
داستان کودکانه گربه سفید پشمالو
روزی بود و روزگاری بود.در گوشه ای از یک باغ بزرگ ،یک بچه گربه ی سفید و پشمالو، خوشگل و کوچولو،با موهای نرم ونازک و بلند زندگی می کرد. گربه کوچولو با اینکه زیبا و دوست داشتنی بود اما بعد از رفتن مامانش…

داستان کودکانه جایزه ی بزرگتر
یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در سرزمین خرگوش ها یه خانم خرگوشه در یک دهکده ی کوچک زندگی می کرد. خانم خرگوشه یک مزرعه هویج داشت. او از هویج خوراکی های خوشمزه درست می کرد.خانم خرگوشه یک زن شاد و…

داستان کودکانه روباه ناقلا
یه روز و روزگاری بود
جنگل و سبزه زاری بود
دشتی بود و صحرایی بود
روباه ناقلایی بود
دهان خیلی گرمی داشت
زبان چرب و نرمی داشت
تو دشت و صحرا وول می زد
پرنده هارو گول می ز…

داستان کودکانه پروانه سفید ( تصویری )
.h_iframe-aparat_embed_frame{position:relative;}.h_iframe-aparat_embed_frame .ratio{display:block;width:100%;height:auto;}.h_iframe-aparat_embed_frame iframe{position:absolute;top:0;left:0;width:100%;height:100%;}
یکی بو…

داستان کودکانه سه خرگوش بازیگوش
روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و قشنگ ، توی یک لانه کوچک، سه تا خرگوش به دنیا اومدن. هر سه تای اونا سفید سفید بودن. مادرشون اسم اونارو قندی و نمکی و برفی گذاشت.
مدتی…

داستان کودکانه گرگ و بره
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیچکس نبود
یه میش چاق و پر زور
میون جنگل دور
قصه می گفت چه زیبا
قصه های بچه ها
برّه، سراپا به گوش
با دل و جانش به هوش
که قصه میگه میشه
خوب گوش ندم نمیشه
حالا شما بچه…

داستان کودکانه سگ با وفا
یکی بود یکی نبود. پسر کوچولویی زندگی میکرد که علاقه زیادی به حیوانات داشت و تمام آنها را دوست داشت.
این پسر سگی داشت که بسیار خوب و مهربان بود و آن نیز علاقه بسیار زیادی به پسر کوچولو داشت.
نام …

داستان کودکانه دوستان علیه گربه سیاه ( قسمت دوم )
خانه گربه تاریک و کثیف بود. گربه روی زمین نشست و چنگالهایش را روی خرگوش گذاشت. خرگوش ساکت نشسته بود و برای فرار از چنگال گربه نقشه میکشید.
گربه گفت: «چند لحظه دیگر…

داستان کودکانه دوستان علیه گربه سیاه ( قسمت اول )
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری، خرگوش و سنجاب و موشی باهم دوست بودند. آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و باهم در سوراخ تنه درخت انجیری زندگی میکردند. این …

داستان کودکانه خرس و کوزه عسل
روزی بود و روزگاری
تو یک دشت بهاری
خرسه یه کوزه عسل دید .
کوزه عسلو برداشت و دوید .
بادی وزید
بوی عسل،
همه جا پیچید .
پرنده عسل خوار
با حال زار
زار و نزار
پروازکنان
آوازه خوان
…

