خورشید خانم تازه از پشت کوه ها بیرون اومده بودکه صدای عجیبی خانم وآقای گوش رو از خواب بیدار کرد.خانم وآقای گوش کمی دقت کردن ، بله اونا صدای آه و ناله می شنیدن. اونا فوری خانم و آقای چشم رو بیدار کردن.

بعد گفتن :” خانم و آقای چشم بیدار شین،ببینین چه خبر شده”

خانم و آقای چشم دو سه بار پلک زدن ، چپ و راست رو نگاه کردن ،خبری نبود.بالا و پایین رو نگاه کردن .ناگهان نگاهشون به آقای دماغ افتاد.آقای دماغ اخمو و ناراحت بود. ” سلام آقای دماغ ، چه خبر شده که دوباره آه و ناله می کنی؟” آقای دماغ با سر و صدا تکونی به خودش داد، اما تاخواست حرف بزنه ، خانم و آقای چشم حرفش رو قطع کردن و گفتن :” باز هم می خوای بگی تنها هستی و همدمی نداری؟”
آقای دماغ گفت :” نه نه گوش بدین،اتفاق بدی افتاده”
اونا پرسیدن :” چه اتفاقی؟”
آقای دماغ گفت :” امروز صبح که از خواب بیدار شدم ، خواستم کارم رو شروع کنم ، اما فهمیدم نمی تونم بو بکشم. اصلا هیچ کاری نمی تونم انجام بدم.کسی روهم ندارم کمکم کنه.”

خانم و آقای چشم گفتن :” غصه نخور ، ناله نکن، تو با این کار فقط خودترو اذیت می کنی،اگر از دست ما کاری بر میاد زودتر بگو”
آقای دماغ گفت :” نه نه متشکرم.شما نمی تونین به من کمک کنین”
خانم و آقای چشم نگاه پر معنایی به همدیگه کردن و گفتن :” همسایه باید به داد همسایه برسه.اما ، حیف ، کاری از دستمون بر نمی یادجز اینکه با اون همدردی کنیم.”
بعد اونا شروع کردن به اشک ریختن.
خانم وآقای ابرو ، که همسایه طبقه بالای چشما بودن پرسیدن:” همسایه های عزیز، چرا غصه می خورین ؟ چر ااشک هاتون سرازیر شده؟”
خانم و آقای چشم موضوع رو برای ابروها تعریف کردن.ابروها که همیشه منتظر بودن اتفاقی بیفته و زود توی هم برن ، گفتن :” حق با آقای دماغه، اون همدمی نداره.همسایه باید به داد همسایه برسه.ولی ما کاری از دستمون بر نمیاد به جز اینکه باهاش همدردی کنیم”
ابروها خیلی زود توی هم رفتن اخم کردن وغصه دار شدن.

ازگفت و گوی اونا خانم دهان به صدا دراومد، خمیازه ای کشید و پرسید :” آهای همسایه ها ، باز چه خبر شده؟”
آقای دماغ گفت :” خانم دهان ببخشید ، تقصیر من بود که سر و صدا راه افتاد”
خانم دهان پرسید :” هنوز به دلیل تنها بودن غصه می خوری؟”
آقای دماغ گفت :”نه نه این طور نیست”
خانم دهان که خیلی پر حرف بود،حرفش رو ادامه داد و گفت :” تو فقط خودت رو می بینی،من هم تنها هستم.از صبح که بیدار میشم کار می کنم ،زحمت می کشم ولی شکایتی نمی کنم”

خانم دهان همینطور به حرفاش ادامه می داد،که آقای دماغ حرفش رو قطع کرد و گفت :” نه ، این چیز هارو نمی خوام بگم ، اتفاق بدی افتاده ، امروز…”
خانم دهان حرفش رو قطع کرد و با تعجب پرسید :” چه اتفاقی؟”
آقای دماغ با آه و ناله و غصه جواب داد:” من امروز نمی تونم کار کنم…”
هنوزحرفش تموم نشده بود که صدای فین فین کردن اون بلند شد. آقای دماغ با ناراحتی گفت :” خدایا این دیگه چی بود؟ چرا من اینطوری شدم؟”
خانم دهان تااومد با آقای دماغ همدردی کنه ، عطسه اش گرفت و عطسه کرد.
حالا دیگه آقای دماغ مرتب فین فین می کرد و خانم دهان هم همین طور پشت سر هم عطسه می کرد.

آقای دماغ پرسید :” حالا چه کار کنم تا مثل روزهای قبل بتونم کارم رو انجام بدم؟”
خانم وآقای پا که همه حرفارو شنیده بودن ، گفتن :” غصه نخور، همسایه باید به داد همسایه برسه”
پاها به سرعت خانم دهان وآقای دماغ رو به دکتر رسوندن. آقای دکتر اونارو معاینه کرد و گفت :” شما باید چند روز استراحت کنین. برای شما دارو هم نوشتم که زودتر خوب بشین”
خانم دهان از آقای دکتر تشکر کرد.خانم وآقای دست هم که همیشه هر کاری از دستشون بر میومد برای همه انجام می دادن، نسخه رو گرفتن و همگی با هم به داروخانه رفتن. اونا داروها رو گرفتن و بعد به خونه برگشتن.

خانم و آقای دست قاشقی برداشتن ، اون رو پر از دارو کردن و و به خانم دهان دادن.خانم دهان شربترو تموم نکرده بود که ناگهان آقای زبان فریاد کشید :” وای چقدر تلخ بود”
خانم دهان گفت :” ببخشید آقای زبان حواسم به شما نبود.متاسفانه آقای دماغ مریض شده و باید به اون کمک کنیم.ببخشید که کام شمارو تلخ کردیم”
آقای زبان گفت :” حالا یه چیزی به من بدین که خوش طعم و خوشمزه باشه.”
خانم و آقای دست ، این بار یک لیوان آب میوه به خانم دهان دادن.

خانم دهان آب میوه رو خورد.آقای زبان گفت :” به به دست شما درد نکنه.”
کمی گذشت ،خانم دهان یک قاشق دیگه هم دارو خورد.آقای زبان گفت :” این هم که خیلی بدمزه بود”
خانم دهان گفت :” ببخشید ، این یکی باید خوشمزه باشه.”
بعد یک کاسه آش گرم رو که خانم و آقای دست آماده کرده بودن ، آروم آروم خورد.
آقای زبان گفت :” به به از این بهتر نمیشه” اون خیلی خوشحال شده بود.

در این فاصله خانم و آقای دست چند بار هم قطره به آقای دماغ دادن که حالش بهتر بشه.
دو ، سه روزی همینطور گذشت. تا اینکه یک روز صبح آقای دماغ از خواب بیدار شد و با خوشحالی فریاد زد :” خانم دهان بلند شو ،من امروز می تونم کار کنم و همه چیز رو بو بکشم.”
و بعد چند نفس عمیق کشید. خانم دهان خمیازه ای کشید و گفت :” حالا دیدی بی خودی غصه می خوردی؟ منم دیگه عطسه نمی کنم”
خانم و آقای چشم با دیدن خوشحالی آقای دماغ ،خوشحال شدن و اشک هاشون رو پاک کردن.نگاهشون دوباره درخشید.
خانم و آقای ابرو با خشک شدن اشک های خانم و آقای چشم از اخم در اومدن.

خانم و آقای گوش گفتن :” آقای دماغ ما هم همیشه سرا پا گوشیم ، تا هر کمکی از دست ما برمیاد انجام بدیم”
آقای دماغ با خودش فکر کرد:” من که همسایه های به این خوبی دارم دیگه نباید غصه بخورم”

آقای دماغ یک بار دیگه عمیق بو کشید وخدا رو شکر کرد که هم می تونست خوب کار کنه و هم دوستان خوبی داشت.

نویسنده : ناهید مهدی اصل
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





عالی بود.
سپاس دوست عزیز
سلام عالی مثل همیشه
یکی از متفاوترین قصه هایی که تاحالا واسه دخترم خوندم👍👏🌹
درود بر شما ، ممنون از محبت شما
سلام ، من هرشب یک قصه از سایت وولک برای پسرم پخش می کنم و تقریباً همه باهم گوش می دهیم و می خوابیم😴 واقعاً قصه های با معنی و خوبی دارید. از زحمات همه شما و قصه گوی محترم بسیار تشکر می کنیم🙏💐
درود بر شما ، خوشحالیم که از قصه های وولک راضی هستین ، ممنون از همراهیتون
👍👍👍
سلام خیلی قشنگ بود، ممنونم از قصه های جالبتون. من هر شب با قصه های شما میخوابم.
خیلی باحال بود.
ممنون ازشما
درود بر شما ، سپاس از نظر خوبتون
سلام
خیلی خیلی زیباوجالب بود بچه های من خیلی دوست داشتند
درود برشما ، سپاس از نظر لطفتون
مثل همیشه عالی بود . یه قصه متفاوت و قشنگ بود
ممنون از نظر لطفتون دوست عزیز
عالی بود مچکرم
ممنون از شما دوست عزیز
قصه هاتون بسیار جالب و البته جدیدن !!
ممنون از نظر لطفتون دوست مهربان
سلام عالي بود🙏
سپاس از نظر لطفتون
قصه هاتون قشنگه من هرشب برای دخترم میخونم.
ممنون از شما که همراه ما هستین
قصه هاتون قشنگن
ممنون از نظر لطفتون
سلام. ممنون خیلی جالب بود 🙏❤️🌹💐👍🌷
ممنون از شما و همراهی ارزشمندتون
سلام
خیلی جالب بود💖💖💖💖💎💎💎💎💐💐💐💐💞💞💞❤❤❤🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌹🌹🌹🌹🌹
سلام دوست مهربانم و ممنون از نظر خوبت
سلام…چه قصه قشنگ و جالبی بود
🌷🌹💖💖💖💖🌷🌷🌹💗😁😁😁😁😁😁💖💞💞😘😘😘😘😘😘😘😁😁😁😁💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎💎
سلام دوست عزیز و ممنون از همراهی شما
بسیار زیبا و اموزنده و من یاد گرفتم هم کاری کنم تا هم دیگر خوب و قوی شویم 🌹🌹🌹🌹🌹
سلااااام وولک ثنا هستم 🎈 قصه عالییییییی بود خییییلی دوست داشتممم🎈🎈🎈
عالی خاله من عاشق قصه و صدای شما هستم من و داداشم فقط به صدای شما خوابمون میبره
ممنونم النای عزیزم
مرسی واقعا
ممنونم النای عزیزم
ممنون
مرسی
عالی بود
ممنون از شما
ممنون
من این قدر دوست دارم کهک۳ بار گوش دادم
واقعن عالی هست
من پشیمون نیستم که ۳ بار گوش دادم
بسیار هم عالی
خیلی ممنونم دوست خوبم که با قصه های ما همراهی می کنی
عالی بود ممنون🥰
تشکر دوست خوبم
ممنون بابت قصه های زیباتون خدا قوت
❤🙏🥰🙏🥰❤
خواهش میکنم دوست خوبم
من از این داستان لذت بردم و امشب گلو درد دارم و مادرم به من دارو داد تا زود خوب بشم
امیدوارم که خیلی زود خوب بشی عزیزم
عالیییییییی بودد
خیلی ممنونم که نظرت رو نوشتی عزیزم