قصه جذاب و شنیدنی فیلی که داد میزد موش
4.2/5 - (333 امتیاز)


 

 

 

یکی بود یکی نبود ،توی یه جنگل بزرگ و سرسبز و پر دارو درخت یه فیل کوچولو به اسم رونالد با مامان و باباش زندگی میکرد. اما بچه ها میدونین رونالد چه جوری هر روزتو جنگل راه میرفت و زندگی میکرد؟ اون ترسیده و کاملا وحشت زده از موشها توی جنگل راه میرفت و بازی میکرد. ولی بچه ها موشها خیلی خوب و بامزه ان. میتونین تصور کنین که چی میتونه توی موشها وجود داشته باشه برای ترسیدن از اونا؟ اونا کوچکترین دندونارو روی تمام کره زمین دارن، موشها خیلی نرمن، بدن های کوچولوی پشمالو دارن، اونا میتونن اندازه کف دست شما باشن بچه ها. اما هیچکدوم از اینانمیتونه به رونالد کمک کنه و اون خیلی از موشها میترسه. اصلا نمیدونیم چرا رونالد انقدر از موشها میترسه؟ شما چی فکر میکنین بچه ها؟ شاید یه شب که رونالد تو جنگل زیر درخت خوابیده بوده یه موش کوچولوی بامزه از زیر درخت بیرون اومده و پریده روی خرطوم رونالد کوچولو ، دقیقا نزدیک چشمای رونالد، به خاطر همینم فیل کوچولوی بیچاره قصه ما فکر کرده که موش ریزه میزه خیلی بزرگه و ازش ترسیده.
شاید هم یه شب رونالد خواب بد در مورد موشها دیده.این اتفاق زمانی میتونه بیفته که رونالد قبل از خواب یه عالمه شکلات و شیرینی خورده باشه و اتفاقا خوردن شکلات تو رختخواب یکی از کارهای مورد علاقه رونالده بچه ها.پس شاید یه شب که اون قبل از خواب زیاد شکلات خورده خواب بدی درباره موشها دیده. به هر حال رونالد الان یه فیل پنج ساله بود و خیلی زیاد از موشها میترسید. انقدر که وقتی اونارو میدید بدنش شروع به لرزیدن میکرد بچه ها.

اون فکر میکرد چون خودش از دیدن موشها میترسه و مثل یه تیکه چوب خشک میشه پس همه فیلهای فامیلشون حتی مامان و باباش هم از موشها میترسن و فرار میکنن.
یه روز رونالد فکری به ذهنش رسید ، اون میخواست با مامان و باباش یه شوخی کوچیک کنه بچه ها. به خاطر همین تصمیم گرفت بلند جیغ بکشه و داد بزنه و بگه “موش” .
اون دلش میخواست هر موقعی و هرجایی جیغ بزنه و بگه موش و مامان باباش رو بترسونه و بعد م کلی بخنده.
پس یه روز که داشت تو جنگل پشت سر مامان فیله راه میرفت جیغ زد و گفت”موش” ، مامان فیله هم از شنیدن کلمه موش یه متر از جاش پرید بالا و وقتی دوباره اومد روی زمین تمام شاخه های درختای اطرافش شکستن و خورد شدن و ریختن روی زمین. این یه شلوغ کاری خیلی بزرگی بود بچه ها.رونالد که پشت درختا قایم شده بود از دیدن این صحنه زد زیر خنده و شروع کرد بلند بلند خندیدن.
اما بچه ها مامان فیله از این شلوغ کاری خیلی خوشحال وشاد نبود ، اون واقعا از موش نمیترسید ولی میدونست که رونالد از موشها میترسه و وحشت داره وهر موقع که رونالد جیغ میزد موش مامانش فکر میکرد که الان باید بره و رونالد رو از هر جایی که موشها اونجان نجات بده و کمکش کنه.
روز بعد وقتی بابا فیله داشت توی جنگل قدم میزد و راه میرفت رونالد به پشت سر باباش رفت و بلند جیغ زد “موش”. بابا فیله با شنیدن صدای جیغ رونالد یهو یه متر از رو زمین بلند شده و پرید توی هوا، , و وقتی دوباره روی زمین اومد تمام آب دریاچه بیرون ریخت و دهکده اطراف جنگل رو خیس کرد و اینجوری شد که دیگه هیچ آبی برای ماهیا نموند. رونالد که دوباره پشت درختا قایم شده بود با دیدن این صحنه شروع کرد به خندیدن و شادمانی کردن.

