درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

داستان کودکانه هواپیمای تولد

  یکی بود یکی نبود. روزی روزگاری دختر کوچولویی بود به اسم دینا.. دینا خیلی خوشحال بود چون چند روز دیگه تولدش بود و هر روز که می گذشت لحظه شماری می کرد تا زودتر تولدش برسه. یک شب دینا با خوشحالی به پدرش گفت:” یعنی هدیه تولد امسالم چی هست بابا جون؟ ” بابا […]

,

قصه صوتی کودکانه هدیه ای برای تولد جوجه تیغی

  یکی بود یکی نبود، توی جنگل قصه ی ما که پر ازدارو درخت و گلهای قشنگ و رنگارنگ بود حیوانات زیادی با هم دوست بودن و به خوبی و خوشی کنار هم زندگی می کردن.یک روز روباه نارنجی و سنجاب کوچولو به خونه ی پیشی ملوسه رفتن و بهش گفتن:” بیدار شو! بیدار شو! […]

,

داستان کودکانه سیب زمینی، پادشاه سبزیجات

  روزی روزگاری توی یک مزرعه بزرگ که پر از سبزیجات بود یک سیب زمینی کوچولو از دل خاک بیرون اومد. اون با ذوق و هیجان به اطرافش نگاه کرد و با خوشحالی گفت:” وای چه دنیایی! من در مورد دنیا زیاد شنیدم..خوشبختانه حالا می تونم دنیا رو ببینم و کلی خوش بگذرونم …” همون […]

,

قصه کودکانه بالش رویایی

  یکی بود یکی نبود،در یک شهر زیبا و قشنگ پسر کوچولویی به نام پیتر با مامان و باباش زندگی می کرد.بچه ها جونم پیتر خیلی پسر منظم و دوست داشتنی ای بود ،اون همیشه سعی می کرد تا کارهاش رو خودش و بدون کمک دیگران انجام بده، مثل مسواک زدن ،غذا خوردن ،لباس پوشیدن […]

داستان کودکانه لاک پشت باهوش

  یکی بود یکی نبود. توی رودخانه ای که از میان جنگل می گذشت تعداد زیادی لاک پشت زندگی می کردند.لاک پشت ها هر روز صبح از رودخانه بیرون می اومدند و در کناره رودخانه شنا می کردند. لاک پشت های پیرتر کنار رودخانه دراز می کشیدند و از آفتاب گرم لذت می بردند و […]

,

فیلی که داد میزد موش

      یکی بود یکی نبود ،توی یه جنگل بزرگ و سرسبز و پر دارو درخت یه فیل کوچولو به اسم رونالد با مامان و باباش زندگی میکرد. اما بچه ها میدونین رونالد چه جوری هر روزتو جنگل راه میرفت و زندگی میکرد؟ اون ترسیده و کاملا وحشت زده از موشها توی جنگل راه […]

,

قصه صوتی کودکانه ابر مغرور

  یکی بود یکی نبود. توی آسمون آبی و بیکران ابری بود به اسم ابرک. ابرک به همه جا سر می زد و از دریاهای مختلف آب می گرفت و بزرگ و بارانی می شد.. اما متاسفانه ابرک قصه ما مغرور و خودخواه بود و به خواسته ها حرفهای دیگران توجهی نمی کرد و فقط […]

,

داستان کودکانه دوستی قو و کبوتر

  توی یک جنگل بزرگ در لابه بلای درختان سرسبز و انبوه دو تا کبوتر زندگی می کردند که بالهای سفید داشتند و دم های رنگی .. اسم اونها دم سیاه و دم طلا بود. اونها هر روز پرواز می کردند و به قسمتهای مختلف جنگل سر می زدند. یک روز وقتی کبوترها در حال […]

,

قصه صوتی کودکانه خانه جدید بچه گربه

    روزی روزگاری توی یک باغ بزرگ و سرسبز خونه چوبی ای بود که محل زندگی یک زن و مرد مهربون به همراه 2 تا پسرشون بود. باغ پر از درخت و سبزه بود. در بین سبزه ها گربه ای به همراه چهار بچه گربه کوچولوش زندگی می کرد. بچه گربه ها پشمالو بودند […]

,

داستان کودکانه مسابقه خرگوش ها

  یکی بود یکی نبود. خرگوش کوچولویی به اسم هری برای تعطیلات به خونه مادر بزرگش رفته بود. مادر بزرگ خرگوشه مثل همه شبها برای خرگوش کوچولو قصه تعریف می کرد. اون شب قصه مادربزرگ در مورد قصه قدیمی “مسابقه لاک پشت و خرگوش” بود. مامان بزرگ تعریف کرد که :” توی یک مسابقه ی […]