4.2/5 - (189 امتیاز)

در زمان های قدیم مرد مهربانی به نام عمو آرش در خانه ی محقری زندگی می کرد و چیز زیادی از مال دنیا نداشت. این مرد مهربون کارگر بود و پولی که با زحمت به دست می آورد خرج نهار و شامش می شد و نمی تونست چیزی برای خونه ش بخره. واسه همین خیلی خونه ی ساده ای داشت و هیچ اسباب و اثاثه و تزییناتی نداشت. نه رادیویی، نه فرشی، نه مبل و صندلی ای. فقط تشکی داشت که شب ها زیرش می انداخت و پتویی که رویش.

عمو آرش بر خلاف زندگی سختش، اخلاق خیلی خوبی داشت و همه اونو به مهربونی می شناختن. هر جا حرف انسان دوستی بود مثال این مرد رو می زدن چون همیشه به هر نحوی که می تونست به آدم های دور و برش کمک می کرد. مثلا اگه خونه ی همسایه ش شیر آبشون خراب می شد می رفت درستش می کرد و یا اگه می دید پیرزن یا پیرمردی داره خریداشو به سختی می بره خونه اونا رو ازش می گرفت و به خونه شون می برد. عمو آرش با بچه ها هم مهربون بود و گاهی وقتی از سر کار بر می گشت تو کوچه با بچه ها بازی می کرد. واسشون قصه های قشنگ از مهربونی و دوست داشتن همدیگه تعریف می کرد و همه ش بهشون می گفت که با همدیگه مهربون باشین و تا جایی که می تونین سعی کنین به هم کمک کنین. بچه ها با دقت حرفاشو گوش می دادن و همیشه تو موقعیت های سخت یاد حرفای عمو آرش می افتادن و تصمیم درست می گرفتن.

خلاصه یه شب که عمو آرش خواب بود صدای تق و توقی بلند شد. عمو آرش اون قدر خسته بود که از سر و صدا بیدار نشد. اون غرق خواب بود و متوجه نشد که دزدی وارد خونه ش شده.

دزد یواشکی و پاورچین پاورچین وارد خونه ی عمو آرش شد. اما همین که چشاش به تاریکی عادت کرد و تونست اطرافش رو خوب ببینه با دیدن خونه ی خالی متعجب شد. با خودش گفت : «وای این جا که هیچی برای دزدیدن وجود نداره! شانس منو ببین.»

دزد از ناراحتی روی زمین نشست. و با فکر و خیال های تلخ همون جا تو خونه ی عمو آرش خوابش برد.

صبح شد و عمو آرش از خواب بیدار شد. اول با دیدن یه آدم غریبه تعجب کرد اما بعد خیلی آروم و آهسته از جاش بلند شد و بعد از شستن دست و صورتش چای درست کرد و صبحونه رو آماده کرد. دزد با شنیدن صدای ظرف ها از خواب بیدار شد. ترسید و می خواست فرار کنه. اما عمو آرش که متوجه همه چیز شده بود گفت : «نترس! لازم نیست فرار کنی! من تو رو به پلیس تحویل نمی دم. می دونم که دیشب برای دزدی اومدی این جا و با دیدن خونه ی خالی من تعجب کردی. حتما ناراحت هم شدی. اما اشکالی نداره. بیا صبحونه بخور تا بعد کمی با هم صحبت کنیم.»

دزد با شرمندگی زیاد کنار عمو آرش نشست و از اونجایی که خیلی گشنه بود شروع کرد به نون و پنیر خوردن. وقتی صبحونه شون تموم شد عمو آرش ازش پرسید : «خب بگو ببینم. چرا دزدی می کنی؟»

دزد با خجالت و من من کنان گفت: «راستش کار دیگه ای پیدا نکردم. نه یعنی.. راستش… کاری بلد نیستم… منو کسی برای کار کردن قبول نمی کنه.. چون سابقه ی خوبی ندارم.. چون همیشه از دست پلیس فرار کردم…»

بعد از این که دزد سرگذشت خودش رو تعریف کرد، عمو آرش دستی به شونه اش زد و گفت : «این که غصه نداره. من تو رو به جایی که خودم کار می کنم معرفی می کنم. فقط باید قول بدی که دیگه هیچ وقت دزدی نکنی.»

دزد با خوشحالی گفت : «قول می دم… قسم می خورم دیگه هیچ وقت سمت دزدی نمی رم. من این لطف شما رو نمی تونم فراموش نکنم.»