اما بابا فیله خیلی خوشحال نبود ، بابا فیله از موش نمیترسید ولی از صدای بلند و جیغ و داد خیلی بدش میومد و هر موقع که رونالد جیغ میکشید و میگفت موش قلب بابا فیله شروع میکرد با شدت کوبیدن و تند تند زدن و آروم نمیشد تا وقتیکه بابا فیله میفهمید که این فقط صدای رونالده که داد میزنه و میگه موش .
یه چند روزی از این جریان گذشت و رونالد هر روز این کارو انجام میداد . اون مدت زمان زیادی جیغ میزد و میگفت موش و همه از صدای جیغ رونالد میترسیدن و فرار میکردن.تا اینکه یک روز هر چی رونالد جیغ زد و داد زد و گفت موش هیچکس نه حرفی زد و نه کاری انجام داد.انگا نه انگار که رونالد گفته موش.اون پیش خودش فکر کرد که شاید صدامو نمیشنون. به خاطر همین اون دوباره بلند تر از دفعه های قبل داد زد و گفت موش.اما تمام فیل های جنگل صدای اونو نشنیده گرفتن و رفتن دنبال کار و زندگی خودشون. رونالد تو این مدت انقدر داد زده بود و گفته بود موش که دیگه همه فیلها به این صدا عادت کرده بودن و حالا صدای رونالد هم مثل همه صداهایی که توجنگل وجود داره برای فیلها عادی شده بود و بهش توجهی نداشتن. رونالد اومد یه چرخی تو جنگل بزنه که ناگهان… بچه ها فکر میکنین اون تو جنگل چی دید؟ بله عزیزای دلم درست حدس زدین رونالد یه موش کوچولوی ترسناک و پرمو و عجیب غریب و خزنده و آواز خون رو دید. رونالد ناگهان فریاد زد وای ی ی ی و بعد سریع از درخت بالا رفت .موش کوچولو که پایی درخت وایساده بود از اون پایین داشت به رونالد که رفته بود بالای درخت و قایم شده بود نگاه میکرد و سرشو میخاروند. بعد موش کوچولو گفت :” چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده؟ تو داشتی منو صدا میزدی؟”
رونالد که داشت از بالای درخت موش کوچولو رو میدید به نظرش اومد که اون خیلی خجالتی و مهربون و نرمه . بیشتر که دقت کرد دید موش کوچولو خیلی ناز و دوست داشتنیه . و اونجا بد که فهمید چقدر کارش بیخود و بی معنی بوده که از موش کوچولو میترسیده. بعد گفت :” آره من بودم ، من بودم که صدات کردم” و بعد رونالد یواش یواش از درخت پایین اومد.
حالا از اون موقع تا الان رونالد هنوز هم داد میزنه و میگه موش اما حالا که داد میزنه ، موش کوچولو که دوستشه میاد پیششو با هم شروع میکنن به تاب بازی و الا کلنگ بازی کردن. و هر دو با هم میخندن و فریاد میزنن.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

88 پاسخ
  1. هنا
    هنا می گوید:

    قصه ی خیلی قشنگی بود اما موش ها موجودات خیلی کثیفی هستند و متمعن هستم که هیچ کس دلش نمیاد که موش رو دست بگیره تا ببینه که نرمه ولی با این حال خیلی قشنگ بود ممنون خاله صدف

    پاسخ
  2. 🦋آوا راستی لاری 🦋 ava
    🦋آوا راستی لاری 🦋 ava می گوید:

    عالی بود
    ممنون
    خیلی من دوست داشتم
    ممنونم از وولک عزیز
    دست تون درد نکنه
    🦋🦋🦋عالی عالی عالی مثل گل قالی🦋🦋🦋

    پاسخ
  3. تانیا ایمانیان
    تانیا ایمانیان می گوید:

    خاله من شما را خیلی دوست دارم من ده سالم است ولی قصه های شما رو هر رو گوش میدم خاله ممنون از قصه های جالبی که برای ما میگویید

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      منم شما رو خیلی دوست دارم تانیای عزیز
      خیلی ممنونم که با وولک همراهی عزیزم

      پاسخ
  4. ثمینا بشتاب
    ثمینا بشتاب می گوید:

    سلام قصه تون مثل همیشه عالی بود❤
    قصه تون مثل چوپان دروغگو بود😄
    مرسی😇😇😊😊😊😘😘😍😍🥰🥰

    پاسخ
  5. نجمه رنجبر
    نجمه رنجبر می گوید:

    سلام خسته نباشین! ممنون از زحمتهاتون ! فقط ایکاش تصاویر روحذف نمی کردین! بچه ها میخوان عکس داستان رو ببینند! ممنون میشم!

    پاسخ
  6. پرنیا
    پرنیا می گوید:

    سلام خیلی عالی بود من ۹ سالمه و برادرم ۱۱ سالشه و هرشب قصه های شما رو گوش میدیم و درضمن یک برادر ۳ ساله دارم هرشب با ما گوش میکنه ممنونم

    پاسخ
  7. ارغوان و پرنیان
    ارغوان و پرنیان می گوید:

    مرسی خالی اسم من ارغوانه و هر شب قصه ها تون رو با خواهرم گوش می دم ارغوان پورتقی 11ساله ازگیلان

    پاسخ
  8. بهار بهزادی
    بهار بهزادی می گوید:

    سلام خیلی داستان هاتون زیبا هست ممنون که ویس قصه ها را پر میکنید و هم تایپ میکنید😘

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *