روزی بود و روزگاری بود.در گوشه ای از یک باغ بزرگ ،یک بچه گربه ی سفید و پشمالو، خوشگل و کوچولو،با موهای نرم ونازک و بلند زندگی می کرد. گربه کوچولو با اینکه زیبا و دوست داشتنی بود اما بعد از رفتن مامانش تنها مونده بود.هیچ دوست و رفیق و همراهی هم نداشت.
اون قسمت از باغ پر از درخت های بلند و پر برگ بود که روی شاخه هاشون پرنده های ریز و درشت ،گنجشک ، بلبل ، قناری و چلچله لونه ساخته بودن. پرنده ها جیک جیک می کردن و آواز می خوندن. چه چه می زدن ومی خندیدن. می رقصیدن و بازی می کردن و خوش بودن.
گربه ی سفید پشمالو با حسرت اونا رو نگاه می کرد.آرزو داشت با جوجه گنجشک ها دوست بشه و با اونا بازی کنه.اما اونا هیچوقت پیش گربه کوچولو نمیومدن.

سرانجام یک روز که از تنهایی خیلی خسته شده بود تصمیم گرفت خودش پیش جوجه گنجیشکا بره.یک درخت خمیده کم خطر رو پیدا کرد بعد آروم آروم و با احتیاط ازش بالا رفت.وقتی به گنجشکها نزدیک شد پرنده ها روی شاخه های بالاتر پریدن.
گربه کوچولو خیلی ناراحت شد . انتظار نداشت اونا از جاشون تکون بخورن و پرواز کنن.به خاطر همین یه کمی بالاتر رفت.پرنده ها روی شاخه های نازک تر پریدن.بچه گربه با احتیاط باز هم بالاتر رفت. در همین موقع بود که پرنده ها به هوا پریدن.

گربه پشمالو روی شاخه های ظریف و نازک رفت.سنگینی بدن گربه کوچولو رو شاخه های نازک نمیتونستن تحمل کنن به خاطر همین زیر بدنش خم شدن و گربه ی سفیدپشمالو از اون بالا روی زمین افتاد. خاک باغ از گیاهان کوچک و نرم پوشیده شده بود.برگ زیادی هم روی زمین ریخته بود.بچه گربه هم که پشم های بلند و نرمی داشت زیاد دردش نگرفت مخصوصا اینکه چهاردست و پا روی زمین افتاده بود.
گربه ی سفید پشمالو با اینکه آسیبی ندیده بود ولی بدن کوچولوش درد می کرد.میو میو و ناله کنان رفت و یه گوشه ای نشست.پرنده ها بال و پر میزدن و چه چه سر داده بودن.گربه کوچولو خیال می کرد که دارن به اون میخندن و مسخره اش میکنن ، به خاطر همین خیلی ناراحت و غمگین شد.

اون دیگه جرات نمی کرد از درخت بالا بره.اما گاهی وقتا به بالا نگاه می کرد و هنوز هم دلش میخواست که بره و با پرنده ها و جوجه هاشون بازی کنه .
یک روز همینطور که چشم به بالا و به شاخه های درختا دوخته بود با خودش فکر کرد:”اگر من هم بال داشتم،میتونستم مثل پرنده ها پرواز کنم و ت آسمون با اونا هم بازی بشم”
از اون روز به بعد تنها آرزوی گربه کوچولو پرواز کردن بود.شبها تا صبح آسمون رونگاه می کرد، باحسرت آه می کشید و می گفت :” چی میشد که اگرمن هم دوتا بال داشتم، پرواز می کردم و هر کجا که دوست داشتم می رفتم ؟”

یک شب وقتی که از خستگی خوابش برده بود فرشته ی کوچکی رو دید که بال بال زنان از آسمون پایین می اومد ، فرشته اومد و اومد تا بالای سر گربه رسید.بعد با مهربونی پرسید :” کوچولوی خوشگل چرا انقدر آه می کشیو ناراحتی ؟چه مشکلی داری؟”
گربه سفید پشمالو پلک هاش رو باز کرد و با چشم های گرد شده به فرشته کوچک که یک کمی بزرگتر از یه گنجشک بود خیره شد. فرشته کوچولو تکرار کرد :”پرسیدم چه مشکلی داری؟”

گربه کوچولو با ناامیدی گفت :” فرشته ی کوچولو چی میشد اگر من هم مثل گنجیشکا دو تا بالداشتم و میتونستم پرواز کنم؟”
فرشته پرسید :” برای چی می خوای پرواز کنی؟”
گربه کوچولوگفت :” ازتنهایی خسته شدم،میخوام با پرنده ها توآسمون بازی کنم و به هر جایی همکه دلم خواست پرواز کنم و برم.”
فرشته ی کوچولو با دو بالش به دو طرف شونه ی گربه سفید پشمالو زد و گفت :” غصه نخور،صبح که بیدار بشی دو تا بال کوچولو وقشنگ داری”

صبح وقتی گربه کوچولو بیدار شد خواب شب پیشش یادش اومد.آروم آروم چشمهاشو باز کرد.نیم نگاهی به سمت راست و نیم نگاهی به سمت چپ انداخت.دو تا بال ظریف ، بلند و سفید، رنگ موهای نرم پوستش دو طرف بدنش دید.از خوشحالی بالا پرید،خواست که پرواز کنه ولی نشد.پرید هوا ولی محکم زمین خورد.بال داشت ولی پرواز کردن بلد نبود.به یک گوشه خلوت رفت و دور از چشم پرنده ها شروع کرد به تمرین پرواز کردن. وقتی که بال زدن و پرواز کردن رو یاد گرفت ، از روی یکبلندی پروازکرد و رفت بالای محل زندگی و بازی پرنده ها. مدتی بی خیال بالای سر پرنده ها پرواز کرد ، تاپرنده ها به تماشای این پرنده غریبه و عجیب و غریب عادت کنن و از اون نترسن. بعد اومد و روی شاخه محکم و کلفت درختی نشست . اما توجهی به گنجیشکا نشون نداد.

شب که شد جوجه پرنده ها توی لونه هاشون رفتن. پرنده هایی که جوجه نداشتن یا توی لونهش ون گرمشون می شد روی شاخه های درختا خوابیدن.گربه کوچولو هم روی درختا همونجایی که قبلا نشسته بود خوابید.صبح زود با صدای آواز قناری ها و جیک جیک گنجیشکا شاد و شنگول از خواب بیدار شد.
پرنده ها برای پیدا کردن آب و دونه پرواز کردن.گربه هم پرواز کرد و توی هوا چرخی زد.اما همینکه پرنده ها دور شدن برگشت و سر جای اولش نشست. اصلا عادت به پرواز کردن تو هوای آفتابی نداشت.تصمیم گرفت که کمی بخوابه تا هوا خنک تر بشه.

یکی از پرنده ها که برای جوجه هاش غذا میورد گربه کوچولو رو خوابیده دید.تا چشمش به پنجه های باز گربه کوچولو افتاد از ترس جیغ کشید. بعد بهش حمله کرد و محکم با نوکش دماغ گربه کوچولو رو نوک زد.گبه کوچولو که انتظار همچین حمله ای رو نداشت خیلی وحشت کرد.خواست فرار کنه ولی چون ترسیده بود نتوست بپره و از بالای درخت رویز زمین افتاد.پرنده های دیگه که از صدای جیغ پرنده جوجه دار جمع شده بودن وقتی که داستان گربه ی بالدار رو شنیدن بالای سر گربه پشمالو که حالا زیر سایه سنگی نشسته بود رفتن .اونا میخواستن گربه بالدار رو بهتر ببینن.

گنجشک بزرگتر گفت :” باید خودمون رو از شر بالهای این گربه بالدار نجات بدیم”
بعد پرنده ها با جمع کردن موی یال و دم اسب ، یک دام برای گربه پشمالو بافتن . اونا دام رو در نقطه ی مناسبی میان شاخه های درختا بستن. و بعد منتظر موندن تا گربه دوباره پرواز کنه.

شب که شد گربه از همه جا بی خبر آرومآروم حرکت کرد و به بالای بلندی رفت.بالهاشو باز کرد و کمی پرواز کرد.به خاطر زمین افتادن خوب نمیتونست پرواز کنه فقط میتونست بال بال بزنه که به زمین نیفته. خسته شده بود که چشمش به تله افتاد. فکر کرد که جای خوبی برای استراحت کردنه. پرید داخل تله. درهمون موقع گنجیشکا هجوم اوردن و بند های اطراف تله رو کشیدن وسر تله رو بستن .گربه ی پشمالو گرفتار شده بود و هر کاری میکرد نمیتونست از تله بیرون بیاد. گنجشکا هم که دیدن گرفتار شده و نمیتونه فرار کنه شروع کردن بهش نوک زدن تا دو تا بال گربه کوچولو کنده شد و افتاد.

گربه کوچولو که دید دو تا بالش کنده شده خیلی غصه خورد. همون موقع بود که فرشته کوچولو رو بالای سرش دید ، فرشته با دلسوزی گفت :” کوچولوی خوشگل ،هرکسی باید همونطوری که خلق شده و آفریده شده زندگی کنه.پرواز کردن کار پرنده ست نه گربه.معلوم بود که اونا از دیدن تو وحشت می کنن و فکر میکنن که میخوای بهشون آسیب برسونی و بهت آزار می رسونن.امیدوارم که دیگه فکر پرواز کردن به سرت نزنه.بهتره برای خودت دوستایی در روی زمین پیدا کنی.” بعد پرواز کنان در آسمان چرخی زد و اوج گرفت و در آسمان ناپدید شد.

گربه کوچولو کم کم از خواب بیدار شد. صدای جیک جیک و بال بال زدن پرنده ها و آواز قناری هارو می شنید. پلکهاش رو باز کرد ،خبری دیگه از بالهاش نبود.سرش رو بلند کرد.روی شاخه های درختای باغ پرنده های ریز و درشت آواز میخوندن و چه چه میزدن و می خندیدن. بازی میکردن و خوش بودن.
گربه بدون اینکه بخواد یه قدم به طرف پرنده ها برداشت بعد وایساد و با خودش گفت :” پرنده ها دوستای خوبی نیستن ، با اوناکاری ندارم”
بعدآهسته سرش رو پایین انداخت و رفت. تصمیم گرفته بود از اون قسمت از باغ دور بشه.میخ.واست تا همه جای اون باغ بزرگ رو بگرده تا شاید دوستای بهتری پیدا کنه. یادش اومد وقتی که پرواز می کرد خانه ی قشنگی در گوشهی دیگه ای از باغ دیده بود ، به خودش گفت :” شاید تو اون خونه بتونم دوستی پیدا کنم”

رفت و رفت تا به اون خونه قشنگ رسید. روی نرده چوبی جلوی پنجره نشست.دختر بچه های رو دید که توی اتاق تنها نشسته بود و با عروسکش بازی می کرد.گربه میو میو کرد.دختر بچه اون رو دید،کنار پنجره اومد و پرسید :” تو گرسنه هستی ؟ تشنه هستی؟”
گربه کوچولو سرش رو تکون داد و میو میو کرد. دختر بچه رفت ، توی یک ظرف کوچولو کمی شیر ریخت و اورد جلوی گربه گذاشت. وقتی گربه کوچولو مشغول خوردن بود دختر بچه گفت :” اگر با من دوست بشی به تو آب و غذا می دم.”
کربقه ی سفید پشمالو با رضایت سرش رو تکون داد.

ازاون روز به بعد گربه پشمالو و دختر کوچولو با همدیگه دوست شدن و با هم بازی می کردن. دیگه هیچکدومشون از تنهایی خسته نمی شدن و گربه کوچولو هم دیگه دلش نخواست که با پرنده ها دوست بشه و بازی کنه.

نویسنده: منوچهر کی مرام
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام واقعا سایت خیلی خوبیه من برای پسرم هر شب تمام قصه ها رو براش میزارم و چقد دوست داره مخصوص لحن گفتن قصه گقه گو واقعا جذاب. ارزوی سلامتی برای ایشون
درود بر شما دوست عزیز ، سپاس از لطف شما ، خوشحالیم که از قصه های وولک رضایت دارین
ممنون از قصه های خوبتون
خیلی ممنون واقعا عالیییی
سپاس از شما دوست مهربان
خیلی قصه هاتون قشنگه من هر شب برای عشقم قصه میگم تا خوابش ببره :) ولی ای کاش تعدادش بیشتر باشه ممنون 🙏🌹
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطف شما
خیلی قشنگ بود منم دوستتون علیسان پنج ساله همه قصه هارو مامانم برام میخونه 😗
خوشحالیم که راضی بودی دوست مهربان
سلام خیلی خیلی ممنون از سایت خوبتون چند وقتیه که از سایت وولک واسه پسرم قصههای شما رو میزارم خیلی دوست داره هم آهنگ های اول و آخر هم خانم قصه گو رو دوست داره
سپاس از نظر لطف و محبت شما و خیلی ممنونم از اینکه همراه ماهستین دوست عزیز
سلام. ممنون از داستان ♥️🌹🙏😀😍😘👍💐
سلام همراه گرامی و ممنون از نظر خوبتون
عالی بود ❤️❤️
سلام ثنا هستم ممنون از اینکه این قصه های خوب را میگذارید♥️❤♥️
سلام بسیارعالی لطفا از نویسندهها ی خارجی هم برامون بیشتر بزارین سپاس فراوان
لام خیلی ممنونم از نظر و پیشنهاد خوب شما
خوب بود
تشکر
سلام خیلی خیلی ممنون از قصه های خوبتون من هر شب برای دخترم قصه میگم دخترم عاشق قصه های طولانیه و این خیلی عالیه که قصه های شما همشون طولانیه و ممنونم که همراه صوت قصه متن قصه رو هم برامون میزارید ❤️❤️❤️
سلام و سپاس بیکران از لطف و همراهی شما
😍😍😍😍😍😍😍😍😍🖤🖤🖤🖤🖤❤❤❤❤❤
ممنون دوست وولک
واقعا ممنون بابت سایت خیلی خوب و قصه های عالیتون، من هر شب برای دخترم از سایت شما قصه میخونم، دخترم بدون قصه اصلا نمیحوابه.
خسته نباشید و خدا بهتون سلامتی و سعادت عطا کنه ان شاءالله.
خیلی خوشحالم که وولک همراهان عزیز و دوست داشتنی مثل شما داره
ممنون که با کا همراه هستین
سلام درودو خسته نباشید. به عزیزانی که در این وب سایت. واقعا ممنونم ازتون دختر من شبا بدون قصه نمیخوابه واقعا عالیه 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
😍😍خوشحالیم که تونستیم مفید باشیم دوست عزیز
خیلی خیلی خوب بود ممنون ♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️😍😍😍😍😍😍😍😍💐💐💐💐💐💐💐💐💮💮💮💐💐💮💐💐💐💐💐💐🌼🌼🌼🌼🌼🌼🌼💐💐💐💐💐💐💐💐💐
ممنونم از نظرت عزیزم
خیلی خیلی خیلی خوب بود ممنون ممنون ♥️💛💚💚💚💚💝💖 💓💗💞💕
خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
عالی بود خیلی عالی بود از نویسنده ممنونم
که این داستان رو نوشته
خواهش میکنم دوست خوبم
عالی بود
ممنون که نظرت رو نوشتی عزیزم
سلام
دخترای من دوقلون هرشب براشون قصه میگم دیگه همه قصه هارو گفتم حتی از خودمم قصه گفتم
خوشحالم که با شما اشنا شدم قصه هاتون قشنگه
عالی بود،واسه دخترم خوندم مرسی
خوشحالم که از قصه راضی بودین دوست عزیز
خیلی قشنگ
خیلی خیلی عالی بود من فاطمه زهرا هستم کلاس ۴ برای درس من خیلی خوب بود♡♡♡♡♡☆☆☆☆☆
خوشحالم که برات مفید بوده فاطمه زهرا جان
خیلی طولانی و قشنگ و مفید بود
خیلی خیلی ممنونم
🥰