بعد از این دیگه مرغ پا کوتاه کاری نداشت به پرنده ها . کز می کرد کنج لونه و صداش هم درنمیومد.وقتی برای مرغ و خروسا و کبوترا دونه میوردن ، اونا جمع می شدن وتند تند می خوردن. هلی خانم یواش یواش میومد طرف آب و دونه ، اما تا میومد نوکی بزنه و چیزی بخوره ،می ریختن سرش.مرغ پا کوتاه کاکل سیاه فرارمی کرد کنج لونه. به جای آب و دونه می نشست و غصه می خورد و با خودش می گفت :”وای که چه روزگاری ، چه روزگار زاری،هیچکس به فکر من نیست ،فکر خوراک من نیست.نه آب دارم نه دونه ،افتادم کنج لونه ” و خواهش می کرد :”بذارین چند دونه ارزن بخورم ، چند دونه ماش وگندم بخورم.بذارین لبی به آب بزنم .تلف شدم از گشنگی سوختم از تشنگی.”
اما مرغا و خروسا و کفترا به حرفای هلی گوش نمی دادن. و دلشون هم برای هلی نمی سوخت. انقدر به کاکل سیاهش نوک زدن که یک کمی از کاکلش هم ریخت.دیگه نه صداش در میومد ، نه راه می رفت ،نه نوک می زد و نه دیگه حتی التماس می کرد.
یک روز که دیگه صبرش تموم شده بود یه دفعه به یاد آقا پیرمرد افتاد. با خودش گفت :” کاش آقا پیرمرد بیاد و یه احوالی از من بپرسه.اگر بیاد به اون می گم : پیرمرد روزگارم رو ببین ، حال زارم رو ببین ،هر چی بخواهی می شوم ، هر جا بخواهی می روم.از اینجا آزادم کن ، آقا پیرمرد شادم کن”
همین که هلی خانم یاد آقا پیرمرد افتاد پیرمرد رو دید که جلوی لونه ایستاده.
پیرمرد گفت :”سلام هلی خانم چطوری ؟”
هلی جواب داد :”بد .. خیلی بد”
پیرمرد گفت :” دیدی زورت به اونا نرسید ؟ دیدی که اونا می تونستن بدی های تو رو با بدی جواب بدن؟حالا می خوای شکل خودت رو توی آینه ببینی؟”
هلی خانم همونطور که کز کرده بود و نشسته بود روی دست آقا پیرمرد ، شکلش عوض شد.شد هلی خانم، امام چه هلی خانمی! رنگش زرد بود ،کمی هم از موهای سرش ریخته بود.
آقا پیرمرد هلی خانم رو گذاشت روی زمین،یه آینه اورد و داد دستش و گفت :” هلی خانم نگاه کن ، سرت رو کمی بالا کن ،موهای سیاهت کو؟ صورت ماهت کو؟ دیدی که توی لونه راحت نیست مثل خونه؟”
هلی خانم خودش رو که دید غصه دار شد.به پیرمرد گفت :”منو از دست این جونورا نجات بده، منو برگردون به خونه”
پیرمرد جواب داد :” هنوز خیلی زوده که بخوای برگردی به خونه.من تویاین باغ بزرگ ، جاهای خیلی خوب دارم.باغ من پر از گله، پر از طوطی و بلبله.طوطی ها حرف میزنن، بلبلا آواز می خونن.
هلی گفت :” من باغ پر گل نمی خوام ، طوطی و بلبل نمی خوام.من می خوام برگردم به خونه.”
پیرمرد گفت :” نه… هر جا بخوای میفرستمت ولی خونه نمی فرستمت.”
هلی گفت:” پس بفرست پیش بچه ها .جایی که بچه ها با من بازی کنن”
پیرمرد گفت :” باشه..اگه دلت می خواد بری پیش بچه ها من حرفی ندارم.اما اگر بچه ها رو اذیت کردی چی؟”
هلی جواب داد:” اذیتشون نمی کنم” و بعد با خودش گفت :” من زورم به مرغ و خروسا نمیرسه ،به بچه ها که می رسه.اونقدر اذیتشون می کنم که خسته بشن و به خونه برم گردونن.”
پیرمرد که حرفای هلی رو می شنید ،خندید و گفت :” حالا کاری می کنم که پیش بچه ها باشی ،ولی دستت به هیچ بچه ای نرسه.کاری می کنم که رو به روشون باشی، اما صدات رو هیچ یچه ای نشنوه.”
بعد با صدای بلند گفت :” دلم می خواد این هلی خانم یه عکس بشه ،عکس یک دختر بچه ، درست شکل خودش.بره توی یک کتاب اونم کتاب بچه ها.”
هلی فریاد زد :” نه ….نه” و همینطور که می گفت نه کوچیک شد و کوچیک تر شد و رفت لای یک کتاب. اسم کتاب هم دور از خانه بود.آقا پیرمرد کتاب رو برداشت و برد به یک کتاب فروشی و داد به کتاب فروش که اون رو بفروشه.
هلی خانم مدت ها میان کتاب دوز از خانه افتاده بود،گرد و خاک می خورد و فریاد می کشید.اما هیچکس صداش رو نمی شنید ، هر چقدر زاری می کرد کسی کاری نمی کرد.
عاقبت یک روز هلی خانم صدای پسری رو شنید که داستان دور از خانه رو می خواست .کتاب فروش اون رو از لا به لای کتاب ها دراورد و داد به آقا پسر.هلی خانم لای کتاب مونده بود.آقا پسر کتاب رو برد به خونه ، خوند و خوند تا رسید به عکس هلی خانم.نگاهی به عکس کرد و گفت :” رنگش می کنم”
آقا پسره جعبه رنگش رو اورد و شروع کرد به رنگ کردن دست وصورت هلی خانم.هلی دردش اومد ، داد زد :”آخ ضورتم آخ دستام ، چه کار می کنی پسر؟آدم که بیخودی همه جا رو رنگ نمیکنه.” هلی خانم بعداز اینکه خیلی داد کشید ،یادش افتاد که هیچکس صداش رو نمی شنوه. آقا پسر هم پشت سر هم رنگ می زد ، قرمز رد ، خوشش نیومد ، ،بی زد ، خوشش نیومد،خواست سبز بزنه که هلی خانم فریاد زد :” چرا من با یک چشم دنیارو قرمز می بینم ،با یک چشم دنیارو آبی می بینم؟ کو اون رنگ نگاهم ؟ کو اون چشم سیاهم؟”
پسرک به خواهرش که ایستاده بود و نگاه میکرد و گفت :” خیلی بد ترکیب شد ، دیگه به هیچ دردی نمی خوره” و کتاب رو بست و گذاشت کنار.
باز هم مدت ها گذشت. هلی خانم خواب می دید که افتاده لای یک کتاب ،با چشمهای قرمز و آبی و تمام تنش درد می کنه.توی دلش می گفت :” آخ که چه روزگاری چه روزگار زاری، هیچکس به یاد من نیست ،گوشش به داد من نیست ،ازخونم خونه خوبم رونده شدم، خسته و وامونده شدم” وهمینطور که توی دلش حرف می زد ، یکدفعه به یاد پیرمرد افتاد و گفت :” کاش بیاد و احوالی از من بپرسه .اگر بیاد به اون می گم : آقا پیرمرد ،روزگارم رو ببین ، حال زارم رو ببین ،هر چه بخواهی می شوم، هر جا بخواهی می روم.از اینجا آزادم کن ، آقا پیرمرد شادم کن”
هلی خانم از لای کتاب چشمش افتاد به پیرمرد، اما آقا پیرمرد رو گاهی آبی می دید گاهی قرمز،و خوب که نگاه می کرد بنفش می دید.
آقا پیرمرد با صدای بلند گفت :” هلی خانم بیا اینجا ببینمت ،بیا از لای کتاب بیرون ”
هلی خانم خودش رو توی باغ پیرمرد دید.
آقا پیرمرد پرسید :” خب هلی خانم حالت چطوره؟خوش گذشت ؟ زورت به بچه ها رسید ؟ ”
هلی که همه جا رو بنفش می دید ،گفت :” چی بگم پیرمرد ؟ همه جونم شده درد،زرد شدم ، آبی شدم ، سبز شدم،گلی شدم ، سفید شدم،سیاهشدم ، بنفش و صورتی شدم.برس به دادم پیرمرد بده نجاتم پیرمرد، هنوز وقت اون نشده که برگردم به خونه؟”
پیرمرد گفت :” نه هلی خانم هنوز یه کم زوده ،من توی این باغ بزرگ جاهای خیلی خوب دارم.باغ من پر از گله، پر از طوطی و بلبله.اسب دارم ، قصر دارم ،مگه چیزی کسر دارم؟”
هلی گفت :” آقا پیرمرد، باغ تو مال خودت ، اسب و قصرتم مال خودت،این همه گل مال خودت ،طوطی و بلبل مال خودت،منوبرگردون به خونه”
پیرمرد گفت :” هر جا بخوای می فرستمت اما خونه نمی فرستمت”
هلی گفت :” پس منو بفرست پیش بچه ها ، اما کاری نکن که صدای منو نشنون”
پیرمرد جواب داد :” باشه من حرفی ندارم”
هلی با خودش گفت :” خب بد نیست ،اگر صدای منوبشنون انقدر جیغ می زنم تا همه از صدای من خسته بشن و برم گردونن به خونه.”
پیرمرد که باز هم حفای توی دل هلی خانم رو شنید،گفت :” حالا میفرستت به جایی که نه تنهابچه ها صدات رو بشنون،بلکه کاری می کنم که صدات رو خیلی هم دوست داشته باشن.از شنیدن فریاد های تو خیلی هم خوشحال بشن.”بعد با صدای بلند گفت :” هلی خانم باید زنگ مدرسه بشه”
هلی خانم تا خواست بگه نه ، شد یک تکه آهن سنگین و بزرگ.پیرمرد ، هلی خانم آهنی رو برداشت و برد توی حیاط مدرسه و آویزونش کرد.
همچین که وقت زنگ شد،دختر بچه ای با یک تکه آهن ، مثل دسته هاونگ، اومد و چند ضربه کوبید روی زنگ.هلی خانم فریاد زد :” دلم ..دلم…دلنگ … دلنگ…دلنگ..”
تا فریاد هلی خانم بلند شد،بچه ها ریختن از کلاس هاشون بیرون.دست زدن و خندیدن،بازی کردن و رقصیدن،دویدن و دویدن،این ور و اون ور پریدن. بچه ها همه مشغول بازی شدن:گرگم به هوا ، قایم باشک، آفتاب مهتاب چه رنگه،لی لی و… هلی خانم هم تماشا می کرد.
هلی خانم در خواب می دید که روز شب میشه و شب روز،هلی خانم بازی بچه هارو می دید.خندیدن بچه هارو می دید.دویدنشون ، درس خوندنشون،تعطیل شدنشون همه اینارو میدید ،اما هیچ کاری نمی تونست بکنه.هیچکس هم از صدای هلی خانم بدش نمیومد.کسی نمی خواست اونو بفرسته به خونشون.
وقتی بچه ها می رفتن به خونه هاشون و هلی خانم تنها می شد،فکر می کرد:دوز از خونه چه سخته،آدم خیلی بدبخته،اگر برگردم به خونه می شم دختر نمونه.
عاقبت یک روز با صدای بلندفریاد زد:” آقا پیرمرد!باز هم منو نجات میدی؟باز هم میای از من بپرسی کجا دوست دارم برم؟”
هلی ناگهان صدای اقا پیرمرد رو شنید:” هلی خانم مثل اینکه خیلی دلت می خواد برگردی به خونتون. نه؟به گمانم حالا دیگه خونه و کوچه و محله خودت رو خیلی دوست داشته باشی،و دیگه نخوای آدماو وجونورارو اذیت کنی. هان؟”
هلی خانم یک دفعه دیگهخودش روتوی باغ پیرمرد و روبه روی آقا پیرمرد دید.هلی خانم سلامی کرد و احوالی پرسیدو بعد گفت :” حرف های شما درسته آقا خواهش می کنم من رو برگردون به خونه.دور از خونه چه سخته ، آدم خیلی بدبخته.اگر برگردم به خونه ، میشم دختر نمونه.
آقا پیرمرد مهربان گفت :” باشد باشد من حرفی ندارم.میفرستمت به خونه.اما موهای سیاهت کو؟ اون رنگ نگاهت کو؟ صبر کن تا من مرتبت کنم، خوب و سلامتت کنم،بعد تو رو میفرستم به خونه.”
آقا پیرمرد چشمهاش رو بست و گفت :” من هلی خانم رو مثل روز اولش می خوام”
هلی نگاهیبه خودش کرد و دیدهمه چیز درست و مرتبه.انگار که همین الان پا گذاشته توی باغ و در همین موقع چشمش به ته باغ افتاد و دید که مادرش دوان دوان به طرف اون میاد.هلی خانم هم دوید به سمت مادرش،دست انداخت دور گردنش، وسط گریه و خنده گفت:” مادر مادر ،دیگه نفرستی دخترت رو به جای دور ، من باغ پر از گل نمی خوام،طوطی و بلبل نمی خوام ، من نمیخوامرنگ بشم ، دوست ندارم زنگ بشم،برم گردون به خونه، برم گردون به خونه”
مادر هلی ، هلی خانم رو تکونی داد وگفت :”هلی هلی بیدار شو ،صبح شده آفتاب در اومده، وقت خوابیدن سر اومده”
هلی به دور و بر خودش نگاهی کرد و پرسید :” مادر من کجا هستم؟”
مادر جواب داد :” توی رختخواب، روی تختخواب،توی خونه.مگه می خواستی کجا باشی؟”
هلی از خوشحالی آهی کشید، خیلی خندید از جا پرید،از اتاق به دستشویی دوید، صورتش رو شست ، لباس پوشید،صبحانه خورد ، به سوی مدرسه دوید…
سر کوچه به بلیط فروش گفت :” آقا بی زحمت یه دونه بلیط”
بلیط فروش خندید و گفت :” هلی خانم امروز صبح چه مهربون شدی ، خانم شدی..”
هلی جواب داد :” من تا روی زمینم ، هر جا باشم همینم”
حالا دو سه سالی از اون خواب بلند گذشته.هلی خانم بزرگتر شده، زرنگ تر شده ، مهربون تر شده،راستی راستی خانم شده…البته وقتی گل هارو آب میده، خودش رو خیس می کنه اما مردم رو خیس نمی کنه.راستی یادم رفته بود بگم : دیگه هیچکس توی محله به هاپوی ما سنگ نمی زد.سگ دم جنبان تمام سال لنگ نمی زد.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خوشم امد😍مرسی💖💕💗
خوشحالیم که راضی بودین همراه عزیز
سلام، اصلا این قصه مناسب کودکان نیست،
با سپاس از نظر شما همراه گرامی
مناسب کودکان نیست. ترسناکه
ممنون از نظر شما همراه عزیز
قشنگ بود❤
ممنون از شما دوست عزیز
عالی با طعم پرتقالی
😁😁😁😁😁
ممنون دوست مهربان
خیلی یا حال بود
سپاس از شما دوست عزیز
سلام، ممنون از قصه های زیباتون
در مورد قصه دور از خانه، به نظر دختر من این قصه ناراحت کننده ( به قول دخترم گریه آور )بود
درود بر شما دوست عزیز و ممنون از همراهی ارزشمندتون ، امیدوارم که دختر گلمون از سایر قصه های وولک خوشش بیاد
سلام خیلی خوبه ممنون فقط اگه امکانش هست کاری کنید که این صوتی ش هم بشه دانلودش کرد ممنون
درود بر شما دوست عزیز ، ممنون از نظر لطفتون ، به جهت رعایت حق مالکیت معنوی گوینده امکان دانلود قصه ها متاسفانه میسر نمی باشد.
خیلی قشنگه بهتر بگم عالیه
ممنون از نظر خوبتون دوست مهربان
🌈🦄🦄🌼🏵️🏵️💐🌹😍😘👶🦄🐴🎉😴🌝دخترم ماهور واستون فرستاده استیکر را رو با تشکر
ممنون از ماهور جان نازنین🥰🥰
❤❤❤❤❤❤♥️❤❤❤🥰😘😍☺️☺️☺️☺️
سپاس دوست عزیز
سلام من نگارین هستم متشکرم از داستان خیلی خیلی خوب و قشنگتون خسته نباشید من هرشب همه ی داستان ها رو گوش می کنم•🌹🙏🏻
ممنونم از شما نگارین عزیز که به قصه های وولک گوش میکنی
خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود ❤️💋🌹💖😍🥰 آقای ابراهیمی داستان های زیبا یی مینویسند
من دختر نمونم من تا روی زمینم هرجا باشم همینم💖💋🌹🥰😍♥️❤️🤩😅
ممنونم از نظر لطفتون دوست عزیز
خیلی قشنگ بود ممنون ♥️♥️
این داستان فکر میکنم برای بچه یه مقدار سنگینه اما واقعااا برای من مادر جالب بود ممنون از داستانهای جذابتون دختر من هرشب با داستانهای شما میخوابه
بسیار ممنونم از نظر خوبتون دوست عزیز و خوشحالم که از قصه ها راضی هستین
جالب بود
تشکر
من پارمیس هستم و ۹ سالمه این قصه واقعا جذاب بود .
بسیار هم عالی
ممنونم پارمیس عزیز
خیلی خوب بود من عاشق قصه های وولک هستم
بسیار هم عالی تشکر از همراهی شما
خخخیییللیییی خخخخوووببب ببلوووددد❤️❤️🌺🌺
تشکر میکنم از نظرت دوست من
من هرشب برای آوینا جون و آیلین جونم میخونم باز هم براشون جالبه ودوستش دارن ،این قصه عالیه
بسیار هم عالی ممنونم که با ما همراه هستین
عالی بود ممنون🥰
ممنون از نظر قشنگت آیه جان
خیلی قشنگ هست برای همین ما یک سال یا دو سال هست که هر شب داریم گوش میدم خواهرم فقط گوش میدهد 😁خیلی دستش دارد🤍🖤
چه عالی
خیلی خوشحالم که دوست داشتین عزیزم
ببخشید غلط املایی بود 😁😁