قصه جذاب و شنیدنیپولک پولکی ، ماهی کوچک کنجکاو
4.5/5 - (26 امتیاز)


 

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، یک روز صبح توی یک دریای آبی و زیبا ماهی کوچک قشنگی به نام پولک پولکی به همراه مادرش در آب های کم عمق دریا مشغول شنا کردن بود. پولک پولکی همینطور که داشت شنا میکرد و اطرافش رو نگاه می کرد رو کرد به مامانش وگفت:” بیا بریم تو آب های عمیق دریا شناکنیم مامان”

مامانش گفت :” تو باید خیلی شنا کنی و خیلی تمرین کنی تا یک شناگر ماهر و قدرتمند بشی ، تو اول باید شناکردن تو آب های کم عمق رو یاد بگیری تا بعد بتونی بری و تو آب های پر عمق شنا کنی ، الان برای تو زوده”

پولک پولکی دیگه داشت کم کم حوصلش سر می رفت و از شنا کردن تو آبهای کم عمق داشت خسته می شد. اون یه دفعه با صدای بلند گفت :” مامان ، من خسته شدم من میخوام تو آب های عمیق دریا بازی کنم. نگاه کن، همه ماهیای دیگه یه عالمه سرگرمی وتفریح دارن ، اونا دارن تو قسمتهای دیگه دریا یه عالمه بازی می کنن” اما مامان پولک پولکی سرش رو به علامت نه تکون داد و گفت :” نه ، نمیشه”

پولک پولکی دوباره داد زد :” مامان ، من واقعا دلم میخواد تو آب های عمیق دریا بازی کنم ، اینجا حوصلم سر رفته ” اما مامان همچنان مخالفت می کرد و می گفت :” نه پولک پولکی ، من به تو گفتم که شنا کردن تو آب های پر عمق دریا الان برای تو خیلی خطرناکه ، تو هنوز هم باید تو آب های کم عمق تمرین کنی و شنا کردن رو خوب خوب یاد بگیری”

پولک پولکی که ناراحت شده بود با بداخلاقی و بی حوصلگی پشت مامانش شنا کرد.

پولک پولکی هنوز می تونست همه ماهیای دیگه رو ببینه که در آب های عمیق مشغول تفریح و بازی و شنا کردن بودن.اون خیلی دلش می خواست که به آبهای کم عمق بره و شروع به گردش وجستجو کنه. اونهمش کنجکاو بود و دلش میخواست بدونه که توی قسمت عمیق دریا چه چیزهایی وجود داره. اون با خودش فکر کرد :” من به اندازه کافی شنا کردن رو تمرین کردم تا بتونم توی آبهای پرعمق دریا شنا کنم و با بقیه ماهیا بازی کنم”

پولک پولکی همینطور که داشت با خودش فکر می کرد یه دفعه دید که مامانش مشغول حرف زدن با یکی از همسایه هاشون شده ، پولک پولکی از این فرصتی که براش پیش اومده بود خیلی خوشحال شد و بدون اینکه به مامانش حرفی بزنه سریع شنا کرد و وارد قسمت عمیق دریا شد. همه چیز در قسمت عمیق دریا رنگارنگ و هیجان انگیز بود.

 

پولک پولکی دورتر و دورتر شد و همینجور در آب های عمیق دریا شنا کرد و جلو رفت.اون از گردش کردن تو قسمت عمیق دریا خیلی هیجان زده شده بود.پولک پولکی هر چی که بیشتر شنا می کرد چیزهای جدیدتر و تازه تری رو توی دریا می دید و کشف می کرد و از این جریان خیلی خوشحال و شاد بود و اصلا حواسش نبود که چقدر از مامانش دورشده.

پولک پولکی همینجور که داشت شنا می کرد چیزی رو در اون دور دورا دید ، اون با خودش فکرکردکه این کوه سیاه و تاریک چی میتونه باشه؟ و بعد شروع کرد به سمت اون به شنا کردن.

وقتی که پولک پولکی بهش نزدیک شد ناگهان کوه تاریک چشم های عصبانی خودش رو باز کرد.پولک پولکی حسابی وحشت کرد و ترسید.اون شروع کرد به فریاد زدن:” کمک کمک ” و بعد با بیشترین سرعتی که می تونست شروع کرد به شنا کردن و از اون جا فرار کرد.

اما کوه تاریک که یه ماهی خیلی بزرگی بود به خاطر اینکه پولک پولکی خوابش رو به هم زده بود و مزاحمش شده بود حسابی عصبانی شده بود و به همین خاطر دنبال پولک پولکی کرد.

پولک پولکی برای اینکه از دست این ماهی بزرگ و عصبانی فرار کنه با بیشترین سرعتی که میتونست شنا کرد.اون حسابی ترسیده بود بچه ها.تا حالا ماهی به این بزرگی نزدیک خونشون ندیده بود .

پولک پولکی همینجور که داشت از دست کوه تاریک فرار می کرد یه دفعه چشمش به یه شکاف باریکی بین دو تا سنگ خورد و سریع تلاش کرد تا توی اون شکاف قایم بشه.

 

ماهی بزرگ سعی کرد که با استفاده از بینی بلندش و دم خیلی سفت و محکمش خودش رو به پولک پولکی برسونه اما اون هر کاری کرد نتونست که به پولک پولکی برسه .

 

اما ماهی بزرگ تسلیم نشد و دست از تلاش برای گرفتن ماهی کوچولو برنداشت. اون با دم قدرتمند و محکم خودش شروع کرد به ضربه زدن و چرخوندن آب اطراف سنگی که پولک پولکی اونجا قایم شده بود. اون با بیشترین قدرتی که می تونست به آب ضربه میزد و اونارو محکم به سمت پولک پولکی می فرستاد.

موج های آبی که ماهی بزرگ درست کرده بود انقدر برای پولک پولکی محکم و قوی بود که اون دیگه نتونست مقاومت کنه و ناگهان از جایی که قایم شده بود پرت شد بیرون.اون حسابی خسته و کوفته شده بود.

کوه سیاه دهان بسیار بزرگ خودش رو برای خوردن پولک پولکی باز کرده بود و آماده بود که پولک پولکی سر بخوره و بره توی شکمش.پولک پولکی که حسابی وحشت کرده بود با ترس و لرز جیغ زد :” مامان”

در آخرین لحظه مامان ماهی اومد و پولک پولکی رو از دهان بزرگ ماهی سیاه بیرون کشید و نجاتش داد.

بعد از اینکه مامان ماهی پولک پولکی رو از دست ماهی بزرگ و سیاه نجات داد رو کرد به ماهی کوچولو و بهش گفت :” این دنیا جای خیلی بزرگ و زیباییه ماهی کوچولوی من ، اما تو قبل از وارد شدن به این دنیای شگفت انگیز و جستجو و گردش توی اون به زمان احتیاج داری تا بزرگ بشی ، یاد بگیری و نیرومند و قوی بشی تا بتونی توی این دنیای هیجان انگیز و زیبا زندگی کنی و لذت ببری ”

 

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 





42 پاسخ
  1. مریم قلندری
    مریم قلندری می گوید:

    درود به شما . سایتتون عالیه دخترای ۵/۵ و ۲/۵ ساله من به قصه ها گوش میدن لیانا و تیارا . صداتون خیلی آروم نمیشه بعضی جاها که بچه با زحمت بشنوه و این خوبه

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام بر شما همراه نازنین، بسیار خوشحال هستیم که از قصه های وولک رضایت دارین، ممنون از همراهیتون

      پاسخ
  2. تیام و تارا
    تیام و تارا می گوید:

    اگه میشه از قصه ها و داستانهای محلی و دیگر اقوام ایران زمین هم توی سایتتون بذارید که بچه ها هم استفاده کنن و لذت ببرن

    پاسخ
  3. 🌈🦄فرناز🦄🌈
    🌈🦄فرناز🦄🌈 می گوید:

    خیلی ممنون از قصه های اموزندتون من از هرقصه ای که میزارید چند شب گوش میدم😇💐⚘

    پاسخ
  4. 🌈🦄فرناز🦄🌈
    🌈🦄فرناز🦄🌈 می گوید:

    میشه قصه ی یونیکورن و پری دریایی هم بزارید ولی لطفا صوتی باشه خیلی ممنونم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *