درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

میشه بیام تو ؟

  توی تنه محکم و پهن یکی از درختهای جنگل راکون کوچولویی زندگی می کرد. یکی از شبها که راکون توی خونه کوچیکش نشسته بود ناگهان باران شدیدی شروع به باریدن کرد. صدای بلند رعد و برق توی کل جنگل به گوش می رسید و طوفان شدیدی شروع شده بود. راکون از پنجره به بیرون […]

سنجابی که آرزو داشت پرواز کنه

  توی جنگل سنجاب کوچولویی زندگی می کرد به اسم فندق.. فندق همیشه با حسرت به پرنده ها نگاه می کرد. اون آرزو داشت که اون هم می تونست مثل پرنده ها توی آسمون اوج بگیره و آزاد و رها  پرواز کنه ! صبح که میشد فندق روی شاخه می نشست و به پرنده ها […]

دوستی زرافه و گور خر

زرافه و گورخر دوستهای خوبی برای هم بودند و هر روز بعد ازظهر زرافه و گورخر با هم به سمت برکه وسط جنگل می رفتند و آب بازی می کردند. اما اون روز اتفاق عجیبی افتاد و زرافه نمیتونست همراه گورخر بره . زرافه دوستش گورخر رو صدا زد و گفت:” گورخر .. گور خر” […]

ماجرای تخمه سیاه آفتابگردان

روزی روزگاری یک تخمه آفتابگردان سیاه  بود.. همه دانه ها و تخمه های دیگه تا تخمه سیاه رو می دیدند بهش می گفتند:” تخمه بد!!! تخمه خیلی بدددد!” اما فکر می کنید چرا؟ راستش تخمه سیاه یک کارهایی می کرد که از نظر بقیه اصلا قشنگ نبود.. مثلا اگر وسیله ای رو برمیداشت هیچ وقت […]

رویای غیر ممکن آرین

آرین پسر کوچولویی بود که توی سرش رویاهای جور واجوری داشت .. رویاهای اون خیلی وقتها بزرگ و غیر ممکن بود..آرین برای اینکه بتونه رویاهاش رو به تصویر بکشه تلاش کرد تا نقاشی کشیدن رو یاد بگیره .. اون هر روز کلی نقاشی می کشید و بوم ها رو یکی بعد از دیگری با رویاهاش […]

خرسی که از تنهایی خسته شده بود

در اعماق جنگل سرسبز بلوط توی یک غار تنگ و تاریک یک خرس قهوه ای زندگی می کرد. خرس قهوه ای همه روزها توی غار  تنها بود. اون بعضی روزها خیلی حوصلش سر می رفت و دلش می خواست کسی بود که باهاش حرف می زد یا بازی می کرد. یک روز که خرسی خیلی […]

یک کلاغ چهل کلاغ توی مزرعه

توی یک مزرعه بزرگ و سرسبز حیوانات مختلفی زندگی می کردند. یکی از روزهای گرم تابستانی  زنبور مثل همیشه برای دیدن دوستش گاو به کنار اصطبل رفت. اون هر چقدر اطراف رو نگاه کرد خبری از گاو نبود. زنبور به کنار آبخوری رفت ولی گاو اونجا هم نبود. اون داخل انبار ، کنار رودخانه ، […]

,

راز زندگی کردن مورچه ها

یک روز شلوغ و پرکار دیگه شروع شده بود. در زیر زمین مورچه ها مثل هر رزو مشغول کار و فعالیت بودند. ناگهان فرمانده مورچه که در عمیق ترین قسمت لانه مورچه ها در زیر زمین بود با کمک حس قوی ای که داشت پیامی دریافت کرد که خطر بزرگی در راهه ! اون باید […]

,

شب تابی که نور نداشت

توی یک باغ بزرگ و سرسبز که پر از حشره های جورواجور و حشره های شب تاب بود، شب تاب کوچیکی هم زندگی می کرد به اسم شبرنگ.. شبرنگ با اینکه کوچولو بود ولی خیلی سریع و زبل بود. اون به سرعت پرواز می کرد و با سرعت بالاش  توی هوا دایره های کوچیک و […]

, ,

شب یلدا وولستان

    وولک با خوشحالی از اتاقش بیرون اومد چون اون شب، شب یلدا بود! رفت تو آشپزخونه و مامانش رو دید که مشغول دون کردن اناره. وولک گفت : «وای مامان چه همه انار! چه قد خوشرنگن! می خوای منم کمک کنم؟» مامانش گفت : «بله عزیزم! امروز باید خیلی بهم کمک کنی. اول […]