یکی بود یکی نبود ،توی یه جنگل بزرگ و سرسبز و پر دارو درخت یه فیل کوچولو به اسم رونالد با مامان و باباش زندگی میکرد. اما بچه ها میدونین رونالد چه جوری هر روزتو جنگل راه میرفت و زندگی میکرد؟ اون ترسیده و کاملا وحشت زده از موشها توی جنگل راه میرفت و بازی میکرد. ولی بچه ها موشها خیلی خوب و بامزه ان. میتونین تصور کنین که چی میتونه توی موشها وجود داشته باشه برای ترسیدن از اونا؟ اونا کوچکترین دندونارو روی تمام کره زمین دارن، موشها خیلی نرمن، بدن های کوچولوی پشمالو دارن، اونا میتونن اندازه کف دست شما باشن بچه ها. اما هیچکدوم از اینانمیتونه به رونالد کمک کنه و اون خیلی از موشها میترسه. اصلا نمیدونیم چرا رونالد انقدر از موشها میترسه؟ شما چی فکر میکنین بچه ها؟ شاید یه شب که رونالد تو جنگل زیر درخت خوابیده بوده یه موش کوچولوی بامزه از زیر درخت بیرون اومده و پریده روی خرطوم رونالد کوچولو ، دقیقا نزدیک چشمای رونالد، به خاطر همینم فیل کوچولوی بیچاره قصه ما فکر کرده که موش ریزه میزه خیلی بزرگه و ازش ترسیده.
شاید هم یه شب رونالد خواب بد در مورد موشها دیده.این اتفاق زمانی میتونه بیفته که رونالد قبل از خواب یه عالمه شکلات و شیرینی خورده باشه و اتفاقا خوردن شکلات تو رختخواب یکی از کارهای مورد علاقه رونالده بچه ها.پس شاید یه شب که اون قبل از خواب زیاد شکلات خورده خواب بدی درباره موشها دیده. به هر حال رونالد الان یه فیل پنج ساله بود و خیلی زیاد از موشها میترسید. انقدر که وقتی اونارو میدید بدنش شروع به لرزیدن میکرد بچه ها.
اون فکر میکرد چون خودش از دیدن موشها میترسه و مثل یه تیکه چوب خشک میشه پس همه فیلهای فامیلشون حتی مامان و باباش هم از موشها میترسن و فرار میکنن.
یه روز رونالد فکری به ذهنش رسید ، اون میخواست با مامان و باباش یه شوخی کوچیک کنه بچه ها. به خاطر همین تصمیم گرفت بلند جیغ بکشه و داد بزنه و بگه “موش” .
اون دلش میخواست هر موقعی و هرجایی جیغ بزنه و بگه موش و مامان باباش رو بترسونه و بعد م کلی بخنده.
پس یه روز که داشت تو جنگل پشت سر مامان فیله راه میرفت جیغ زد و گفت”موش” ، مامان فیله هم از شنیدن کلمه موش یه متر از جاش پرید بالا و وقتی دوباره اومد روی زمین تمام شاخه های درختای اطرافش شکستن و خورد شدن و ریختن روی زمین. این یه شلوغ کاری خیلی بزرگی بود بچه ها.رونالد که پشت درختا قایم شده بود از دیدن این صحنه زد زیر خنده و شروع کرد بلند بلند خندیدن.
اما بچه ها مامان فیله از این شلوغ کاری خیلی خوشحال وشاد نبود ، اون واقعا از موش نمیترسید ولی میدونست که رونالد از موشها میترسه و وحشت داره وهر موقع که رونالد جیغ میزد موش مامانش فکر میکرد که الان باید بره و رونالد رو از هر جایی که موشها اونجان نجات بده و کمکش کنه.
روز بعد وقتی بابا فیله داشت توی جنگل قدم میزد و راه میرفت رونالد به پشت سر باباش رفت و بلند جیغ زد “موش”. بابا فیله با شنیدن صدای جیغ رونالد یهو یه متر از رو زمین بلند شده و پرید توی هوا، , و وقتی دوباره روی زمین اومد تمام آب دریاچه بیرون ریخت و دهکده اطراف جنگل رو خیس کرد و اینجوری شد که دیگه هیچ آبی برای ماهیا نموند. رونالد که دوباره پشت درختا قایم شده بود با دیدن این صحنه شروع کرد به خندیدن و شادمانی کردن.
اما بابا فیله خیلی خوشحال نبود ، بابا فیله از موش نمیترسید ولی از صدای بلند و جیغ و داد خیلی بدش میومد و هر موقع که رونالد جیغ میکشید و میگفت موش قلب بابا فیله شروع میکرد با شدت کوبیدن و تند تند زدن و آروم نمیشد تا وقتیکه بابا فیله میفهمید که این فقط صدای رونالده که داد میزنه و میگه موش .
یه چند روزی از این جریان گذشت و رونالد هر روز این کارو انجام میداد . اون مدت زمان زیادی جیغ میزد و میگفت موش و همه از صدای جیغ رونالد میترسیدن و فرار میکردن.تا اینکه یک روز هر چی رونالد جیغ زد و داد زد و گفت موش هیچکس نه حرفی زد و نه کاری انجام داد.انگا نه انگار که رونالد گفته موش.اون پیش خودش فکر کرد که شاید صدامو نمیشنون. به خاطر همین اون دوباره بلند تر از دفعه های قبل داد زد و گفت موش.اما تمام فیل های جنگل صدای اونو نشنیده گرفتن و رفتن دنبال کار و زندگی خودشون. رونالد تو این مدت انقدر داد زده بود و گفته بود موش که دیگه همه فیلها به این صدا عادت کرده بودن و حالا صدای رونالد هم مثل همه صداهایی که توجنگل وجود داره برای فیلها عادی شده بود و بهش توجهی نداشتن. رونالد اومد یه چرخی تو جنگل بزنه که ناگهان… بچه ها فکر میکنین اون تو جنگل چی دید؟ بله عزیزای دلم درست حدس زدین رونالد یه موش کوچولوی ترسناک و پرمو و عجیب غریب و خزنده و آواز خون رو دید. رونالد ناگهان فریاد زد وای ی ی ی و بعد سریع از درخت بالا رفت .موش کوچولو که پایی درخت وایساده بود از اون پایین داشت به رونالد که رفته بود بالای درخت و قایم شده بود نگاه میکرد و سرشو میخاروند. بعد موش کوچولو گفت :” چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده؟ تو داشتی منو صدا میزدی؟”
رونالد که داشت از بالای درخت موش کوچولو رو میدید به نظرش اومد که اون خیلی خجالتی و مهربون و نرمه . بیشتر که دقت کرد دید موش کوچولو خیلی ناز و دوست داشتنیه . و اونجا بد که فهمید چقدر کارش بیخود و بی معنی بوده که از موش کوچولو میترسیده. بعد گفت :” آره من بودم ، من بودم که صدات کردم” و بعد رونالد یواش یواش از درخت پایین اومد.
حالا از اون موقع تا الان رونالد هنوز هم داد میزنه و میگه موش اما حالا که داد میزنه ، موش کوچولو که دوستشه میاد پیششو با هم شروع میکنن به تاب بازی و الا کلنگ بازی کردن. و هر دو با هم میخندن و فریاد میزنن.
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





خیلی قصه خوب هست
ممنون از شما
خب اینکه همون چوپان دروغگوعه 🙃
زیبا بود مرسی💖🌹
ثنا هستم قصه عالی بود خیلی شبیه چوپان دروغ گو بود 🌹🎀🌹🎀🌹🌹🎀🌹
عالی بود، من موش آخر سریشو خیلی دوست داشتم
عالی مثل همیشه
تشکر از شما!
سلام قصه زیبابود
موش ها یک بیماری دارد.
سلام خیلی ممنونم از همراهی شما با وولک
💚
🤩🤩🤩😘😘👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻عالی بودی من لذّت بردم😘😘😘😘
تشکر آی سو جان
عالی بود
تشکر
مثل همیشه محشر
ممنونم از نظرت دوست خوبم
عالی 🐘🐘🐜🐜
تشکر
قصه ی خیلی قشنگی بود اما موش ها موجودات خیلی کثیفی هستند و متمعن هستم که هیچ کس دلش نمیاد که موش رو دست بگیره تا ببینه که نرمه ولی با این حال خیلی قشنگ بود ممنون خاله صدف
ممنونم که نظرتو برامون نوشتی هنای عزیز
قصه قشنگی بود با تشکر از وولک
تشکر از همراهی شما
شب شما بخیر داستان عالی بود
بسیار عالی تشکر از شما
عالی بود
ممنون
خیلی من دوست داشتم
ممنونم از وولک عزیز
دست تون درد نکنه
🦋🦋🦋عالی عالی عالی مثل گل قالی🦋🦋🦋
بسیار عالی خیلی خوشحالم که قصه رو دوست داشتی آواجان
عالی 😍❤️
تشکر
خاله من شما را خیلی دوست دارم من ده سالم است ولی قصه های شما رو هر رو گوش میدم خاله ممنون از قصه های جالبی که برای ما میگویید
منم شما رو خیلی دوست دارم تانیای عزیز
خیلی ممنونم که با وولک همراهی عزیزم
مرسی مرسی مرسی مسی
ممنون از همراهی شما
ممنون خاله جونم
ممنون از همراهی شما
سلام قصه تون مثل همیشه عالی بود❤
قصه تون مثل چوپان دروغگو بود😄
مرسی😇😇😊😊😊😘😘😍😍🥰🥰
ممنونم از نظر و همراهی شما با وولک
مسخره بود، دخترم می خنده میگه مگه فیل از درخت بالا می ره
همراه شدن داستان ها با تخیل، حس دلپذیری خاصی رو به کودکان ما القا می کنه
خوب پس چطور حرف میزنه،از درخت نمیتونه بالا بره
خیلی ممنون از شما
تشکر
وای داستان🐘 و 🐀خیلی زیبابود
خیلی ممنونم از نظر خوبت
عا لی بود مرسی از شما
ممنون از نظر شما
قصه های شما خیلی زیبا است❤
ممنون از نظر شما
خیلی باحال بود
تشکر از نظر شما
مثل چوپان دروغ گو بود
ممنون که نظرتو نوشتی امیر علی عزیز
سلام قصه ی خیلی باحالیه دمتون گرم بدرود
ممنون از نظر شما
👏👏👏👏عالی بسیار عالی
تشکر از نظر خوب شما
❤️❤️❤️❤️
تشکر
عالیییییییی
تشکر
سلام خسته نباشین! ممنون از زحمتهاتون ! فقط ایکاش تصاویر روحذف نمی کردین! بچه ها میخوان عکس داستان رو ببینند! ممنون میشم!
سلام خیلی ممنونم که نظرتونو برامون نوشتین!
Good
تشکر
عالی بود ممنون🙏🏻 وولک و ممنون 🙏🏻خاله صدف جون😘
ممنون از همراهی شما
سلام خیلی عالی بود من ۹ سالمه و برادرم ۱۱ سالشه و هرشب قصه های شما رو گوش میدیم و درضمن یک برادر ۳ ساله دارم هرشب با ما گوش میکنه ممنونم
چه عالی
ممنونم پرنیای عزیز از همراهی با وولک
عالی بود
تشکر
مرسی خالی اسم من ارغوانه و هر شب قصه ها تون رو با خواهرم گوش می دم ارغوان پورتقی 11ساله ازگیلان
سلام ارغوان عزیز
خیلی خوشحالم که با وولک همراهی دختر قشنگم
عالی بود ممنون
ممنون از همراهی شما
داستان خیلی خنده داری بود. 🤣🤣🙏💐❤🌹
ممنونم از نظرت علی عزیز
سلام خیلی داستان هاتون زیبا هست ممنون که ویس قصه ها را پر میکنید و هم تایپ میکنید😘
ممنون از همراهی شما
عالی
تشکر
ممنون ،شبیه چوپان دروغگو،اما موش ها خیلی کثیف هستند
ممنونم از نظرت حدیثه ی عزیز
ممنون عالی بود😍😍❤❤❤
ممنون از همراهی شما
ممنونم شبیه چوپان دروغگو هست🐑
ممنون از همراهی با وولک بهار عزیز
عالی بود ممنون از وولک
ممنونم دوست خوب وولک
خیلی زیاد است