عمو آرش به او گفت : «این وظیفه ی آدماست که به هم کمک کنن. همون طور که می بینی من تو این خونه به جز تشک و پتو چیز دیگه ای ندارم. اگه می خوای یکی از این دو تا رو بردار و با خودت ببر  و بفروششون تا وقتی می ری سر کار و حقوق می گیری پول داشته باشی.:»

دزد با شنیدن این حرف از شدت خجالت گریه ش گرفت و گفت : «شما به من بزرگترین درس زندگیم رو دادین. من یاد گرفتم که تو هر شرایطی باید با آدما مهربون بود و بهشون کمک کرد.»

***

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

125 پاسخ
  1. النا
    النا می گوید:

    سلام این قصه بسیار قشنگ و اموزنده بود از ارش یاد گرفتم تا به مردم کمک کنم و به کسانی که به من نیاز دارم کمک کنم ممنون از قصه گو

    پاسخ
  2. یاسمین
    یاسمین می گوید:

    خیلی خیلی قشنگ بود ممنونم خاله صدف من هر شب یکی از قصه های شما رو گوش میدم
    متشکّرم🙏❤💚

    پاسخ
  3. ررتی
    ررتی می گوید:

    خیلی داستان نتون قشنگ بود فقط تو این موندم که بوستان و گلستان که فقط یک قصه ندارن 🧐

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      خیلی ممنونم از نظرت دوست قشنگم
      داستان های بیشتر از بوستان و گلستان رو میتونی تو اپلیکیشن وولک ببینی عزیزم

      پاسخ
  4. آمین یزدی مهریزی 🤩🤩🤩🤩🤩😍😍🥰🥰🥰
    آمین یزدی مهریزی 🤩🤩🤩🤩🤩😍😍🥰🥰🥰 می گوید:

    سلام این قصه خیلی قشنگ تر از قصه‌های دیگر بود ومن دوست داشتم😘😘😘😘👍🏿👍🏿👍🏿👍🏿🙏🏿🇮🇷😘

    پاسخ
  5. مامان مهرسام
    مامان مهرسام می گوید:

    خوب بود ولی برای اخرشب بچه ها مناسب نبود ترس و وحشت میندازه تو دلشون

    پاسخ
  6. مشکات
    مشکات می گوید:

    شما خــیلــی خوب داستان میگید🌈 چجوری میتونیم داستان بیشتری از مال شما بخونیم❓

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام بچه های عزیزم
      خوشحالم که دوست داشتین
      بازم نظراتون رو برام بنویسین

      پاسخ
  7. 🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈
    🍉🍉🍉🍉🍉🍉🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈🎈 می گوید:

    🏢🤑😴😛😕😞🤑🙃🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏢🏡🏡🏢🏢🏢🏢🏠🏡

    پاسخ
  8. آتاناز
    آتاناز می گوید:

    قصه تون خوب بود ولی فقط به درد بچه های چهار پنج ساله میخورد لطفاً قصه هایی برای بزرگتر ها هم بزارین

    پاسخ
  9. شایان جعفری
    شایان جعفری می گوید:

    سلام خاله صدف قصه قشنگی بود .آدم همیشه باید مهربون باشه.شایانم شیش سالمه.↪🤑👌👉🧏👨‍🚒🧟‍♂️🧟‍♀️🧟🧜‍♂️🧛‍♂️🧛‍♀️🧑‍🦽🏃‍♂️🚴‍♂️🧖💇‍♂️🕴💃🏻🎅🧚

    پاسخ
  10. حلما
    حلما می گوید:

    سلام خاله صدف مهربون هم داستان قشنگ بود هم صداتون خیلی دلنشین بود من حلما هستم دلتون خوش❤

    پاسخ
    • صدف خالقی (قصه گو)
      صدف خالقی (قصه گو) می گوید:

      سلام دوست قشنگم خیلی ممنونم از نظر و لطف بیکرانت مهربان
      خوشحالم که با ما همراهی عزیزم

      پاسخ
  11. آقا حسام
    آقا حسام می گوید:

    داستان خیلی قشنگی بود خاله.
    چند ساله که مامانم، داستان های شما رو شبها برام میخونه. ازتون ممنونم

    پاسخ
  12. مریم غلام شاهی
    مریم غلام شاهی می گوید:

    عالی عمو آرش فقیر بود وچیزی نداشت ولی خیلی مهربون بود ممنون هز قصه های زیبا تون وولک جان

    پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *