4.4/5 - (381 امتیاز)

 

یکی بود یکی نبود. توی رودخانه ای که از میان جنگل می گذشت تعداد زیادی لاک پشت زندگی می کردند.لاک پشت ها هر روز صبح از رودخانه بیرون می اومدند و در کناره رودخانه شنا می کردند. لاک پشت های پیرتر کنار رودخانه دراز می کشیدند و از آفتاب گرم لذت می بردند و لاک پشت های جوان تر که پرانرژی بودند غرق بازی می شدند.

گاهی به داخل رودخانه می پریدند و با هم مسابقه می دادند. بعضی وقتها هم در کنار رودخانه با هم قایم با شک بازی می کردند. درواقع این دنیای کوچیک لاک پشت ها بود و اونها همیشه کنار رودخانه خوشحال بودند.

یک روز صبح که لاک پشت ها مشغول بازی بودند یک روباه قهوه ای به نزدیک رودخانه اومد و مشغول تماشای لاک پشت ها شد. روباه حسابی گرسنه بود و با دیدن لاک پشت ها شکمش قار و قور کرد. اون دلش می خواست هر طور شده یکی از لاک پشت ها رو بگیره برای همین  به آرومی به لاک پشت ها نزدیک شد، اما هنوز به اونها نرسیده بود که ناگهان عطسه کرد.

لاک پشت ها که صدای عطسه رو شنیده بودند هوشیار شدند. اونها با دقت به اطراف نگاه کردند تا ببینند صدا از کجا میاد که ناگهان روباه قهوه ای رو دیدند.. یکی از لاک پشت ها با صدای بلند گفت : فرار کنید! و همه لاک پشت ها با عجله به طرف رودخانه رفتند و یکی یکی وارد آب شدند. یکی از لاک پشت ها که از همه کوچیکتر بود دورتر از بقیه لاک پشت ها زیر نور خورشید دراز کشیده بود و از آفتاب لذت می برد. اون وقتی سر و صدای دوستهاش رو شنید تازه متوجه شد که چه اتفاقی افتاده.. روباه که دستش به هیچ کدوم از لاک پشت ها نرسیده بود، با دیدن لاک پشت کوچولو به طرف اون رفت . اما لاک پشت کوچولوی قصه ما یک لاک پشت باهوش و زرنگ بود و قبل از اینکه روباه بهش برسه سرش رو داخل لاکش فرو برد.

روباه که حالا هم گرسنه بود و هم عصبانی تلاش کرد که لاک سنگی لاک پشت رو بشکنه .. اما اون خیلی سفت و محکم بود و روباه هر چقدر تلاش کرد موفق نشد. لاک پشت ترسیده بود ولی با خودش فکر کرد که باید کاری بکنه تا روباه دست از سرش برداره ..

اون با صدای آرومی از داخل لاک گفت:” خانوم روباه! متاسفم اما شکستن پوسته من کار بسیار سختیه! اگر می خواهی پوسته من نرم بشه باید اون رو توی آب خیس کنی! راستی چرا من رو داخل آب نمی گذاری؟ قول میدم به محض اینکه لاک من نرم شد صدات کنم !”

روباه حسابی خسته و گرسنه بود. شکم کوچکش با صدای بلند قار و قور می کرد. اون انقدر گرسنه بود که نمی تونست درست فکر کنه.. به همین خاطر پیشنهاد لاک پشت رو قبول کرد و با بی حوصلگی گفت:” باشه .. من تو رو توی آب می گذارم! اما بهم قول بده به محض اینکه لاکت نرم شد صدام کنی تا بیام!”  و به این ترتیب لاک پشت کوچولو رو داخل رودخانه انداخت و گفت:” چقدر طول میکشه تا لاکت نرم بشه؟” لاک پشت گفت:” نیم ساعت طول می کشه! اما چرا این مدت رو نمی نشینی؟ حتما حسابی خسته و گرسنه ای!”

روباه زیر سایه درختی که نزدیک رودخانه بود نشست و منتظر موند. بعد از چند دقیقه لاک پشت کوچولو به آرومی سرش رو از داخل لاک بیرون آورد و نگاهی به روباه انداخت. روباه در حال چرت زدن بود و چشمهاش رو به زور باز نگه داشته بود. لاک پشت از فرصت استفاده کرد و بازوهای کوچکش رو از داخل لاک بیرون آورد و شروع به شنا کردن در رودخانه کرد. بعد از اینکه کمی از روباه دور شد با صدای بلند گفت:” ممنون که من رو توی آب انداختی! الان می خوام به طرف خونم شنا کنم .. تو هم بهتره فکر چیز دیگه ای برای خوردن باشی!” بعد هم به داخل رودخانه شیرجه زد و خیلی زود ناپدید شد. روباه که شوکه شده بود از جا پرید و به لب رودخانه اومد و با عصبانیت گفت:” وااای نه! این چه کاری بود که من کردم؟! چطور یادم نبود که لاک پشت ها داخل آب زندگی می کنند و آب نمی تونه لاک اونها رو نرم بکنه؟!! وای من چقدر نادانم …”

اما دیگه دیر شده بود بچه ها جون!  و لاک پشت کوچولو در اعماق رودخانه به سمت خونه اش شنا می کرد. روباه قهوه ای هم دست از پا درازتر به طرف جنگل راه افتاد تا غذای دیگه ای برای خودش پیدا کنه و تصمیم گرفت که دیگه سراغ لاک پشت ها نیاد..

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

84 پاسخ
  1. آلا و آتنا میلانی
    آلا و آتنا میلانی می گوید:

    سلام من و خواهرم همیشه شب ها قصه های شما رو گوش می دیم عالییییی هست 💟💎🥰

    پاسخ
  2. آیسو
    آیسو می گوید:

    عالی بود .
    مرسی از نظر خوب شما
    من هر بار که به قصّه های شما گوش میدم لذّت هم میبرم
    😍😍😍💐💐💐💐💐🐛🐛🐛💐💐🌹🌹🌹🌈👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻

    پاسخ
  3. سپیده
    سپیده می گوید:

    چه داستان قشنگی بود من خیلی خوشم آمد ممنون باوت داستان قشنگ تون ممنون ممنون ممنون💗💞💗💞💗💞💗💞💗💞🙏💞💗🙏 من لاک پشت دارم.

    پاسخ
  4. 🦋آوا راستی لاری 🦋 ava
    🦋آوا راستی لاری 🦋 ava می گوید:

    عالی بود
    ممنون
    من خیلی دوست داشتم
    ممنون از وولک عزیز
    من تا قصه شما گوش ندم خوابم نمی ره

    پاسخ
  5. سپیده
    سپیده می گوید:

    این داستان خیلی زیبا بود من این داستان خیلی خیلی دوست داشتم ممنون باوت داستان قشنگ تون. 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏💗💞💗💞💗💞💗💞💗💞💗📖📖📖📖📖📖📖

    پاسخ
  6. پری و آتوسا
    پری و آتوسا می گوید:

    پری و آتوسا هستیم خیلی قصه هاتون رو دوست داریم و محاله یک شب گوش 👂 نکنیم.خیلی دوستون داریم.

    پاسخ
  7. آرین
    آرین می گوید:

    ممنونم از قصه های قشنگ و صدای زیباتون که باعث میشه پسر گل ما خوابهای خوب وبا ارامشی ببینه

    پاسخ
  8. ترنم اسدزاده
    ترنم اسدزاده می گوید:

    سلام .من قصه ها تون را خیلی دوست دارم.
    امیدوارم هر روز قصه های جدیدتری به قصه های صوتی تون اضافه بشه.

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظر شما دوست گرامی
      در هر زمان که خواستید می تونید به محتواهای سایت ما به طور رایگان دسترسی داشته باشید

      پاسخ
  9. نازنین زهرا شهبازی ۵ ساله
    نازنین زهرا شهبازی ۵ ساله می گوید:

    ممنون قصه تون خیلی عالی بود دوست دارم باز هم برام قصه بنویسید تا شب ها بخونم خیلی از این قصه🦊🐢 خوشم اومد🤩😍❤🥰

    پاسخ
  10. امیر
    امیر می گوید:

    چه عالی این خیلی خوب است•
    ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖💖

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *