,

قصه کارتونی پرنسس گرگ

این داستان گریس ئه... سالها قبل تو تو شهر جادویی تونا، پادشاه هارولد و دختر عزیزش پرنسس گریس زندگی می کردن. گریس دختر بی نظیری بود، صحبت کردن با درختها برای یه نفر عجیب به نظر می رسه، مگه نه؟ ولی گریس... اون فرق داشت! اون اغلب با درخ…
قصه جذاب و شنیدنی شتر شجاع
,

داستان کودکانه شتر شجاع

      روزی روزگاری شتر بزرگی بود به اسم گردن دراز که در صحرا زندگی می کرد. یکی از روزها که گردن دراز مشغول بازی و راه رفتن در صحرا بود رفت و رفت تا سر از یک جنگل پر از درخت درآورد. اون با خودش فکر کرد که احتمالا …
,

قصه کارتونی کریسمس مخصوص پاپا پانو

روزی روزگاری در شب کریسمس تو دهکده ی کوچیکی تو روسیه، کفاش پیری به اسم پاپا پانو از مغازش زد بیرون تا نگاهی به اطراف بندازه. کم کم تو مغازه ها و خونه ها لامپ ها روشن می شدن و روز زمستانی کوتاه داشت به سر می رسید. بچه ها با خوشحالی م…
قصه جذاب و شنیدنی فرانکلین در تاریکی
,

فرانکلین در تاریکی

  یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولویی به اسم فرانکلین با مامان و باباش زندگی میکرد.فرانکلین خیلی کارا میتونست انجام بده بچه ها، مثلا میتونست از کنار رودخونه لیز بخوره و سر بخوره و بره توی آب یا وقتی صب…
,

قصه کارتونی کریسمس

این داستان پسری به اسم جان و دوستاشه. پدر جان تاجره ولی سارا متاسفانه پدرشو از دست داده و با مادرش که یه پرستار بچه مهربونه زندگی میکنه. پدر استیو مغازه دار درست کاریه و پدر و مادر کلر هم کشاورز های سختکوشی هستن. ریو زندگی مجللی دا…
قصه جذاب و شنیدنی دوست جدید
,

قصه کودکانه دوست جدید

  در یک ظهر گرم تابستونی که خورشید وسط آسمان بود و آفتاب گرمی به زمین می تابید ، خرگوش کوچولو که حسابی تشنه بود برای خوردن آب به لب برکه رفت. به جز خرگوش کوچولو کسی اون اطراف نبود. به محض اینکه خرگوش سرش رو به برکه نزدیک ک…
,

داستان کودکانه کی از همه مفیدتره؟

  یکی بود یکی نبود. علی کوچولو صبح، زودتر از همیشه از خواب بیدار شد. اون خیلی خوشحال و هیجان زده بود آخه فردا تولد 7 سالگیش بود و قرار بود دوستهاش برای شام به خونه اونها بیان. علی با ذوق و شوق به مامان گفت:" مامان جون میشه …
,

قصه کودکانه موشی که آرزو داشت به شهر بره

توی بیشه زار سرسبز و بزرگی کنار برکه موش کوچولویی زندگی می کرد به اسم موش موشک. موش موشک هر روز به میون بوته ها و سبزه ها می رفت و بازی می کرد و غذا پیدا می کرد. یک روز موش موشک با خودش گفت:" چقدر زندگی توی این بیشه زار تکراری شد…
,

قصه کارتونی پسری که ولع پنیر داشت

روزی روزگاری پسری زندگی می کرد که اسمش میکی بود. فقط می تونم بگم میکی پسر خیلی خیلی ثروتمندی بود. پدر و مادر میکی از ثروتمند ترین بازگرنان شهر بودن و مدام سفر می کردن و میکی رو به هنری و مارینا می سپردن. میکی هرچیزی که دلش می خواس…
قصه جذاب و شنیدنی نهنگ و مرغ دریایی
,

قصه صوتی کودکانه نهنگ و مرغ دریایی

    روزی روزگاری در یک اقیانوس بزرگ و آروم نهنگی خاکستری زندگی می کرد نهنگ خاکستری هر روز به روی آب می اومد و با خوشحالی روی موجهای اقیانوس بالا و پایین می رفت و شنا می کرد. کنار اقیانوس همیشه پر بود از پرنده ها…