قصه جذاب و شنیدنی یک دوست جدید ( قسمت اول )
2.9/5 - (23 امتیاز)


 

 

در باغی کوچک و سرسبز ، پر از درختان و پرندگان و پروانه های زیبا ،گل های خندان زندگی می کردن. اونا دوستای خوبی برای همدیگه بودن. هر روز صبح با تابش نور خورشید از خواب بیدار می شدن و همراه وزش نسیم سرود می خوندن و می رقصیدن و شب ها وقتی هوا تاریک میشد به خواب می رفتن.
باغ در طول روز پر بود از صداهای مختلف ، پرندگانی که ازباغ های دیگر برای گل ها خبر میوردن،داستانه ای سفر های دور و درازشون رو برای گل ها تعریف می کردن و آوازهایی که تازه یاد گرفته بودن رو برای گل ها میخوندن.پروانه ها ، سنجاقک ها،کفشدوزک ها و زنبورها هم که مهمان همیشگی باغ بودن،از این سو به آن سو پروازمی کردن و روی برگ گل ها مینشستن. باد از میان شاخه های درختان انتهای باغ سوت زنان خودشرو به گل ها می رسوند و صورت اونارو نوازش می کرد.باغبان همیشه به گل ها سر می زد و حالشون رو می پرسید،به اونا آب می داد و برگ های خشک رو جمع می کردو علفای هرز رو که گل ها رو اذیت می کردن از ریشه در میورد.
خلاصه اگرچه باغ کوچک از بیرون ساکت وآروم به نظر می رسید اما پر بود از غوغا و سر و صداو رفت وآمد و پر از قصه و داستان و سرودهای قشنگ.

 

 

یک روز صبح وقتی گل ها تازه از خواب بیدار شده بودن ، باغبان رو دیدن.باغبان به گل ها سلام کرد و گفت :” براتون یه دوست تازه اوردم.” و شروع کرد به کاشتن نهال کوچکی در کنار گل ها.گل های خندان هیجان زده بودن تا هر چه زودتر دوست جدیدشون رو ببینن.
باغبان گل های خندان رو همزمان به این باغ آورده بود و در کنار همدیگه کاشته بود.اونا در کنار هم رشد کرده بودن و بزرگ شده بودن.حالا داشتن یک دوست جدید اونا رو حسابی به هیجان میورد.مخصوصا که شنیده بودن این دوست تازه از سرزمین دوردستی اومده. گل های خندان با هم درباره مهمون تازه وارد صحبت می کردن و هر کس چیزی میگفت.
گلبهار گفت:” اون خیلی قشنگه، من تا حالا غنچه ای به این قشنگی ندیده بودم.فکر میکنین وقتی چشماشو باز کنه و بشکفه چه شکلی میشه؟”
آفتابگردون گفت :” من همیشه رنگ ارغوانی رو دوست داشتم”
گل فیروزه ای گفت:” کمی صبر کنید،به زودی چشمهاشو باز می کنه”
نیلی گفت:” اون خیلی با ما فرق داره ، امیدوارم اینجا رو دوست داشته باشه”
گل مهربان گفت :” خب معلومه که دوست داره ، باغ ما خیلی قشنگه ، مگه جایی بهتر از این جا هم هست ”

 

 

 

روزها می گذشت، گل جدید کم کم رشد می کرد و قد می کشید.اماهنوز گل تازه وارد غنچه بود و چشمهایش را باز نکرده بود.
یک روز صبح که گل ها از خواب بیدار شدن ، دیدن که دوست جدیدشون هم چشمهاشرو باز کرده و داره به اونا نگاه میکنه.اون یک گل ارغوانی زیبا بود.گل های خندان از دیدن دوست جدیدشون بسیار خوشحال بودن ، اونا با تعجب و هیجان به ارغوانی نگاه می کردن و منتظر بودن تا حرفای اونو بشنون.
گل فیروزه ای که سکوت بقیه گل ها رو دید ، صداش رو صاف کرد وگفت:” بالاخره چشمهاتو باز کردی ، به خونه تازه خوش اومدی ،ما خوشحالیم که یه دوست جدید به جمعمون اضافه شده و امیدواریم که بتونیم دوستای خوبی برای هم باشیم. تو میتونی منو فیروزه ای صدا کنی”
بعد تک تک گل ها رو به ارغوانی معرفی کرد.گل ها هم تک تک با خوش رویی به ارغوانی سلام کردن و به اون خوش آمد گفتن. گل مهربان که خیلی هیجان زده بود،پیش از اینکه مهمون تازه وارد رو بشناسه، گفت :” من چیزهای زیادی درباره تو شنیدم، شنیدم که عطر خوش بوی گلبرگ های توهمه باغ رو پر می کنه.وقتی چشمهات بسته بود ما خیلی منتظر بودیم که تو رو ببینیم.تو خیلی زیبایی”

 

 

 

گل ارغوانی که تا آون لحظه چیزی نگفته بود صداش رو صاف کرد ، سرش رو بالا گرفت و خیلی جدی جواب داد :” همه همین رو بهم میگن ، من از یه جای خیلی دور به اینجا اومدم ، من زیباترین گل تو سرزمین خودم بودم.گلبرگ و رنگ من منحصر به فرده.من مثل شما نیستم ، شما ساده و شبیه به هم هستین”
گل مهربان وقتی حرفای گل ارغوانی رو شنید ، خیلی از حرفایی که زده بود خجالت کشید و دلش شکست.اون فکر نمی کرد که دوست جدیدشون انقدر مغرور باشه.گل های خندان گل مهربون رو میشناختن.قلب مهربونش باعث میشد که ساده به نظر برسه.اونا اگرچه از رفتار گل ارغوانی دلخور بودن اما گل مهربان رو مقصر نمیدونستن.
گلبهار سرش رو به طرف آفتابگردون خم کرد و آروم گفت :” اون راست میگه ما همه مثل هم هستیم اما اون خیلی قشنگه. حتما خونه قبلیش هم خیلی قشنگ بوده که اینجا رو دوست نداره”
گل آفتابگردون گفت:” حالا درسته که اون خوشگله اما نباید با ما اونطوری صحبت می کرد.ما به هم شبیه هستیم اماهر کدوم یه رنگ و شکلی داریم”
فیروزه ای گفت :” گلبهار ناراحت نباش ، هر کسی یه اخلاقی داره”
نیلی به آرومی به گل مهربان گفت :” غصه نخور دوست من ،تو تقصیری نداشتی” اما گل مهربان ساکت بود.
حرفای ارغوانی گل هایخندان رو کمی دلگیر و ناراحت کرد. اون خیلی مغرور بود و با حرفاش اونا رو تحقیر میکرد و می رنجوند.

 

 

گل های خندان همچنان هر روز سرود می خوندن و شاد بودن اما ارغوانی به اونا توجه نمی کرد و توی جمعشون شرکت نمی کرد. ساعت ها تصویر خودش رو توی قطره های شبنم تماشا می کردو می گفت که دوست نداره وقتشو با کارهای الکی و بیهوده گل های خندون تلف کنه. گل های خندان نمی دونستن که چطوری با ارغوانی رفتار کنن . اون اغلب ساکت بود و زمانی هم که حرف می زد حرفاش گل های خندان رو ناراحت می کرد.
نیلی وقتی ارغوانی خواب بود ، به آرومی به گل ها گفت :” من نمیتونم وقتی اینطوری با حرفاش مارو تحقیر می کنه ساکت بمونم ، اگر جوابش رو ندیم فکر می کنه حرفاشو قبول داریم”
آفتابگردون گفت :” آروم تر شاید بیدار شه”
مهربان گفت :” من که نمیتونم جوابش رو بدم”
فیروزه ای گفت :” نیازی به جواب دادن نیست.سکوت شما بهترین جوابه. من بهتون قول میدم”

 

روزها می گذشتن و هوا کم کم گرم تر می شد و فصل تابستون نزدیک می شد. اما گل ارغوانی که از یک گلخونه آمده بود و تازه به هوای آزاد باغ عادت کرده بود ،اصلا طاقت گرما رو نداشت. گل ها با تعجب به حال ارغوانی نگاه می کردن، چون به این گرما عادت داشتن و فکر می کردن گل ارغوانی بی دلیل از اوضاع شکایت می کنه و از ناله هایاون خسته شده بودن.
ارغوانی با برگش عرق رو از صورتش پاک کرد و گفت :” دیگه نمی تونم تحمل کنم ، آفتاب گلبرگ هامو میسوزونه، الانه که از هوش برم”
گل آفتابگردون گفت :” من این گرما رو دوست دارم،من عاشق خورشیدم”
گل نیلی با دلخوری گفت :” تازه کجاش رو دیدی هنوز اول گرماست”
فیروزه ای گفت :” باید یه فکری بکنیم”
مهربان گفت :” آخه چه فکری؟”
گلبهار گفت :” اگه آفتاب بهش نخوره شاید حالش بهتر بشه”
نیلی خندید و گفت:” آخه چطوری؟”

فیروزه ای گفت :” آره فکر خوبیه ،آفتابگردون میتونی برگتو مثل سایه بون بالای سر ارغوانی بگیری تا آفتاب بهش نخوره؟”
آفتابگردون برگش رو کمی صاف کرد و گفت :” اینطوری خوبه؟”
ارغوانیکه حالا تو سایه بود گفت :” آره حالا بهتر شد ”
گل ها از فیروزه ای و آفتابگردون تشکر کردن اما ارغوانی خیلی به روی خودش نیورد. روزهای اول این کار مفید بود اما وقتی گرمای هوا بیشتر شد ، دیگه سایه ی گل آفتابگردون هم کمکی به بهتر شدن حال ارغوانی نمی کرد.

 

 

حال بد گل ارغوانی ، دلخوری گذشته رو از یاد گل ها رو برد.اونا حالا بیشتر دلشون برای ارغوانی می سوخت تا اینکه از رفتار اون ناراحت باشن.باغبان وقتی حال ارغوانی رو دید تصمیم گرفت که اون رو از خاک بیرون بیاره و در سایه دیوار کنار باغ بکاره تا از آفتاب و گرمای اون در امان باشه.
گل های خندون از اینکه نمی تونستن ارغوانی رو ببینن ناراحت بودن و نمیدونستن که چی باید بگن. اونا خاطره های خوبی با گل ارغوانی نداشتن اما فکر اینکه گل ارغوانی داشت برای همیشه از اونجا می رفت براشون سخت بود و می دونستن از فردا جای خالی اون رو حس می کنن و براش دلتنگ می شن. گلهابرای ارغوانی آرزوی سلامتی کردن و ازش خداحافظی کردن.
فیروزه ای گفت :” به امید دیدار دوست عزیزم،امیدوارم که هر جا میری انقدر خوشحال باشی که دلت برای ما تنگ نشه ” اما ارغوانی هنوز مثل قبل سرد بود و هیچ اهمیتی نمی داد که دیگه نمیتونه گل های خندان رو ببینه.

 

 

 

نویسنده : فاطمه جابری فرد

 

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

20 پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سپاسگزارم از نظرت دوست من، همه قصه های ما رو میتونی در وولک پلاس دنبال کنی عزیزم

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *