
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچکس نبود. روزی روزگاری، خرگوش و سنجاب و موشی باهم دوست بودند. آنها همدیگر را خیلی دوست داشتند و باهم در سوراخ تنه درخت انجیری زندگی میکردند. این سه دوست کارهای زندگی را بین خود تقسیم کرده بودند. هرروز یکی از آنها به دنبال غذا میرفت و آن دوتای دیگر از لانه مواظبت میکردند. لانه آنها در جنگل بزرگی بود، به همین جهت، همیشه به اندازه کافی غذا به دست میآوردند.
این سه دوست هر وقت کاری نداشتند، جلوی لانهشان مینشستند و باهم حرف میزدند یا برای یکدیگر قصه میگفتند. گاهی هم برای گردش به جنگل میرفتند. بهاینترتیب، روزگار را به خوشی میگذراندند.

یک روز خبر رسید که یک گربه وحشی سیاه به جنگل آنها آمده است. همه میگفتند که گربه وحشی، خیلی بزرگ و وحشیه است. این سه دوست و همه حیوانات کوچک و پرندگان جنگل از شنیدن این خبر ترسیدند.

بعضی از حیوانات کوچک جنگل پیش خرگوش رفتند و از او پرسیدند: «خرگوش عزیز، تو تابهحال گربه سیاه را دیدهای؟ میگویند به بزرگی روباه است و هرکه را ببیند، میکشد. حالا چه باید بکنیم؟»
خرگوش گفت: «دوستان من، نگران نباشید. تا وقتی او در جنگل هست، مواظب خودتان باشید و به او نزدیک نشوید. باید فکری بکنیم تا او را از جنگلمان بیرون کنیم.»
فردای آن روز نوبت موش بود که برای تهیه غذا به جنگل برود. خرگوش به او گفت: «کوچولو، مواظب خودت باش! ممکن است گربه بدجنس این دوروبرها باشد.»
سنجاب هم گفت: «بله موش عزیز، با چیزهایی که درباره گربه شنیدهام، ترس برم داشته است. کاملاً مواظب دوروبرت باش!»
موش گفت: «دوستان من، نگران نباشید! حواسم جمع است!»
موش در چند قدم اول، خیلی مواظب بود. پیش از اینکه قدم بردارد، کاملاً اطرافش را میپایید؛ اما کمی بعد، گربه بدجنس را فراموش کرد.
صبح زیبایی بود. همهجا پر از گل بود. جنگل خیلی قشنگ بود. موش که احساس شادی و خوشبختی میکرد مشغول جمعآوری پسته، بادام، توت جنگلی، هویج و برگهای سبز شد.

موش پسازآن که مقدار زیادی غذا جمع کرد، راهی خانه شد. چند قدم آنطرفتر، دید که سایه بزرگی روی سبزهها افتاده است. به یاد گربه افتاد. به پشت سرش نگاه کرد. گربه سیاه بزرگی آنجا ایستاده بود. گربه که چشمهایش میدرخشید، آماده حمله بود.
موش کوچولو از ترس هر چه را جمع کرده بود به زمین ریخت و پا به فرار گذاشت. گربه هم به دنبال او دوید. موش به هر طرف نگاه میکرد تا جایی پیدا کند و در آن پنهان شود. بالاخره سوراخی دید و توی آن رفت؛ ولی گربه که خیلی بزرگ بود، نتوانست توی سوراخ برود. گربه سیاه کنار سوراخ نشست تا وقتی موش از آنجا خارج میشود، او را شکار کند.

گربه ساعتها به انتظار نشست؛ اما از موش زیرک خبری نشد. موش بوی گربه را میشنید و از سوراخ بیرون نمیآمد. گربه لحظهبهلحظه بیشتر احساس گرسنگی میکرد. به دوروبر خود نگاه کرد. سنگ بزرگی دید. آن را برداشت و روی سوراخ گذاشت و گفت: «حالا خوب شد. دیگر نمیتوانی از اینجا جان سالم به در ببری!»
وقتی گربه از جلوی سوراخ دور شد، موش خواست از آنجا بیرون برود؛ ولی دید سوراخ با سنگ بسته شده است. کوشش کرد سنگ را جابجا کند و از سوراخ بیرون برود، اما سنگ سنگین برد و او نمیتوانست آن را کنار بزند. این بود که شروع به دادوفریاد کرد: «کمک! کسی اینطرفها نیست که مرا از اینجا نجات دهد؟»
گنجشکی که نزدیک سوراخ نشست بود، صدای موش را شنید. با خود فکر کرد: «این دیگر صدای چه جانوری است؟»

موش پشت سر هم جیغ میکشید و کمک میخواست. گنجشک شروع به جستجو کرد و عاقبت جای موش را پیدا کرد. به کنار سنگ رفت و پرسید: «کسی آنجاست؟»
موش کوچولو از توی سوراخ جواب داد: «بله، بله، من توی این سوراخ گیر افتادهام.»
گنجشک پرسید: «تو کی هستی؟ چه اتفاقی برایت افتاده؟»
موش گفت: «من موش کوچولو هستم. گربه بدجنسی مرا در اینجا زندانی کرده و خودش رفته است. خواهش میکنم سنگ را کنار بزن تا بیرون بیایم و به خانهام برگردم.»
گنجشک گفت: «خیلی خوب» و مشغول هُل دادن سنگ شد؛ اما هر چه میکرد، نتوانست آن را تکان بدهد. این بود که گفت: «این سنگ خیلی سنگین است و من نمیتوانم آن را جابجا کنم. کسی را میشناسی که خبرش کنم به کمکت بیاید؟»
موش گفت: «بله، بله، درخت انجیر قدیمی را که در کنار رودخانه است، میشناسی؟»
– «بله»
– «پس بهسرعت به آنجا برو و دوستانم، خرگوش و سنجاب را، که در تنه درخت زندگی میکنند، خبر کن. به آنها بگو بیایند و مرا نجات دهند. خرگوش بزرگ است و میتواند سنگ را بردارد. عجله کن! تا گربه برنگشته باید از اینجا خلاص شوم.»

گنجشک به طرف درخت انجیر پرواز کرد. خرگوش و سنجاب که نگران موش بودند، زیر درخت ایستاده بودند. گنجشک جلوی آنها به زمین نشست و پیغام موش را به آنها رساند. بعد هم به خرگوش گفت: «خرگوش جان، عجله کن! دنبال من بیا تا تو را به جایی ببرم که موش گرفتار شده است.»
خرگوش و گنجشک به سرعت خود را به سوراخ رساندند. خرگوش با تلاش زیاد سنگ را از روی سوراخ برداشت و موش را آزاد کرد. موش و خرگوش از گنجشک تشکر کردند و به طرف لانهشان به راه افتادند.

وقتی به لانه رسیدند، سنجاب با خوشحالی به موش گفت: «دوست عزیز، وقتی ظهر شد و تو به خانه برنگشتی ما خیلی نگران شدیم. میدانستیم که برایت اتفاقی افتاده ولی نمیدانستیم چه کار بکنیم. خوب شد که گنجشک پیش ما آمد و تو نجات پیدا کردی. اول بیا بنشین چیزی بخوریم و استراحتی بکنیم، بعد داستان را برای ما تعریف کن.»
بعد از اینکه غذایشان را خوردند، موش تمام ماجرا را برای آنها تعریف کرد: سایه گربه سیاه، از دست دادن چیزهای خوشمزهای که جمع کرده بود، و گرفتار شدنش در سوراخ.
سنجاب گفت: «برای خوردنیها ناراحت نباش. به این فکر کن که چه خوب شد که توانستیم تو را پیدا کنیم و پیش خودمان برگردانیم.»
روز بعد نوبت سنجاب بود که برای یافتن غذا به جنگل برود. سنجاب مقداری میوه رسیده جمع کرده بود که ناگهان گربه سیاه بدجنس سر رسید.

سنجاب تا گربه را دید از درختی بالا رفت. گربه هم به دنبال او رفت. سنجاب که خیلی ترسیده بود، خودش را از بالای درخت به زمین پرتاب کرد و به سرعت لای بوتههای خاری که نزدیک آنجا بود پنهان شد. پای سنجاب هنگام افتادن به زمین، آسیب دیده بود و خیلی درد میکرد.
گربه از درخت پایین پرید؛ اما هرچه جستجو کرد، نتوانست سنجاب را پیدا کند. خیلی عصبانی شد و فریاد زد: «این بار از دستم فرار کردی! اما دفعه دیگر نمیگذارم از چنگم در بروی.» و بعد با ناراحتی از آنجا رفت.
بعد از اینکه گربه کاملاً دور شد، سنجاب از زیر بوتهها بیرون آمد، مقداری خوراکی جمع کرد و با عجله به خانه رفت.
خرگوش وقتی دید سنجاب میلنگد و میآید، خیلی ناراحت شد و فریاد زد: «دوست عزیز، چی شده؟ آسیب دیدهای؟»
موش کوچولو هم گریهاش گرفت و هق هق کنان گفت: «فکر میکنم که کار کار گربه بدجنس است.»
دو دوست مهربان پای سنجاب را با دقت شستند و بستند، و بعد همگی مشغول خوردن غذا شدند

سه دوست بعد از اینکه غذا خوردند، به گفتگو نشستند تا برای از بین بردن گربه سیاه راهی پیدا کنند.
سنجاب به دوستانش گفت: «دوستان خوبم، گربه قصد دارد ما را شکار کند و بخورد. تا وقتی که گربه اینجاست، نمیتوانیم از دست او جان سالم به درببریم. به نظر من بهتر است از این جنگل برویم و در جای دیگری زندگی کنیم.»
خرگوش کمی فکر کرد و بعد گفت: «به نظر من ما نباید از اینجا برویم. من می دانم که گربه خیلی زیرک است و همیشه و همه جا دنبال ماست؛ ولی قبل از اینکه ما را بگیرد، باید از اینجا بیرونش کنیم.»
چند روز دیگر گذشت. در این مدت، سه دوست، گربه را ندیدند. سنجاب و موش فکر میکردند که گربه از آنجا رفته است؛ بدین جهت، خوشحال بودند و آواز میخواندند:
-«پس از یکی دو هفته
گربه از اینجا رفته
از این به بعد آزادیم
خوشحال و شاد شادیم.»
اما خرگوش به آنها میگفت: «زیاد هم خوشحالی نکنید. شاید گربه به دنبال فرصت مناسبی است که ما را بگیرد.»

حق با خرگوش بود. فردای آن روز، ناگهان گربه سیاه بدجنس سر رسید. گربه خرگوش را به چنگال گرفت و با خودش برد. خرگوش فریاد میزد و کمک میخواست؛ اما کاری از دست دوستانش برنمی آمد. سنجاب و موش گریه میکردند و میگفتند: «حالا چه کار کنیم؟ دوست عزیزمان دیگر پیش ما برنمی گردد. گربه حتماً اون رو میخوره.»
گربه همان طور که با خرگوش به طرف لانهاش میدوید با خود گفت: «به به! چه طعمه چاق و چله ای! چقدر لذیذ است! امروز شکمی از عزا در میآورم.»
برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید
دیدگاهتان را بنویسید
می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟خیالتان راحت باشد :)





سلام من این قصه دوست دارم ولی دیشب که داشتم گوش میدادم قط وسل میشد
سلام دوست عزیز ممنون از همراهیتون ، مشکل متاسفانه از سرعت اینترنت هست
Great post.
thank you
سلام🙋
خیلی خیلی داستان زیباوقشنگی بود❤️
میخواستم بدونم نویسنده این داستان زیبا کیه 🤔
💝💖💕💋♥️❤️🌹🧡💛💚💙💜🖤♥️
مائده فروزش
خوب بود
💕💕💕
داستان خیلی خیلی زیبا بود
💕💕💕
عالییی
تشکر
خیلی قصه عالی بود دخترم دوسش. داشت ممنون🐤🐣🌺💐🚖🇮🇷🏴☠️👩🏼👱🏼♀️👧🏻👶🏼🙍🏿♀️🧖🏿♀️👨👩👧👧👨👧👦👗👔👢👠🧤🧣⛑🎓👑💍🎒🕶👓🌹💐🍭🧁🎂
خداروشکر. همراه عزیز و همیشگی وولک