قصه جذاب و شنیدنی دور از خانه ( قسمت اول )
4.5/5 - (8 امتیاز)

 

 

هزار سال پیش نبود ، صد سال پیش هم نبود ، پارسال بود یا دوسال پیش ، نمیدونم،شاید هم سه چهار سال پیش ،توی محله خود ما ،توی کوچه خود ما ،دختری زندگی می کدر که اسمش هلی خانم بود ،هشت سال هم داشت.
توی محله و کوچه ما ، البته، دختر و پسر کوچولو خیلی زیاد بود ، یکی اسمش زری بود ،زری گل دوزی می کرد.کمی هم کار خونه می کرد.ظرف می شست ، چایی میورد ، فنجان و نعلبکی روی میز می چید.خلاصه تو کارهای خونه کمک مادرش میکرد.
یکی دیگه اسمش لیلی بود.لیلی آواز می خوند ، سرود می خوند.چندتا شعر بلند و خوب رو حفظ کرده بود. لیلی وقتی شعر و آواز و سرود می خوند که به اون می گفتن :” لیلی خانم ، خواهش می کنیم بخون” لیلی هیچوقت بی موقع سرود و آواز نمی خوند.وقتی که برادرش مشق می نوشت یا درس می خوند ، لیلی آواز نمیخوند.
یکی دیگه اسمش مهری بود .گل و گلدون دوست داشت .گاهی وقتها خودش رو وقت آب دادن به گل ها خیس می کرد ، اما مردم رو خیس نمی کرد.
یکی دیگه اسمش تقی بود .تقی با تخته و میخ و جعبه ، خونه و پل درست می کرد.مشق شبش که تموم میشد تندی می رفت سروقت تخته ها.
مهنوش و مهشید، خسرو وجمشید ،علی وحسن ،فاطمه وزینب ،مریم و میترا،هوشنگ و رضا ،منیزه خانم..همه و همه توی محله ما بودن، هر کدومشون به کاری مشغول بودن.
اما از هلی خانم براتون بگم :مثل این بود که هیچ کاری توی دنیا نداشت جز اذیت کردن آدما و جونورا ، اذیت کردن مادر و پدر ، کبوتر و گنجشک و قمری ،اذیت کردن خواهر و برادر.وقتی از مدرسه میومد ،صدای مادرش به آسمون می رفت :هلی با کفش گلی نیا تو اتاق ،هلی نرو نزدیک چراغ ، هلی به سیم برق دست نزن،با اطو بازی نکن،هلی سر به سر هرمز نذار، دفتر برادرتو برندار،هلی لوس نشو ، هلی لوس نشو.

هلی اما هیچ حرفی رو گوش نمی کرد.همه کارش بی موقع بود.وقت خواب آواز میخوند ، وقت ناهار توکوچه می موند ، سر کلاس پشت سر هم حرف می زد،زمستونا از پشت سر به آدما برف می زد،هلی به سگ سنگ می زد،سگ بیچاره بیشتر سال لنگ میزد،هلی با جعبه مداد رنگیش در و دیوار رو رنگ می زد.وقتی که چیزی می خواست ، خونه رو روی سرش میذاشت و جیغ می زد.داد می زد ، زار می زد،پشت هم هوار می زد.بی موقع می پرید روی دوش برادرشسوار می شد،خیلی بی موقع سوت می کشید و قطار می شد.
خلاصه توی خونه ، توی کوچه ، توی محله ، توی مدرسه،هیچکس از این هلی خانم راضی نبود.بچهها میومدن در می زدن ، مادر هلی رو صدا می کردن و میگفتن :” خانم ، خانم ، نگاه کنین ، هلی شما بازی مارو خراب می کنه ، اسباب بازی هامون رو بی اجازه بر میداره و پر از آب می کنه، هلی همش سنگ می زنه به ما ، وای از دست هلی شما”
اینطور شد که یک شب ، مادر هلی از دست دخترش به آقای پیرمرد مهربونی که از یک شهر دور اومده بود تا چند روزی مهمون خانواده هلی خانم باشه، شکایت کرد.مادر هلی به آقا پیرمرد گفت :” این هلی خانم خیلی ما رو اذیت می کنه.با همه بد رفتار می کنه.هیچکس از این دختر من راضی نیست ،هیچ بچه ای با هلی هم بازی نیست.البته من دوست دارم دخترم شیطون باشه ، بازی کنه ، حرف بزنه ، شلوغ کنه ، مریض و ساکت نباشه،اما کار هلی ما از این حرفا گذشته.اون همه رو اذیت می کنه.هم آدمارو هم جونورارو ، و این خیلی بده. آقا پیرمرد مهربان ، شما میتونین راهی به من نشون بدین که دخترم درست بشه؟”
آقا پیرمرد فکری کرد و گفت :” میدونین؟ به گمان من ، دختر شما،قدر خونه و محله خودش رو نمی دونه.اگر می دونست، کسی رو دلگیر نمی کرد ، مادرشو با بداخلاقی پیر نمی کرد ،پدر و خواهر و برادراشو از زندگی سیر نمی کرد .دختر شما هنوزتنها نشده تا غمگین و غصه دار بشه، از خواب بیدار شه ، عاقل و هشیار بشه.حالا بیاید هلی خانم رو بفرستید جایی که تنها بمونه.کاری کنین که دستش به هیچکس نرسه.”
مادر هلی خندید و گفت :” آقا پیرمرد، بفرستمش کجا که تنها بشه؟از همه جدا بشه؟کجا که هیچکس نشنوه صدای اون ،صدای گریه های اون؟کجاکه دستش نرسه به ظرفا؟ به حوض و جعبه رنگ و به سنگا؟ کجا کجا آقا پیرمرد مهربان؟”
آقا پیرمرد جواب داد :”بفرستیدش چند روزی پیش خود من،تا بشود مهمون من، خودم درستش میکنم”
مادرهلی خندید و گفت :” آقا پیرمرد من هلی رو خیلی دوست دارم ، چطوری از اون جدا بشم؟”
هلی خانم که توی اتاق بود و داشت کاموای مادرش رو می پیچید دور دست وپای گربه سفیدشون ، تمام حرف هارو شنید ،رنگش پرید ،ترسید و رفت کنج اتاق، ساکتو دلگیر نشست.وقتی آقا پیرمرد رفت بخوابه ،هلی دوید پیش مادرش ،دست انداخت دور گردنش ،با گریه گفت :” مادر مادر ، من نمیخوام از شما جدا بشم ،تنها ی تنها بشم.نکنه منو بفرستی به یک جای دور ، جایی که هیچکس نشنوه صدای من ،صدای خنده ها وگریه های من.”
مادرهلی خیلی دلش سوخت.هلی رو بوسید.به موهای نرم و سیاهش دست کشید.خندید و گفت :” هلی خانم، اگر تو حرف شنو باشی ، آب روی مردم نپاشی ،به سگ محل سنگ نزنی، درو دیوار رو رنگ نزنی،سر کلاس حرف نزنی،از پشت سر به آدما برف نزنی،تو رو هیچ جا نمی فرستم.حالا برو راحت بخواب تا صبح زود بیدار بشی.”
هلی خانم رفت به رختخواب ،اما حرفای پیرمرد، اوقاتش رو خیلی تلخ کرده بود.فکر می کرد:” نکنه مادرم منوبه جای دوری بفرسته.نکنه منو بسپره به دست پیرمرد.نکنه آقا پیرمرد منو به شکل یه پرنده در بیاره،یا سوسک و مورچه م کنه؟درخت باغچه م کنه؟”
هلی خانم همونطور که داشت فکر می کرد و فکر می کرد یوواش یواش به خواب رفت.تو خواب دید که مادرش ، دست اونو گرفته و توی خیابون بزرگ باغ سبز و پر گلی راه می بره.
هلی خانم پرسید :” اینجا کجاست ؟”
مادر جواب داد :” باغ آقا پیرمرد”
باغ ، خیلی قشنگ بود ، پر از گل و پرنده،پر از خونه های کوچیک نقره ای و طلایی ،پراز آواز و خنده،اما هلی خانم دلش نمی خواستتو باغ اقا پیرمرد زندگی کنه.
هلی پرسید :” حالا داریم کجا می ریم؟”
مادر جواب داد :” پیش پیرمرد”
هلی باور نمی کرد که مادرش اون رو از خودش جدا کنه، در باغ سبز و پر گلی ، تنهای تنها رها کنه.
خندید و گفت :” مادر ، مادر ، من تا روی زمینم ، هر جا باشم همینم . من پیرمرد رو انقدر اذیت می کنم تا خسته و وامونده بشه ، منو به خونه برگردونه”
مادر هلی حرفی نزد. هلی رو برد توی یک قصر بزرگ پیش پیرمرد.سلامی کرد و نشست و گفت :”این دختر دستت سپرده،هر وقت درست شد ، بفرستش خونه”
مادر هلی این حرف رو زد و بعد ناپدید شد.
پیرمرد هلی خانم رو صدا کرد و گفت :” خب دخترم بیا ببینم ، اگه من بخوام تورو بفرستم جایی که زندگی کنی ، دلت می خواد کجا بری؟”
هلی که خیلی دلش گرفته بود و میخواست پیرمرد رو پشیمون بکنه ، جواب داد :” فرق نمی کنه. من تا روی زمینم ، هر جا باشم همینم”
پیرمرد خندید و گفت :” حالا می بینیم ، حالا می بینیم.می فرستمت توی قفس پرنده ها.پیش مرغا پیش خروسا پیش کفترا.ببینم زورت ی رسه اونا رو هم اذیت کنی؟”
هلی گفت :” خب حالا ببین.من مرغا و کبوترا رو نوک می زنم ، چشم خروسارو کور می کنم.”

آقا پیرمرد جواب نداد.سرش رو بلند کرد و گفت :” مرغا می شنوید؟خروسا و کفترا می شنوید؟حالا دیگه هلی خانم دست شما سپرده”
هلی خانم همونجور که نشسته بود روی زمین و می گفت :” من تار روی زمینم ، هر جا باشم همینم” ، شد یه مرغ پا کوتاه، چون موهای هلی سیاه بود ، مرغی شد با کاکل سیاه،و چون لباس هلی قرمز بود،مرغی شدبا پرهای قرمز.
اونوقت آقا پیرمرد پسر بچه ای رو صدا کرد و گفت :” این مرغ رو ببر به لونه پرنده ها”
پسرک هم مرغ رو برداشت و برد و انداخت توی لونه پرنده ها.
مرغ پا کوتاه کاکل سیاه ، دور و بر خودش رو نگاه کرد.دید که چه همه مرغ و خروس دور هم نشسته ان. دید که چند تا کبوتر هم کمی بالاتر روی میله ها نشسته ان.
هلی خانم ازاونجا که خیلی ناراحت و دلخور بود ، هنوز از اره نرسیده ، پرید و نوک زد به کله خروسی که در گوشه ای نشسته بود.
آقا خروس پهلوان ،که قدش سه برابر مرغ پاکوتاه کاکل سیاه بود ،تکونی خورد ، بلند شد و اومدرو به روی مرغ پا کوتاه ایستاد و گفت :” ببینم ،خانم پا کوتاه کاکل سیاه ،مگر مریضی که بیخودی نوک می زنی؟حالا زود زود معذرت بخواه”
هلی خانم قد و بالای خروس رو که دید کمی ترسید اما فکر کرد:” من زورم به یه خروس می رسه”
و خودش رو عقب کشید و یک دفعه پرید و نوک زد به سینه خروس.
آقا خروس پهلوان که خیلی هم بود مهربان ، اوقاتش تلخ شد.یواش یواش نوکش رو کشید روی زمین، یک دفعه پرید ، زد به کله مرغ پا کوتاه ، چه زدنی!
هلی خانم ، یعنی همونمرغ پا کوتاه ، کله ش درد گرفت، اشک جمع شد توی چشماش ، فکر کرد که :” نه …زورم به این آقا خروسه نمی رسه”آهسته کنار کشید و رفت طرف یک مرغ کوچیک خاکستری.با خودش گفت :” اون یکی نشد ، این یکی.می رسم خدمت یکی یکی.تلافی نوکی رو که از خروس خوردم ، سر این مرغ در میارم”
نوکش رو کشید روی زمین،رفت عقب ، اومد جلو ،زد توی سر مرغ بیچاره.مرغ بیچاره از خواب پرید ،با حال زار و پریشون پا کوتاه رو دید.با غصه پرسید :” چرا می زنی ؟ مگه مریضی ؟من که با تو کاری ندارم.”
آقا خروس پهلوان دلش برای مرغ خاکستری سوخت.با صدای بلند گفت :” انگار که این مرغک کاکل سیاه هنوز ادب نشده” و بعد اومد جلو و سه چهار تا نوک زد به کله ی هلی خانم.هلی خانم، گریان و نالان فریادش رفت به آسمان:چرا می زنی ؟چرا می زنی؟ مگه مریضی ؟ من که با تو کاری ندارم؟
خروس جواب داد :” مگه اون مرغ بیچاره که خوابیده بود اون گوشه با تو کاری داشت که نوکش زدی ؟یادت باشه هر مرغی رو که نوک بزنی خودم جوابت رو می دم.”
هلی خانم دید که جوابی نداره به آقا خروسه بده.حرفی نزد و کنار کشید. کمی بالاتر رفت طرف یک جفت کبوتر.دوتا کبوتر پهلوی هم نشسته بودن کنار هم ، قصه می گفتن برای هم. هلی خانم با خودش گفت :” حالا تلافی این همه نوک خوردن رو سر کبوترا در میارم.نوکش رو بلند کرد و زد به کله ییکی از کبوترا. کبوتر گفت :” آخ سرم ، وای سرم” و کمی بالاتر پرید ، بعد با گریه گفت :” کبوترا؟ نمی بینین؟این مرغ کاکل سیاه سرمو بانوکش شکست.بیاین و ادبش کنین. وقتی که کبوتر سفید این حرف رو زد، صدتا کبوتر، رنگ به رنگ ، همه قشنگ ، ریختن سر هلی خانم ، نوکش زدن ، انقدر زدن تا مرغک کاکل سیاه ازاون بالا افتاد روی زمین طلایی قفس.
هلی خانم خودش رو کشید یه گوشه ، نشست به گریه کردن ، باخودش گفت :” نوک زدن به پرنده ها هیچ فایده ای نداره ، باید فکری کنم تا از این لونه ی طلایی آزاد بشم. ”

نویسنده : نادر ابراهیمی

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

29 پاسخ
  1. مرسانا
    مرسانا می گوید:

    سلام
    قصه بی نظیری بود
    موقع خوندنش هم من و هم دخترم کلی خندیدیم
    ممنون بابت این قصه زیبا
    تا فرداشب منتظر بقیه قصه میمونیم

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *