قصه جذاب و شنیدنی هدیه پر ماجرا
4.3/5 - (15 امتیاز)

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، بارانا و سارا با هم دوست هستن بچه ها ، اونا در همسایگی هم در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کنن.اونا هر روز به پارک رو به روی مجتمع میرن و با هم بازی می کنن.اما یک روز هر چقدر سارا منتظر شد بارانا برای بازی به پارک نیومد . سارا دنبال اون رفت تا ببینه چرا اون برای بازی نیومده.بارانا به اون گفت :” عمه شادی اومده خونمون مهمونی ،امروز نمی تونم بیام بازی ، تازه عمه شادی برام یه عالمه هدیه اورده”

 

 

روز بعد دوباره سارا برای بازی به پارک رفت ، اون کنجکاو بود بدونه که بارانا چه هدیه ای گرفته.بارانا دیرتر از همیشه اومد،در حالیکه کلاه خیلی زیبایی روی سرش بود.سارا می خواست با اون حرف بزنه و کلاه زیباش رو ببینه، اما رفتار بارانا مثل همیشه نبود ، اون نذاشت که یارابه کلاهش دست بزنه و اون رو روی سرش بذاره.انگار کلاه تازه بارانا رو به ی آدم جدیدی تبدیل کرده بود.

 

 

سارا ناراحت شد و رفت که تنهایی بازی کنه ، اما بارانا برای اینکه نگران بود کلاهش خراب نشه،نتونست خیلی بازی کنه و زودتر به خونه برگشت.روزها می گذشت در حالیکه سارا و بارانا دیگه مثل همیشه با هم دوست نبودن. یک روز وقتی سارا داشت بازی میکرد، بارانا رو دید که داره با کلاه زیباش اونجا قدم می زنه.

 

هدیه پرماجرا 3

 

در همون وقت باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و ناگهان کلاه بارانا به هوا پرتاب شد .بارانا سعی کرد اونو بگیره اما باد شدید بود و اون نتونست که کلاهش رو بگیره.کلاه رفت و رفت و به شاخه یک درخت بلند گیر کرد.بارانا به طرف درخت رفت و با ناراحتی زیاد به کلاهش نگاه کرد و بعد زیر گریه.

 

 

سارا که از دست بارانا ناراحت بود اول از این جریان خوشحال شد اما بعد دلش برای اون سوخت. به خاطر همین به کمک دوستش رفت و هر دوتاشون سعی کردن کلاه رو از بالای شاخه درخت پایین بیارن، اما نتونستن.
عمو باغبان هم نتونست به اونا کمک کنه. باغبان مهربون به اونا گفت که اگر دوباره باد بیاد کلاه رو روی زمین می ندازه.

 

هدیه پر ماجرا 4

 

روز بعد بارانا برای بازی به پارک نرفت، چون برای از دست دادن کلاهش خیلی ناراحت بود و از سارا هم به خاطر رفتار روزهای گذشته ش خجالت میکشید.اما سارا دنبال اون رفت و بهش گفت :” بیا بریم پارک بازی کنیم” بارانا خوشحال شد که سارا هنوز هم حاضره با اون بازی کنه و بعد اونا دوتایی با هم به پارک رفتن.اما بارانا موقع بازی هربار نگاهش به اون درخت و کلاهش که اون بالا جا خوش کرده بود می افتاد،خجالت میکشید که اجازه نداده سارا به کلاهش دست بزنه و اونو سرش بذاره.

 

 

چند روز به همین ترتیب گذشت ،دیدن کلاه بالای درخت برای بارانا درس بزرگی بود چون دوستش رو به خاطر اون کلاه رنجونده بود و حالا هم کلاهش رو از دست داده بود.
درست یک هفته بعد،باغبان مهربون زنگ خونه بارانا رو زد و به اون خبر خوشی داد.باغبان گفت :” امروز باد تندی اومد و کلاهت رو روی زمین انداخت ، منم برات اوردمش”بارانا ذوق زده کلاهش رو گرفت ،اما مثل قبل نبود و حسابی کثیف شده بود.مادر بارانا اون رو شست.کلاه هنوز زیبا بود اما کمی کهنه به نظر می رسید.
بارانا صبر کرد تا کلاهش خشک بشه ،بعد سریع به طرف خونه سارا رفت تا کلاهش رو به اون نشون بدهو این دفعه کلاهش رو به سارا بده تا اون رو روی سرش بذاره.اما وقتی سارا در رو باز کرد دهان بارانا از تعجب باز موند.

 

 

 

سارا یک کلاه خیلی زیبا سرش بود که مادرش برای اون خریده بود.کلاهی که حتی از کلاه بارانا هم زیباتر بود.سارا کلاه بارانا رو که دید خوشحال شد و گفت :” چه خوب ، حالا هر دوتامون کلاه داریم”
بارانا گفت :” چقدر کلاهت قشنگه، میدی من ببینمش ؟” سارا اخم کرد و گفت :” نه نمیدم ، مال خودمه”
بارانا یاد کار خودش افتاد و خجالت کشید ، اما سارا زد زیر خنده و گفت :” شوخی کردم، معلومه که کلاهم رو بهت میدم، بیا بریم جلوی آینه” . بعد هر دو جلوی آینه با کلاهاشون شکلک دراوردن و خندیدن.

 

 

هدیه پر ماجرا 5

 

 

نویسنده: فاطمه جابری فرد

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

59 پاسخ
  1. Tara😊
    Tara😊 می گوید:

    سلام وولک عزیز واقا داستان قشنگی بود و اگه منم جای سارا بودممثل سارا کلاهم رو به بارانا میدادم مرسی که برای ما قصه های قشنگ درست میکنید♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️♥️

    پاسخ
  2. نیکی کرمی
    نیکی کرمی می گوید:

    سلام من نیکی هستم
    اصلا کار خوبی نیست که وسایلمون را به دوستمون ندیم من که وسایلم به دوستام امانتی میدم
    ۵ سال و نیمم از اصفهان
    🤩❤❤😁

    پاسخ
  3. عسل
    عسل می گوید:

    سلام
    واقعا از بابت قصه ممنونم.
    یاد گرفتم که وسایلم را به دوستانم قرض بدهم.
    ممنونم از خانم وولک

    پاسخ
  4. 🦋آوا راستی لاری 🦋
    🦋آوا راستی لاری 🦋 می گوید:

    سلام
    مرسی از پیج وولک 🌸
    قصه ها تون حرف نداره 👌
    بازم قصه صوتی بزارید🙏🙏
    من قصه ها تون رو خیلی دوست دارم🌺🌺

    پاسخ
  5. نغمه آوا🌷⭐❤💗
    نغمه آوا🌷⭐❤💗 می گوید:

    پیام آوا:من گوش ندادم اما بنظرم عالی هست ممنون که عکس هاش رو بیشتر کردید ☺😘

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      پیام وولک به آوا: خیلی خوشحالیم که دوستایی مثل شما داریم. ممنون که همراهمون هستید.

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      پیام وولک به نغمه:سلام عزیزم متاسفانه عکسهای قصه همشون بارگذاری نشده بود. عکس هارو اصلاح میکنیم میتونی کلاه هر دو رو ببینی

      پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دخترای قشنگم
      خیلی خوشحال شدم از این که نظرتون رو خوندم و دیدم قصه امشب رو هم دوست داشتین
      شب شما هم بخیر

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *