درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه هدیه پر ماجرا

      یکی بود یکی نبود ، بارانا و سارا با هم دوست هستن بچه ها ، اونا در همسایگی هم در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کنن.اونا هر روز به پارک رو به روی مجتمع میرن و با هم بازی می کنن.اما یک روز هر چقدر سارا منتظر شد بارانا برای بازی به […]

,

داستان کودکانه کلاه فروش و میمون های شیطون

      یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دهکده سرسبز و زیبا مردی به همراه خانواده اش زندگی می کرد. مرد قصه ما شغلش کلاه فروشی بود بچه ها. اون هر روز کلاه های خودش رو توی یک کیسه بزرگ می ریخت و برای فروش اونارو به دهکده خودشون و دهکده […]

,

داستان کودکانه یک دوست جدید ( قسمت دوم )

      باغبان ارغوانی رو در سایه دیوار کاشت، هوا اونجا خیلی خنک تر بود و حال ارغوانی خیلی زود بهتر شد و گرما زدگیش خوب خوب شد.اما اون خیلی احساس تنهایی می کرد.در کنار دیوار نه خبری از دوستای خوبی مثل گل های خندان بود و نه خبری از سر و صدا ها […]

,

داستان کودکانه یک دوست جدید( قسمت اول )

    در باغی کوچک و سرسبز ، پر از درختان و پرندگان و پروانه های زیبا ،گل های خندان زندگی می کردن. اونا دوستای خوبی برای همدیگه بودن. هر روز صبح با تابش نور خورشید از خواب بیدار می شدن و همراه وزش نسیم سرود می خوندن و می رقصیدن و شب ها وقتی […]

,

داستان کودکانه پولک پولکی ، ماهی کوچک کنجکاو

        یکی بود یکی نبود ، یک روز صبح توی یک دریای آبی و زیبا ماهی کوچک قشنگی به نام پولک پولکی به همراه مادرش در آب های کم عمق دریا مشغول شنا کردن بود. پولک پولکی همینطور که داشت شنا میکرد و اطرافش رو نگاه می کرد رو کرد به مامانش […]

,

داستان کودکانه گربه سفید پشمالو

        روزی بود و روزگاری بود.در گوشه ای از یک باغ بزرگ ،یک بچه گربه ی سفید و پشمالو، خوشگل و کوچولو،با موهای نرم ونازک و بلند زندگی می کرد. گربه کوچولو با اینکه زیبا و دوست داشتنی بود اما بعد از رفتن مامانش تنها مونده بود.هیچ دوست و رفیق و همراهی […]

,

داستان کودکانه جایزه ی بزرگتر

        یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در سرزمین خرگوش ها یه خانم خرگوشه در یک دهکده ی کوچک زندگی می کرد. خانم خرگوشه یک مزرعه هویج داشت. او از هویج خوراکی های خوشمزه درست می کرد.خانم خرگوشه یک زن شاد ومهربان بود و همه اون رودوست دوشتن.     یک روز […]

,

داستان کودکانه روباه ناقلا

        یه روز و روزگاری بود جنگل و سبزه زاری بود دشتی بود و صحرایی بود روباه ناقلایی بود دهان خیلی گرمی داشت زبان چرب و نرمی داشت     تو دشت و صحرا وول می زد پرنده هارو گول می زد موشها رو تار و مار می کرد خرگوش ها رو […]

,

داستان کودکانه پروانه سفید ( تصویری )

    یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دشت سرسبز و بزرگ که پر از گل های زیبا و رنگارنگ بود یه پروانه سفید کوچولو از تو آسمون از پیش ابرای سفید و بزرگ بال زد و پرواز کرد و اومد روی زمین.     پروانه کوچولوی سفید وقتی به دشت پر […]

,

داستان کودکانه سه خرگوش بازیگوش

        روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و قشنگ ، توی یک لانه کوچک، سه تا خرگوش به دنیا اومدن. هر سه تای اونا سفید سفید بودن. مادرشون اسم اونارو قندی و نمکی و برفی گذاشت.     مدتی گذشت. قندی و نمکی و برفی کمی بزرگ شدن. روزی مادرشون به اونا […]