4.1/5 - (15 امتیاز)

 

 

 

 

یکی بود یکی نبود ، زیر درختی که کرم سفید روی آن زندگی می کرد،آبگیر کوچکی بود که با یک باریکه ی آب به رودخونه وصل می شد. رودخونه و ساحلش پر از حیوونای مختلف بود کهتمام روز این طرف و اون طرف می رفتن و سر و صدا می کردن.همه جا پر از قورباغه ها سوسمارها ، خرچنگ ها و پرندگان رنگارنگ بود.پر از حشره های ریز و درشت مثل پشه ها ، مگس ها ،سنجاقک ها و زنبورها هم بود.

 

 

یک روز کرم سفید بعد از اینکه یک برگ بزرگ رو خورد ، راه افتاد تا دوباره خودش رو توی آب ببینه ، اما انقدر چاق و سنگین شده بود که برگ زیر پاش کنده شد و توی آبگیر افتاد.کرم سفید داخل آب چرخ می خورد و پایین می رفت.با پیچ و تاب هایی که به بدنش می داد به زحمت روی آب میومد ، سرش رو بیرونمیورد و فریاد میزد:” کمک ، کمک ”

 

 

کرم سفید داشت خفه میشد که ناگهان حس کرد یک چیزی تند و تند بهش میخوره و اون رو به طرف ساحل آبگیر می بره.به ساحل که رسید خودش رو به زحمت ازآب بیرون  کشید.کمی که حالش جا اومد به ابگیرنگاه کرد.یک ماهی سیاه خیلی کوچولو داخل آبگیر می چرخید و شنا می کرد.ماهی سیاه وقتی که دید کرم سفید تو ساحل نشسته و اونونگاه می کنه سرش رو از آب بیرون اورد و داد زد :” هیدوست عزیز حالت خوبه؟”

کرم سفید من و منی کرد و گفت :” بله بله خوبم،آیا تو بودی که منو نجات دادی؟”

ماهی دمش رو تکون داد ، به طرف کرم سفید شنا کرد و گفت :” وقتی که تو در آب بودی و کمک می خواستی من صدای تو رو شنیدم و کمک کردم تا تو به ساحل برسی”

کرم سفید به نشانه تشکر سرش رو تکون داد و گفت :” تو جون منو نجات دادی،تو دوست خیلی خوبی هستی اما من حتی اسم تو رو هم نمی دونم”

 

 

 

ماهی سیاه کوچولو سینه ش رو صاف کردو گفت :” به من میگن کفچه ماهی”

بچه های عزیز به نوزاد قورباغه کفچه ماهی میگن.

از اون روز به بعد کرم سفید و کفچه ماهی با همدیگه دوست شدن. کرم سفید هر روز بعد از خوردن غذا لب آبگیر میومد و برای کفچه ماهی از چیزهایی که از بالای درخت دیده بود می گفت و تعریف می کرد. کفچه ماهی هم داخل آبگیر اینطرف و اون طرف شنا می کرد و برای دوستش از داستان های قشنگی که از مادرش شنیده بود می گفت.

 

 

روزهای زیادی گذشت،دوستی اونا هر روز بیشتر وهوا هم هر روز گرم تر می شد.هر چی هوا گرم ترمی شد آب رودخونه پایین ترمی رفت تا اینکه یک روز کفچه ماهی دید که آبگیر کوچک پای درخت از رودخونه جدا شده .کفچه ماهی خیلی نگران شد.اگر هوا همین طور گرم تر می شد،آب آبگیر کم کم بخار می شد و اون توی گل و لای ته آبگیر گیر میفتاد و خفه می شد.

آبگیر هر روز کوچیکتر می شد و کفچه ماهی بیشتر می ترسید.تا اینکه یک روز آب آبگیر به اندازه ی یک کف دست شد .کفچه ماهی که خیلی ترسیده بود ،دورخودش چرخی زد و بعدسرش رو از آب بیرون اورد.دوستش رو صدا کرد و گفت :” آهای دوست من کرم سفید”

 

 

 

کرم سفید که حالا دیگه خیلی چاق شده بود مشغول خوردن آخرین تکه های یک برگ بود.هیکل سفید و سنگینش رو به زحمت تکون داد به لب آبگیر اومد و گفت :” بله کفچه ماهی جان چی شده؟”

کفچه ماهی گفت :” دوست عزیز دیگه آبی توی آبگیر نمونده اگر نتونم به رودخونه برسم تا چند روز دیگه در گل و لای ته  آبگیر خفه می شم”

کرم سفید خیلی فکر کرد تا راهی برای نجات دوستش پیدا کنه اما عقلش به جایی نرسید. هوا تاریک شد و اونا ازهمدیگه خداحافظی کردن ، اما کرم سفید تا صبح چشم روی هم نگذاشت و خوابش نبرد.در تمام طول شب فکر کرد وآخر سر دم دمای صبح بود که فکر خیلی خوبی به خاطرش رسید.

هنوز کفچه ماهی خواب بود که کرم سفید از درخت پایین اومد و به سراغ علفهای بلند پای آبگیر رفت. یک علف بلند رو از ته جوید و جدا کرد و اونو با خود به روی پایین ترین شاخه ی درخت بالای آبگیر برد.

اونوقت کفچه ماهی رو صدا زد و گفت :” هی کفچه ماهی، دوست من بیدارشو”

کفچه ماهی صدای کرم سفید رو شنید، از خواب بیدار شد و گفت :” چی شده کرم سفید؟”
کرم سفید به علف بلند اشاره کرد و گفت :” این علف رو به دهانت بگیر و رها نکن.”

 

 

 

کفچه ماهی علف رو با دهانش گرفت و کرم سفید علف رو به همراه کفچه ماهی که ازش آویزون بود ، روی شاخه ای برد که بالای رودخونه قرار داشت. کفچه ماهی روی هوا این طرف و اون طرف می چرخید .کرم سفید وقتی که بالای رودخونه رسید دهانش رو باز کرد.کفچه ماهی پایین افتاد و آب رودخونه اون رو با خودش برد.

 

 

 

روزها گذشتن، کرم سفید از پیله اش بیرون اومد و روی آب رودخونه پرید.وقتی کنار رودخونه خودش رو توی آب دید ، از تعجب فریاد زد:” وای من چقدرعوض شدم”

حالا دیگه کرم سفید و چاقی نبود ولی بال های قرمز زیبا و بزرگی داشت که می تونست با اونا هر جا که می خواست پرواز کنه.پروانه ی قرمز ناگهان به یاد دوستش کفچه ماهی افتاد.بالای رودخونه پرواز کرد تا اونو پیدا کنه.همه جای رودخونه رو گشت و همه جا رونگاه کرد.اما دوست خودش کفچه ماهی کوچک و سیاه رو ندید.در عوض رودخونه پر از قورباغه های جوانی بود که داخل آب شیرجه میزدن،یا بیرون از آب آواز می خوندن و صداشون همه جا شنیده میشد.

 

 

 

پروانه ی قرمز بازهم دنبال کفچه ماهی کوچک ، دوست زرنگ و فداکارش گشت.اما هرچی به اطراف نگاه کرد اثری از اون ندید.

آخر سر تصمیم گرفت از همون قورباغه هایی که اون همه سر و صدا می کردن  بپرسه  ، به خاطر همین پایین اومد و بالای سر یکی از قورباغه ها پر زد و گفت :” ببخشید آقا قورباغه شما یک کفچه ماهی سیاه و کوچولو رو ندیدین؟”

قورباغه ی جوان سرش رو بالا گرفت و با تعجب گفت :” یک کفچه ماهی سیاه کوچولو؟”

 

 

پروانه با هیجان گفت :” بله بله یک کفچه ماهی زرنگ که سیاه سیاه بود.”

قورباغه ی جوان خنده ای کرد و گفت :” من هم از شما یک سوال دارم.آیا شما یک کرم سفید و چاق رو ندیدین؟ یک کرم سفید که صبح تا شب برگ درخت می خورد و انقدر سنگین و چاق شده بود که به زور می تونست راه بره”

پروانه ی قرمز رنگ نمی دونست چی بگه.کسی که قورباغه ی جوان می گفت و درباره ش داشت حرف می زد خود اون بود.با خودش فکر کرد:” مثل اینکه این قورباغه ی جوان همون کفچه ماهی دوست خودمه”

بعد ناگهان با خوشحالی فریاد زد:”وای دوست من کفچه ماهی من تورو نشناختم چقدر تغییر کردی”

 

 

 

و اینطوری شد که دو تادوست دوباره همدیگه رو پیدا کردن و روزهای زیادی با خوشحالی شادی در کنار هم زندگی کردن.

 

 

نویسنده : کامبیز کاکاوند

 

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

 

 

13 پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      سلام دوست عزیزنویسنده داستان جناب آقای کامبیز کاکاوند هستند که در پایان قصه اسمشون نوشته شد

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *