قصه جذاب و شنیدنی خانه جدید بچه گربه
4.3/5 - (208 امتیاز)

 

 

روزی روزگاری توی یک باغ بزرگ و سرسبز خونه چوبی ای بود که محل زندگی یک زن و مرد مهربون به همراه 2 تا پسرشون بود. باغ پر از درخت و سبزه بود. در بین سبزه ها گربه ای به همراه چهار بچه گربه کوچولوش زندگی می کرد. بچه گربه ها پشمالو بودند با چشمان درشت سبز. پسرها عاشق بازی کردن با این بچه گربه ها بودند. هر روز برای اونها غذا می بردند و باهاشون بازی می کردند.

بچه گربه ها شیطون و بازیگوش بودند و به همه جا سرک می کشیدند. اونها موقع دنبال کردن همدیگه سر از آشپزخونه و اتاقها هم در می آوردند. اعضای خانواده همگی بچه گربه ها رو دوست داشتند و از تماشای بازی اونها لذت می بردند.

روزها گذشت و گذشت و بچه گربه ها کم کم بزرگ شدند.مامان گربه هر روز صبح زود از خونه بیرون می رفت و شبها به باغ برمیگشت و بچه گربه ها هم توی باغ میگشتند و بازی می کردند . اما کم کم بچه گربه ها هم دلشون میخواست که مثل مامان گربه به بیرون باغ برند ، بالا رفتن از درخت رو یاد بگیرند و از شاخه ای به شاخه دیگه بپرند و مستقل بشن.. بالاخره روزی که منتظرش بودند رسید و مامان گربه بچه گربه ها رو با خودش به بیرون باغ برد.

بچه گربه ها از دیدن آدمها ، ماشین ها، پارک، درختان بلند، پرنده ها و پروانه ها حسابی شگفت زده شده بودند. اونها با هیجان می دویدند تا گنجشک ها و پروانه ها رو بگیرند اما یکی از بچه گربه ها که اسمش پنبه بود و از همه کوچیک تر بود ترسیده بود و دلش نمی خواست دنبال پرنده ها بره  و گوشه ای ایستاده بود.. گنجشک ها با دیدن گربه ها شروع به سر و صدا کردند تا بقیه پرنده ها رو خبردار کنند که یک وقت گیر گربه ها نیفتند.

مامان گربه برای بچه گربه ها توضیح داد که باید آروم و بیصدا راه برند و آهسته از درخت بالا برند تا بتونند گنجشک ها رو بگیرند. بچه گربه ها با دقت به حرفهای مامان گربه گوش دادند تا یاد بگیرند که چطور شکار کنند .اما پنبه اصلا به حرفهای مامان گربه توجهی نمی کرد و فکرش مشغول چیزهای دیگه بود. اون با خودش فکر میکرد که کشتن حیوانات کار ظالمانه ای هست. اون روز گذشت و موقع شام پنبه به برادرهاش گفت:” به نظر من بقیه حیوانات هم حق دارند که زندگی کنند، این عادلانه نیست که ما اونها رو بکشیم و بخوریم! ” بچه گربه ها با شنیدن حرفهای پنبه خندیدند و گفتند:” یعنی می گی ما گربه ها با موش ها دوست بشیم و به جای موش و گنجشک سبزیجات بخوریم؟ پس حتما اسب ها هم باید با علف ها دوست بشن و اونها رو نخورند!” پنبه که انتظار چنین حرفهایی رو از برادرهاش نداشت ساکت شد و چیزی نگفت..

هر بار که مامان گربه  اونها رو برای شکار و پیدا کردن غذا به بیرون می برد پنبه ناراحت و عصبانی می شد. اون نمی تونست به هیچ حیوونی حمله کنه و اون رو بگیره ..اون حتی دلش نمی خواست که از درخت بالا بره تا مزاحم پرنده ها نشه، و حتی یک بار که می خواست از درخت بالا بره به محض شنیدن سر و صدای گنجشک ها حواسش پرت شد و از درخت پایین افتاد. اما مامان گربه نگران پنبه بود. چون اون از همه کوچیکتر و لاغرتر بود و به شکار کردن هم علاقه ای نداشت . مامان گربه با خودش فکر می کرد با این وضع پنبه چطوری می تونه به تنهایی از خودش مراقبت کنه و زنده بمونه؟!

