درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

لنی بچه اژدهای بازیگوش

      لنی، بچه دایناسور نارنجی رنگ خیلی بازیگوشی بود. یه روز خیلی قشنگ پاییزی لنی و مامانش تو آشپزخونه بودن. لنی پشت میز آشپزخونه نشسته بود و داشت صبحونه شو می خورد. مامان لنی  از لنی خواست که وقتی صبحونه شو تموم کرد،  تو کارهای خونه بهش کمک کنه و لباسا رو از […]

, ,

قصه ی یلدایی وولک

  عمرتون صد شب یلدا              دلتون قدر یه دنیا توی این شبهای سرما              یادتون همیشه با ما دل خوش باشه نصیبت            غم بمونه واسه فردا سلام بچه های عزیزم ، پسرهای گلم ، دخترهای مهربونم ..حال و احوالتون چطوره؟ شب یلداتون مبارک .. بله عزیزای من همونطور که می دونید امشب شب یلداست، آخرین شب […]

,

غولی که با خنده هاش هوا آفتابی می شد

در زمانهای بسیار قدیم بین کوههای بلند دهکده کوچکی بود. توی این دهکده عجیب اهالی دهکده عقیده داشتند که  بالای کوهها غولی زندگی می کنه که اسمش غول آب و هواست .. وقتی که غول خوشحاله و می خنده هوا آفتابی می شه و خورشید توی آسمون پیداش می شه و وقتی که غول غمگین […]

وولک و دفتر نقاشی

شب که شد بابای وولک از سر کار برگشت. وولک با اشتیاق دم در ایستاده بود. گفت : “بابا جون، دفتر نقاشی من کو؟” بابای وولک کیفش رو روی میز گذاشت و گفت : “اول دستامو بشورم بعد.” وولک خیلی هیجان داشت. چشمش به کیف باباش بود. مامانش موهاشو مرتب کرد و یک حوله به […]

پیشی مرتب و تمیز و اژدهای شلخته

پیشی کوچولو و اژدها دوستای خوبی برای هم هستن. اون دو تا با هم دیگه تو یه غار بزرگ زندگی می کنن. اما یه مشکل کوچیک دارن : پیشی تمیز و مرتبه و دوس داره همیشه وسایلش سر جاش باشه و همه چی تمیز باشه اما اژدهای داستان ما شلخته است.   مثلا پیشی کوچولو […]

پیشی و اژدها یه باغچه میسازن

یه روز صبح، اژدها سرش رو از غار بیرون می آره و همه جا را بو می کشه. نفسش رو با حرارت بیرون می ده. بوی بهار به مشامش می رسه! اژدها با صدای بلند می گه : «وای! بهار شده! آخ جون! پیشی زود باش بریم تو حیاط و از این هوای خوب لذت […]

خیانت لاکپشت

روزی روزگاری میمون دانا و سرد و گرم روزگار چشیده ای در جنگل بزرگی زندگی می کرد. این میمون در دوران جوانی رئیس قبیله بود و مدت زیادی به میمون های قبیله اش روش زندگی رو یاد می داد. اما وقتی که پیر شد تصمیم گرفت تا میمون جوانی را به عنوان  رئیس قبیله انتخاب […]

صاحب خانه ی مهربان

در زمان های قدیم مرد مهربانی به نام عمو آرش در خانه ی محقری زندگی می کرد و چیز زیادی از مال دنیا نداشت. این مرد مهربون کارگر بود و پولی که با زحمت به دست می آورد خرج نهار و شامش می شد و نمی تونست چیزی برای خونه ش بخره. واسه همین خیلی […]

,

من می خوام یک خفاش باشم

  توی جنگل سرسبزی پر از درختهای بلوط موش کوچولویی به اسم میکی به همراه مادرش زندگی می کرد . یک شب میکی با هیجان مامانش رو صدا زد و گفت:” مامان بیا، بیا این خفاش رو ببین ، ببین چه بالهای پهن و جالبی داره و تو آسمون پرواز می کنه ! ” مامان […]

,

یک خرس قطبی در جنگل

روزی روزگاری درست وسط قطب شمال جایی که همه جا سفیده و پر از برف و یخ ، خرس کوچولویی به اسم برفی همراه مادرش زندگی می کرد. یک روز که برفی از مدرسه به خونه برگشت، مامان خرسی جلوی خونه منتظرش بود و با دیدن برفی با هیجان گفت:” یک خبر عالی برات دارم […]