
قصه کودکانه خرس با کلاه خرس بی کلاه
در جنگلی سر سبز ، که نه خیلی دور بود و نه خیلی نزدیک، یک خرس زنگی می کرد.این خرس ، یک کلاه قشنگ و رنگارنگ داشت. برای همین حیوونای جنگل به اون خرس با کلاه می گفتن.
کلاه خرس بافتنی بود ،از همون کلاه هایی که زیاد د…

قصه کودکانه دور از خانه ( قسمت دوم )
بعد از این دیگه مرغ پا کوتاه کاری نداشت به پرنده ها . کز می کرد کنج لونه و صداش هم درنمیومد.وقتی برای مرغ و خروسا و کبوترا دونه میوردن ، اونا جمع می شدن وتند تند می خوردن. هلی خانم یواش یواش میومد طرف آب و دونه ، ام…

قصه کودکانه دور از خانه ( قسمت اول )
هزار سال پیش نبود ، صد سال پیش هم نبود ، پارسال بود یا دوسال پیش ، نمیدونم،شاید هم سه چهار سال پیش ،توی محله خود ما ،توی کوچه خود ما ،دختری زندگی می کدر که اسمش هلی خانم بود ،هشت سال هم داشت.
توی محله و کوچه ما ،…

قصه کودکانه صورت پر ماجرا
خورشید خانم تازه از پشت کوه ها بیرون اومده بودکه صدای عجیبی خانم وآقای گوش رو از خواب بیدار کرد.خانم وآقای گوش کمی دقت کردن ، بله اونا صدای آه و ناله می شنیدن. اونا فوری خانم و آقای چشم رو بیدار کردن.
…

داستان کودکانه احمد و ساعت
پدر احمد هر هفته روزهای جمعه صبح زود به کوه می رفت و درست وقتی که سارا کوچولو داشت صبحانه شرو می خورد بر میگشت. هر جمعه وقتی احمد از مادر می پرسید :" پدر کی بر می گردد؟" مادرجواب می داد :"ساعت نه"
آن هفته قرار …

داستان کودکانه هدیه پر ماجرا
یکی بود یکی نبود ، بارانا و سارا با هم دوست هستن بچه ها ، اونا در همسایگی هم در یک مجتمع آپارتمانی زندگی می کنن.اونا هر روز به پارک رو به روی مجتمع میرن و با هم بازی می کنن.اما یک روز هر چقدر سارا منتظر شد …

داستان کودکانه کلاه فروش و میمون های شیطون
یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دهکده سرسبز و زیبا مردی به همراه خانواده اش زندگی می کرد. مرد قصه ما شغلش کلاه فروشی بود بچه ها. اون هر روز کلاه های خودش رو توی یک کیسه بزرگ می ریخت و برای فروش اونارو…

داستان کودکانه یک دوست جدید ( قسمت دوم )
باغبان ارغوانی رو در سایه دیوار کاشت، هوا اونجا خیلی خنک تر بود و حال ارغوانی خیلی زود بهتر شد و گرما زدگیش خوب خوب شد.اما اون خیلی احساس تنهایی می کرد.در کنار دیوار نه خبری از دوستای خوبی مثل گل های…

داستان کودکانه یک دوست جدید( قسمت اول )
در باغی کوچک و سرسبز ، پر از درختان و پرندگان و پروانه های زیبا ،گل های خندان زندگی می کردن. اونا دوستای خوبی برای همدیگه بودن. هر روز صبح با تابش نور خورشید از خواب بیدار می شدن و همراه وزش نسیم سرود می خوندن و می ر…

داستان کودکانه پولک پولکی ، ماهی کوچک کنجکاو
یکی بود یکی نبود ، یک روز صبح توی یک دریای آبی و زیبا ماهی کوچک قشنگی به نام پولک پولکی به همراه مادرش در آب های کم عمق دریا مشغول شنا کردن بود. پولک پولکی همینطور که داشت شنا میکرد و اطرافش …

