چند روز بود که هوا ابری بود و بارون می بارید.وقتی هم که بارون بند میومد ،باز هم هوا ابری بود و از خورشید خانم خبری نبود.

گلشید کوچولو دلش خیلی برای خورشید خانم تنگ شده بود.برای همین کنار پنجره رفت و آسمون رو نگاه کرد. آسمون ابری ابری بود.ازخورشید خانم اصلا خبری نبود که نبود. گلشید دلش گرفت. غمگین بود ، غمگین تر شد.

گلشید کوچولو پیش عروسکش برگشت و گفت :” عروسکم ، دوست و قشنگ و کوچکم،تو نمی دونی که خورشید خانم کی آفتاب می کنه؟”
عروسک مثل همیشه خندید ، ولی حرفی نزد.گلشید نشست و کمی فکر کرد.بعد گفت :” چطوره شعر خورشید خانم آفتاب کن رو بخونم ، شاید خورشید خانم صدام رو بشنوه و آفتاب کنه”
عروسکش دوباره خندید.گلشید کمی ناراحت شد و پرسید:” چرا می خندی؟ مگه تو ناراحت نیستی؟”
عروسک همینطور می خندید و حرفی نمی زد.گلشید گفت :” بیا با هم شعر خورشید خانم آفتاب کن رو بخونیم ، من شعرش رو بلدم ، به تو هم یاد می دم”

گلشید عروسکش رو تو دستش گرفت و با صدای بلند خوند:” خورشید خانم آفتاب کن، یک مشت برنج تو آب کن”
گلشید چند بار شعر خورشید خانم رو خوند ، بعد هم رفت کنار پنجره و به آسمون نگاه کرد.اما هنوز هم از خورشید خانم خبری نبود.فهمید که خورشید خانم صدای اون و عروسکش رو نشنیده.پس دوباره با صدای بلند تر خوند:” خورشید خانم آفتاب کن، یک مشت برنج توآب کن”
اما باز هم خورشید آفتاب نکرد،گلشید از خوندن شعر خسته شد ، کنار عروسکش نشست و گفت :” عروسک جان ، تو می دونی خورشید خانم کجا رفته؟”
عروسک خندید ، باز هم خندید، اون همیشه می خندید.هیچوقت غمگین یا ناراحت نمیشد،حتی اگر گلشید اون رو توی اتاق تنها می گذاشت و با اون بازی نمی کرد،باز هم می خندید.
گلشید کنار عروسکش دراز کشید و گفت:” بهتره بخوابیم”

عروسک خوابید اما تو خواب هم می خندید.گلشید گفت :” خوش به حالت عروسک چون همیشه می خندی ، چه خوب میشد خورشید خانم میومد و من هم مثل تو میخندیدم”
ناگهان عروسک بلند شد و نشست.با خنده گفت :” من میدونم خورشید خانم کجاست”
گلشید با تعجب پرسید:” راست میگی؟ کجاس؟”
عروسک گفت:” تو خونه شه ، سه چهار روزه که مریض شده”
گلشید پرسید:” عروسک ، تو خونه ی خورشید خانم رو بلدی؟”
عروسک گفت :” آره بلدم،اگه دلت بخواد می تونم تو رو پیش خورشید خانم ببرم”
گلشید با خوشحالی گفت:” چرا دلم نخواد،خیلی هم دلم می خواد،ولی اول بذار یک هدیه خوب برای اون انتخاب کنیم و بعد به دیدنش بریم”
عروسک گفت :” به نظر من بهتره یه دسته گل یاس سفید از توی باغچه بچینیم و براش بریم”
گلشید پرسید :” چرا؟”

عروسک گفت :” برای اینکه بوی گل یاس مریض ها رو خوشحال می کنه”
گلشید و عروسک ،یک دسته گل یاس سفید چیدن و به خونه خورشید خانم رفتن.خورشید خانم توی اتاقش خوابیده بود.رنگش حسابی زرد شده بود.
گلشید و عروسک سلام کردن و بعد رفتن جلو و صورت خورشید رو بوسیدن.صورت خورشید خانم داغ داغ بود ، اون تب داشت.

خورشید خانم به گلشید و عروسکش گفت :” خیلی متشکرم که به دیدن من اومدین، چند روزیه که حال ندارم،توی خونه خیلی تنها بودم و حوصله م سر رفته بود،تو این چند روز هیچکس به دیدن من نیومد،کسی سراغم رو هم نگرفت.فقط چند بار صدای یک دختر کوچولو و عروسکش رو شنیدم که برام شعر میخوندن و از من میخواستن که آفتاب کنم . ولی حالم خیلی بد بود و نمی تونستم جواب اونارو بدم”
گلشید یواشکی خندید.به خورشید خانم نگفت که اون دختر کوچولو خودش بوده و اون عروسک هم عروسکش بوده.ازخورشید خانم پرسید:” راستی خورشید خانم چرا مریض شدی؟ سرما خوردی؟”

خورشید خانم گفت :” نه عزیزم من سرما نخوردم،من هیچوقت سرما نمی خورم،تصادف کردم.یعنی داشتم تو آسمون می رفتم که یک دفعه دو تا ابر سیاه به هم رسیدن.اونا جلوی پاشون رو نگاه نکردن و کله هاشون به هم خورد ، چنان صدایی کردن که من ترسیدم،بعد هم اون دو تا ابر افتادن روی من.من کمی زخمی شدم،ابرها اول ناله کردن ، بعد هم نشستن و گریه کردن و هی اشک ریختن و اشک ریختن که چرا جلو پاشون رو نگاه نکردن ، منو ترسوندن و روم افتادن.”
عروسک پرسید:” خورشید خانم، بعد چطور شد؟”
خورشید خانم گفت :” من به خونه اومدم تا چند روز استراحت کنم که حالم خوب بشه،حالا که شما به دیدنم اومدین حالم داره بهتر می شه” خورشید خانم خم شد و صورت گلشید و عروسکش رو بوسید.

ناگهان صدای باز و بسته شدن در به گوش گلشید رسید.گلشید بلند شد و نشست.عروکش هنوز خواب بود و در خواب می خندید.چشم گلشید به پنجره افتاد .هوا آفتابی شده بود .آفتابی آفتابی ، دیگه ابری نبود.با خوشحالی از جاش بلند شد به طرف پنجره دوید و گفت :” عروسک جان پاشو،زود باش بیدار شو،خورشید خانم حالش خوب شده،اومده ، آفتاب کرده”
عروسک جوابی نداد.گلشید خندید و به عروسکش نگاه کرد.اون درخواب می خندید.انگار هنوز هم پیش خورشید بود.انگار هنوز هم داشت با خورشید خانم حرف می زد و می خندید.

گلشید خم شد و عروسکش رو بوسید و گفت:”خوش به حالت عروسک، چون همیشه می خندی،چشم های خودت رو، توی خواب هم نمی بندی،خوش به حالت عروسک، دوست خوب و کوچک”

نویسنده: جعفر ابراهیمی نصر
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام
ممنون بابت داستان های زیباتون
لطفا به صورت شعر هم داستان بزارید
با تشکر فراوان
درود بر شما دوست عزیز ممنون از نظر لطفتون ، چشم حتما سعی می کنیم داستان های بیشتری به صورت شعر در سایت قرار دهیم
خیلی قشنگ بود
5عالی بود ممنون.خوب بود
از نظر خوب شما سپاسگزاریم دوست عزیز
Ali😂😁
پسرم قصه هاتونو خیلی دوست داره جوری شده که هر شب باید قصه های شما براش بخونم
تشکرو سپاس از شما که همراه ما هستین دوست عزیز
خیلی قصه های تان زیبا است
خیلی خوب بود ممنونم🙏
❤️
خیلی قصه های تان زیبا است
ممنون از نظر پر مهر شما
سلام خیلی خیلی ممنونم خیلی قصه ی خوب وآموزنده ای بود.
ممنونم از نظر لطفتون
برادرم کیان و من خیلی از قصه هاتون لذت میبریم💜
بسیار هم عالی
ممنون که با وولک همراهین
سلام
سلام دوست خوبم
عالیی من آلارا ی ۹ ساله
سلام آلارای عزیز
خخخیییللییی خخخووووببببب
تشکر
خوب بود بد نبود
ممنونم از نظرت دوست خوبم
خورشید وای
ولی قصه عالی بود
تشکر دوست عزیزم
ولی من عاشق هوای ابری هستم
مخصوصا بارونیش
بله خیلی عالیه عزیزم
سلام خوب و عالی بود ممنون
🥰🥰