کم کم بچه گربه ها مستقل شدند و خودشون به تنهایی شروع به بیرون رفتن کردند. سه بچه گربه بزرگتر در چمنزارها و بوته ها دنبال شکار می گشتند. اونها برای پیدا کردن شکار به باغها و خونه های اطراف هم سر میزدند  اما پنبه هیچ وقت همراه اونها نمی رفت و البته کسی هم نمیدوست اون روزها به کجا میره . اما شب ها همگی به باغ خودشون برمیگشتند. یک شب که مامان گربه و بچه گربه ها از بیرون برگشتند هر چقدر منتظر شدند پنبه نیومد. اونها میو میو کنان به دنبال پنبه می گشتند. آدمهای خونه که متوجه میو میو گربه ها شده بودند به باغ اومدند و متوجه گم شدن پنبه شدند. اونها هرجایی که ممکن بود رو گشتند. مامان گربه می ترسید که حیوانات دیگه به پنبه حمله کرده باشند. همه به دنبال پنبه گشتند ولی تلاششون فایده ای

نداشت و بالاخره از گشتن منصرف شدند. مامان گربه خیلی ناراحت بود و احساس می کرد نتونسته از پنبه به خوبی مراقبت کنه..

وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شدند، ناگهان مامان گربه صدای پنبه رو شنید. اون با عجله به طرف صدا دوید و تونست پنبه رو توی یکی از خونه های اطراف پیدا بکنه.. در حالیکه روی پله ای نشسته بود و از ظرف شیری که مقابلش بود می خورد و پسر کوچیکی به آرومی اون رو نوازش می کرد.

پنبه به محض دیدن مامان گربه به طرفش دوید و خودش رو در بغل مامانش جا داد، مامان گربه شروع به لیسیدن اون کرد. مامان گربه انقدر از دیدن پنبه خوشحال شده بود که فراموش کرد اون رو به خاطر اینکه دیشب به خونه نیومده بود سرزنش بکنه .. پنبه و مادرش به باغ برگشتند. وقتی بقیه فهمیدند که پنبه با یک آدم مهربون که عاشق گربه هاست دوست شده و شب رو اونجا گذرونده خیلی خوشحال شدند. مامان گربه هم از اینکه میدید پنبه دوست خوبی پیدا کرده که مراقبش هست و یک خونه جدید که جاش امنه ، خیالش راحت شد. حالا دیگه همه فهمیده بودند که پنبه می خواد زندگیش رو در آرامش و بدون شکار کردن بگذرونه ..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

89 پاسخ
  1. مرینت دوپن چنگ
    مرینت دوپن چنگ می گوید:

    خیلی زیبا و امزنده ممنون از تهیه کننده ی این قصه و سایت وولک بازم قصه ی صوتی بزار

    پاسخ
  2. یلدا🥰
    یلدا🥰 می گوید:

    ممنون از قصه خوبتون ممنون می شوم که قصه های کارتونی تون رو زیاد کنید خواهر من خیلی قصه های کارتونی رو دوست داره با سپاس🙏🙏🥰🥰

    پاسخ
  3. مامان النا و اوش
    مامان النا و اوش می گوید:

    سلام روزتان به خیر قصه ی جالبی برای فرزند های من بود
    عالی بود
    به تلاش تون ادامه دهید تا قصه های بهتری بزارید
    بازم ممنونم 🌈

    پاسخ
  4. حلما نوری ❤❤
    حلما نوری ❤❤ می گوید:

    قصه ی امروز عالی بود 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💛💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💝💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💟💞💞💞💞💞💞💞💕💕💕💕💕💕💕💕💕💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗💗

    پاسخ
  5. لیلی
    لیلی می گوید:

    سلام من لیلی یک دختر ۱۰سال هستم و هر شب قصه های شما رو گوش میکنم و میخونم من این قصه های شما رو خیلی دوست دارم

    پاسخ
  6. آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی دوقلو ها👭
    آنیسا پورجوانمردی ملیسا پورجوانمردی دوقلو ها👭 می گوید:

    من هم از بچه گربه مراقبت کردم خیلی ناناز هستند

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *