درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

قصه کودکانه دوستانی که همدیگه رو نشناختند

        یکی بود یکی نبود ، زیر درختی که کرم سفید روی آن زندگی می کرد،آبگیر کوچکی بود که با یک باریکه ی آب به رودخونه وصل می شد. رودخونه و ساحلش پر از حیوونای مختلف بود کهتمام روز این طرف و اون طرف می رفتن و سر و صدا می کردن.همه […]

,

قصه کودکانه بابا برفی

    آن سال زمستان ، زمستان سختی بود: درخت ها را سرما زده بود ،سبزیشان رفته بود ، مثل شاخ بز ، خشک و قهوه ای رنگ شده بودن. نه گل مونده بود و نه سبزه ، نه ریحون ، نه پونه و نه مرزه. آب هم از رفتن خسته شده بود و یخ […]

,

قصه کودکانه خورشید خانم آفتاب کن

    چند روز بود که هوا ابری بود و بارون می بارید.وقتی هم که بارون بند میومد ،باز هم هوا ابری بود و از خورشید خانم خبری نبود.     گلشید کوچولو دلش خیلی برای خورشید خانم تنگ شده بود.برای همین کنار پنجره رفت و آسمون رو نگاه کرد. آسمون ابری ابری بود.ازخورشید خانم […]

,

قصه کودکانه آهنگ های بزبزی

      یکی بود یکی نبود ، یه روز همه گوسفندا بعد ازچراکردن و خوردن علف های ترد و خوشمزه به طویله شون برگشتن و در طویله هم پشت سرشون بسته شد.     وقتی که گوسفندا ساکت شدن و دیگه بع بع نکردن ، بز بزی به اونا گفت:” امروز خیلی خوش گذشت […]

,

قصه کودکانه یک کلاغ چهل کلاغ و بازی اشکنک داره…

      بازی اشکنک داره…   خرگوش و راسو و قورباغه با هم بازی میکردن ، موش کوچولو هم گوشه ای نشسته بود و داشت نگاهشون میکرد.خرگوش به اینطرف و آن طرف می دوید.راسو از درخت بالامی رفت. قورباغه هم جست وخیزی کرد ، اما موش کوچولو از جاش تکون نمی خورد.خرگوش به طرف […]

,

قصه کودکانه خرس با کلاه خرس بی کلاه

    در جنگلی سر سبز ، که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، یک خرس زنگی می کرد.این خرس ، یک کلاه قشنگ و رنگارنگ داشت. برای همین حیوونای جنگل به اون خرس با کلاه می گفتن. کلاه خرس بافتنی بود ،از همون کلاه هایی که زیاد دیدین.خرس اون کلاه رو از […]

,

قصه کودکانه دور از خانه ( قسمت دوم )

    بعد از این دیگه مرغ پا کوتاه کاری نداشت به پرنده ها . کز می کرد کنج لونه و صداش هم درنمیومد.وقتی برای مرغ و خروسا و کبوترا دونه میوردن ، اونا جمع می شدن وتند تند می خوردن. هلی خانم یواش یواش میومد طرف آب و دونه ، اما تا میومد نوکی […]

,

قصه کودکانه دور از خانه ( قسمت اول )

    هزار سال پیش نبود ، صد سال پیش هم نبود ، پارسال بود یا دوسال پیش ، نمیدونم،شاید هم سه چهار سال پیش ،توی محله خود ما ،توی کوچه خود ما ،دختری زندگی می کدر که اسمش هلی خانم بود ،هشت سال هم داشت. توی محله و کوچه ما ، البته، دختر و […]

,

قصه کودکانه صورت پر ماجرا

    خورشید خانم تازه از پشت کوه ها بیرون اومده بودکه صدای عجیبی خانم وآقای گوش رو از خواب بیدار کرد.خانم وآقای گوش کمی دقت کردن ، بله اونا صدای آه و ناله می شنیدن. اونا فوری خانم و آقای چشم رو بیدار کردن.     بعد گفتن :” خانم و آقای چشم بیدار […]

,

داستان کودکانه احمد و ساعت

    پدر احمد هر هفته روزهای جمعه صبح زود به کوه می رفت و درست وقتی که سارا کوچولو داشت صبحانه شرو می خورد بر میگشت. هر جمعه وقتی احمد از مادر می پرسید :” پدر کی بر می گردد؟” مادرجواب می داد :”ساعت نه” آن هفته قرار بود که پدر ، احمد را […]