قصه جذاب و شنیدنی یک دوست جدید (قسمت دوم )
3.9/5 - (8 امتیاز)


 

 

 

باغبان ارغوانی رو در سایه دیوار کاشت، هوا اونجا خیلی خنک تر بود و حال ارغوانی خیلی زود بهتر شد و گرما زدگیش خوب خوب شد.اما اون خیلی احساس تنهایی می کرد.در کنار دیوار نه خبری از دوستای خوبی مثل گل های خندان بود و نه خبری از سر و صدا ها و غوغاهای مرکز باغ. تنها همسایه ارغوانی یک بوته خار بود که هر وقت گل ارغوانی میخواست با اون حرف بزنه با عصبانیت خارهاش رو به ساقه و برگ های گل ارغوانی می کوبید.اونجا همیشه سکوت برقرار بود ، فقط گاهی یه کم صدای باد میومد و صدای جیرجیرک هایی که زیر بوته خار لونه داشتن و از بخت بد وز وز مگس هایی که سایه دیوار رو جای خوبی برای استراحت می دونستن.
ارغوانی صبح ها بیدار می شد ، گوشهاش رو تیز می کرد تا شاید صدای آواز گل ها به گوشش برسه.گاهی در وزش باد احساس می کرد که صدایی می شنوه اما بیشتر که دقت می کرد انگار که فکر و خیال خودش بود نه صدای گل ها.گل ارغوانی خیلی احساس تنهایی میکرد به  خاطر همین تصمیم گرفت که با بوته خار حرف بزنه. از وقتی که ارغوانی اومده بود بوته خار هیچ حرفی با اون نزده بود.
ارغوانی گفت :” من از یه گلخونه بزرگ به این باغ اومدم.مدتی در مرکز باغ پیش گل های دیگه بودم اما وقتی هوا گرم شد چون به گرما عادت نداشتم باغبون منو به اینجا اورد تا توی سایه دیوار باشم. می دونستی مرکز باغ پر از گله و پروانه ها و پرنده ها هر روز اونجا پرواز می کنن و کفشدوزک ها اونجا لونه دارن؟ ، اونجا هر روز صدای آواز گل هاو پرنده ها به گوش می رسه اما نه صداشون به اینجا می رسه و نه از اینجا دیده می شن. تو احساس تنهایی نمی کنی؟”
بوته خار با بی حوصلگی گفت :” چقدر حرف می زنی. نه من هیچم احساس تنهایی نمیکنم ، خیلی هم راحتم ،حالا هم اگر بذاری می خوام یه چرت بزنم”
گل ارغوانی از رفتار بوته خار ناراحت شد. یاد گل های خندان افتاد .هیچوقت چنین رفتاری رو از اونا ندیده بود.

 

هر چی بیشتر می گذشت تنهایی بیشتر گل ارغوانی رو ناراحت و پژمرده می کرد ، اون کارش شده بود فکر کردن به خاطراتی که با گلهای خندان داشت.یاد گلخونه افتاد،یاد مادرش و روزی که اونو از مادرش جدا کرده بودن و توی گلدون تازه ای کاشته بودن.خیلی دلش برای مادرش تنگ شده بود.وقتی از مادرش جدا می شد مادرش بهش گفته بود:” دخترم ناراحت نباش ،هر بچه ای یه روز باید دنبال زندگی خودش بره من مطمئنم که باغبون تو رو جای بدی نمی بره.تو زیباترین غنچه دنیایی و هر جا بری همه دوستت دارن”
بعد گل ارغوانی از هوش رفته بود و و وقتی چشم باز کرده بود خودش رو در باغ جدید میان گل های خندان دیده بود.همه چیز تازه بود و ارغوانی حسابی ترسیده بود.گل های خندان با گل هایی که ارغوانی دیده بود کاملا فرق داشتن.اون خیلی احساس غریبی کرده بود.
یاد روز های خوب در کنار گل های خندان و سرود های شادی که میخوندن برا ی ارغوانی ناراحت کننده بود و دلتنگ ترش می کرد.کم کم ناراحتی و تنهایی اون رو پژمرده کرد.اون هر روز ساعت ها درتنهایی به گذشته فکر می کرد و از اینکه خودش رو از گل های خندون بهتر دونسته بود احساس پشیمونی می کرد.حسرت روزهایی رو می خورد که در کنار گل های خندان بود و از دوستی با اونا لذت نبرده بود و فقط سعی کرده بود به ظاهرش برسه تا زیباتر به نظر بیاد و نشون بده که از همه اونا بهتر و زیباتره.اما حالا تو تنهایی زیبایی هم براش هیچ فایده ای نداشت.غم تنهایی و پشیمونی از ناراحت کردن گل های خندان هر روز ارغوانی رو ضعیف تر می کرد تا اینکه بالاخره اون حسابی پژمرده و بی حال شد.

 

 

 

باغبان که حواسش به بی حالی و پژمردگی گل ارغوانی بود تصمیم گرفت که چون گرمای هوا کمتر شده بود گل ارغوانی رو پیش گلهای خندون برگردونه.اما یک روز وقتی داشت از اونجا رد می شد دید گل ارغوانی بیهوش روی زمین افتاده.دلش به حالش سوخت ،اون فکر می کرد که دیگه حال ارغوانی خوب نمیشه.اما باغبون ارغوانی رو از توی خاک بیرون اورد و پیش گل های خندون برد و همونجا کاشت.
گل های خندان از اینکه دوباره ارغوانی رو می دیدن خیلی خوشحال بودن.اونا فکر میکردن که دیگه هیچوقت گل ارغوانی رو نمی بینن ، اما وقتی دیدن که گل ارغوانی بیهوش روی زمین افتاده خیلی غصه خوردن و براش نکران شدن.
گلبهار گفت :” درست میبینم؟ ارغوانی برگشته؟”
گل مهربان گفت :” چطور ممکنه؟ چر ابیهوش شده؟” و اشک از چشماش سرازیر شد.
گل آفتابگردان گفت :” اون بیهوش شده”
فیروزه ای گفت :” باید کاری کنیم که بهوش بیاد ، شاید حالش خوب بشه”
نیلی گفت :” میخواین خم بشم و توی گوشش داد بزنم؟”
فیروزه ای گفت :” نه لازم نیست ما که نمیخوایم بترسونیمش ، بهتره که یکی از سرودهامون رو براش بخونیم”
پاییزه و پاییزه
برگ درخت میریزه
هوا شده کمی سرد
برگا نارنجی و زرد

 

 

کم کم سرود گل ها به گوش گل ارغوانی رسید ، فکر کرد که خواب میبینه ،یک رویای شیرین. به خاطر همین اصلا دلش نمی خواست چشماش رو باز کنه و از خواب بیدار بشه.دلش برای سرودهای قشنگ گلهای خندون تنگ شده بود، اما هر چی بیشتر می گذشت متوجه شد که خواب نمیبینه.کم کم چشمهاش رو باز کرد و گل های خندان رو در کنارخودش دید. باور نمی کرد که دوباره اونارو ببینه.گل های خندان وقتی دیدن ارغوانی چشمهاش رو باز کرده خیلی خوشحال شدن.نیلی گفت :” اینجارو ببینین، چشمهاش رو باز کرده”
مهربان گفت :” اون صدامون رو شنیده”
فیروزه ای رو به ارغوانی کرد و گفت :” وقتی باغبون تو رو اینجا اورد بیهوش بودی و ما سعی کردیم با صدامون تو رو بیدار کنیم.خیلی خوشحالیم که تو دوباره پیش ما برگشتی.وقتی تو رفتی ما خیلی به یادت بودیم ، ما میزبان های خوبی برای تو نبودیم و از تو که تازه وارد بودی خوب پذیرایی نکردیم تا تو احساس غریبگی نکنی و فکر کنی که اینجا واقعا خونه خودته.چون تو اولین مهمونی بودی که ما داشتیم”

 

گل ارغوانی اول چیزی نگفت اما کم کم که تونست روی پاهاش بایسته بر خلاف همیشه که سرش رو بالا می گرفت سرش رو پایین انداخت و با خجالت گفت :” درتمام طول تابستون فرصت داشتم که فکرکنم ،من از اینکه با شما رفتار خوبی نداشتم واقعا متاسفم ، تنهایی خیلی بده، من کنار اون دیوار هیج دوستی نداشتم و به جای مهربونی یک دوست بد رفتاری های یک همسایه عصبانی نصیبم شد.اونجا بود که فهمیدم قدر شمادوستای خوب رو ندونستم. فهمیدم که مهربونی و دوستی خیلی مهم تر از تفاوت هاییه که ما رو از هم دور میکنه ، امیدوارم که من رو به خاطر رفتار بدم ببخشین و به من فرصت بدین تا توی جمع شما باشم،میخوام بدونین که دوستون دارم و وقتی تنها بودم خیلی به شما و سرودهای قشنگتون فکر کردم ، من هم دوست دارم که بتونم به قشنگی شما سرود بخونم”
گلهای خندان از حرف های ارغوانی تعجب کردن، باورشون نمیشد که این حرف هارو از زبون ارغوانی بشنون. اما به نظر می رسید که ارغوانی کاملا تغییر کرده بود .
گل ارغوانی هر روز ار خاطره هاش حرف می زد ، گل های خندان از تجربه های زندگی تو باغ می گفتن و خلاصه خاطره های تلخ گذشته کم کم فراموش شدن و جاشون رو به خاطره های خوش دادن.

 

 

حالا گل ارغوانی به خونه تازه اش عادت کرده بود و هر روز از هم صحبتی با دوستای خوبش لذت می بردو سرودهای زیادی هم یاد گرفته بود. مثل این :
ما گل های خندانیم
با هم سرود می خوانیم
آفتاب به ما می تابه
مهتاب شه وقت خوابه
خدا ما رو آفرید
به ما زیبایی بخشید
ما هر کدوم یه رنگیم
اما همه قشنگیم

 

 

نویسنده : فاطمه جابری فرد

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

22 پاسخ
  1. فاطمه پاکتیا
    فاطمه پاکتیا می گوید:

    بسیار داستان خوب و آموزنده ای بود
    ضمن اینکه نه خیلی کوتاه و موجز بود نه خیلی بلند و خسته کننده
    از شما و سایت خوبتون تشکر میکنم
    عالی هستید

    پاسخ
  2. رامیلا
    رامیلا می گوید:

    سلام
    ممنون وولک عزیز داستان خیلی قشنگ بود.
    من یاد گرفتم که اگر اخلاقای بدی دارم، اونارو تغییر بدم تا همه دوستم داشته باشن.💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💟💕💕💕💞💞💞💗💓💓💓💖💖💖💝💝💌💌💟💟💖💖💗💚💌💌💞💞💝💝💝💝

    پاسخ
  3. 🌈🦄Anita🦄🌈
    🌈🦄Anita🦄🌈 می گوید:

    لطفا توی گوگل هم قصه های جدید رو بگذارید و فقط توی وولک پلاس نگذارید.ممنون 🌹

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *