درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه گرگ و بره

        یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود یه میش چاق و پر زور میون جنگل دور قصه می گفت چه زیبا قصه های بچه ها برّه، سراپا به گوش با دل و جانش به هوش که قصه میگه میشه خوب گوش ندم نمیشه حالا شما بچه ها به هوش […]

,

داستان کودکانه سگ با وفا

        یکی بود یکی نبود. پسر کوچولویی زندگی می‌کرد که علاقه زیادی به حیوانات داشت و تمام آن‌ها را دوست داشت. این پسر سگی داشت که بسیار خوب و مهربان بود و آن نیز علاقه بسیار زیادی به پسر کوچولو داشت. نام این سگ را پسر کوچک «بوبو» گذاشته بود و هر […]

,

داستان کودکانه دوستان علیه گربه سیاه ( قسمت دوم )

        خانه گربه تاریک و کثیف بود. گربه روی زمین نشست و چنگال‌هایش را روی خرگوش گذاشت. خرگوش ساکت نشسته بود و برای فرار از چنگال گربه نقشه می‌کشید.     گربه گفت: «چند لحظه دیگر کشته می‌شوی! حرفی برای گفتن داری یا نه؟» خرگوش گفت: «بله گربه عزیز، حرفی دارم، اما […]

,

داستان کودکانه دوستان علیه گربه سیاه ( قسمت اول )

          یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود. روزی روزگاری، خرگوش و سنجاب و موشی باهم دوست بودند. آن‌ها همدیگر را خیلی دوست داشتند و باهم در سوراخ تنه درخت انجیری زندگی می‌کردند. این سه دوست کارهای زندگی را بین خود تقسیم کرده بودند. هرروز یکی از آن‌ها به […]

,

داستان کودکانه خرس و کوزه عسل

    روزی بود و روزگاری تو یک دشت بهاری خرسه یه کوزه عسل دید . کوزه عسلو برداشت و دوید . بادی وزید بوی عسل، همه جا پیچید .   پرنده عسل خوار با حال زار زار و نزار پروازکنان آوازه خوان خودشو رسوند به خرسه : – سلام علیکم ، تو خرسی؟ – […]

,

داستان کودکانه فلوک دریانورد

    یکی بود یکی نبود ، در یک دشت سرسبز و قشنگ یه مامان مرغابیه با جوجه هاش زندگی میکرد. اون روز مامان مرغابیه قرار بود جوجه هاش رو برای شنا کردن به مرداب ببره. فلوك، مرغابی کوچولو در حالیکه خودش رو به چپ و راست تکان می داد دنبال خواهر و برادرهایش راه […]

,

داستان کودکانه پنبه فروش خسیس

          در روزگاران قدیم مردی یک مغازه پنبه فروشی داشت. هر کس که به اون برای خریدن پنبه مراجعه می کرد، مرد پنبه فروش مقداری آب به پنبه می زد تا خیس و سنگین شود. آن وقت پنبه رو می کشید و به قیمتی گرونتر به مشتری می فروخت. مرد پنبه […]

,

داستان کودکانه زنبور کوچولو و کرم ابریشم

یکی بودیکی نبود ، در یک روز آفتابی قشنگ در یک جنگل زیبا و سرسبز خورشید خانم مشغول تابیدن به گل های رنگارنگ و زیبا بود ، گل‌های تازه از خواب بیدارشده بودن و چشم به زنبور کوچولو دوخته بودن که بالای سرشون داشت پرواز می‌کرد. زنبور درمیان گل‌ها می‌چرخید و با شادی می‌گفت: ” […]

,

داستان کودکانه ماتکو ، گوسفند تپل

        یکی بود یکی نبود ، در یک دشت سرسبز و بزرگ در جایی که فاصله زیادی با شهر داشت یه گله گوسفند توی یک مزرعه زیبا کنار همدیگه زندگی میکردن.اون روز هم مثل همه روزهای دیگه گله گوسفندا از صبح برای غذا خوردن و چرا کردن به دشت سرسبز و پر […]

,

داستان کودکانه مامان اردک

    یکی بود یکی نبود ، یه جنگل بزرگ و قشنگی بود بچه ها که پر از درخت های سرسبز و گل های رنگارنگ و زیبا بود. از وسط این جنگل یه رودخونه پر آب و زیبایی هم رد میشد. اون روزهم مثل همه روزهای دیگه جنگل روز آفتابی قشنگ و دلپذیری بود.   […]