فرنگی بزرگ از سبدش درآورد…

بریجیت: “اینم از این! همونطور که قول دادم…پسر خوبی بودی و منم برات کیک تو فرنگی نگه داشتم. اینو برای شامت بخور میدونم خیلی دوست داری.”

کلاه طلایی ارگو رو بغل کرد و پشتشو نوازش کرد…

بریجیت: “مراقب خودت باش کوچولو..خداحافظ.”

ارگو و بریجیت راهشونو جدا کردن و برگشتن خونه…کلاه طلایی برگشت خونه و همونطور که مادرش زخمشو درمان می کرد، ماجراجوییشو تعریف کرد…

مادر: “مطمئنم که هیچ سگی تو جنگل ها نیست…”

بریجیت: “ولی مادر واقعا اون یه سگ بود ولی تو حرفمو باور نمی کنی.”

ارگو برگشت خونه تا برادرشو با کیک غافلگیر کنه…

برادر ارگو: “آخه چطور ممکنه ارگو؟”

ارگو: “من فقط خودم بودم! بخور…من خیلی خوردم.”

ارگو خوشحال بود که با کلاه طلایی دوست شده بود چون یاد گرفته بود که مجبور نیست تظاهر کنه شخصیت دیگه ای داره…اون با همه ی رهگذر های جنگل مهربون و صمیمی بود و اونها هم همیشه بهش غذا می دادن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

20 پاسخ
  1. محمدمهدی رادمنش
    محمدمهدی رادمنش می گوید:

    خیلی قصه جالبی بود پسر کوچولوی من محمدمهدی خیلی به قصه های وولک علاقمند هست ممنون از زحماتتون

    پاسخ
  2. حلما
    حلما می گوید:

    سلام. خیلی خوب بود ممنونم ازتون. فقط اگه میشه قصه پودل های شاهزاده خانم رو متن کنید.

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *