درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

نیکی و ربات

  نیکی دختر کوچولویی بود که یک ربات داشت. نیکی و ربات دوستهای خوبی برای هم بودند و وقت زیادی رو با هم می گذروندند. یک روز ربات مشغول خوندن کتاب برای نیکی بود. وقتی به پایان کتاب رسید گفت:” و اون آدمها برای همیشه به خوبی کنار هم زندگی کردند .. پایان” نیکی در […]

,

قصه صوتی صدای بوم بوم رعد و برق

  صدای بلند رعد و برق توی اتاق پسر کوچولو که اسمش میلان بود پیچیده بود. صدا انقدر بلند بود که انگار ابرهای سیاه داخل اتاق اومده بودند و نورهای رعد و برق اتاق رو روشن می کردند. میلان از صدای بلند رعد و برق کمی می ترسید و احساس نگرانی می کرد. بچه ها […]

,

میشه صدات رو به من بدی؟

تودی یک بوقلمون بود که اصلا خودش رو دوست نداشت.. اون همیشه با خودش  فکر میکرد:”  این چه قیافه ای هست که من دارم؟ پاهام مثل دو تا چوب دراز و نازکن ، کله ام که هیچ مویی نداره و پرهام هم کلفت و زشت و قهوه ای بدرنگ هستند!!” اما از همه بیشتر تودی […]

,

وولک از خواب بیدار می‌شود

 صبح خیلی زود یکی از روزهای پاییزی، وولک از خواب بیدار شد. هنوز هوا تاریک بود و خبری از خورشید توی آسمون نبود. وولک از خودش پرسید : “چرا انقد زود از خواب بیدار شدم؟” موهاشو خاروند و کمی فکر کرد. اما به هیچ جوابی نرسید. پاورچین پاورچین از اتاقش بیرون اومد. نمیخواست اون ساعت […]

,

داستان کودکانه ویولت در نمایش مدرسه

توی مدرسه همه در مورد نمایشی که قرار بود اجرا بشه حرف می زدند. همه بچه ها خوشحال و هیجان زده بودند، اما اوضاع برای ویولت فرق می کرد! ویولت در حالیکه اخم کرده روی صندلیش نشست و از پنجره به بارون ریزی که می بارید نگاه کرد.. صدای زوزه باد به گوش می رسید. […]

,

داستانه کودکانه جک دقت کن

    جک از اتوبوس پیاده شد، صدایی پشت سرش شنید که میگفت :«هی جک! یو-هو، جک!» جک می دونست که این صدای دوستش جیناست.اما کدوم یکی از اون شکلای درهم و برهمی که از اتوبوس پیاده می شد جینا بود؟ این چیزی بود که جک نمی دونست.   جینا ناگهان درست روبروی اون ظاهر […]

,

قصه کودکانه وقتی که خرس بزرگ مثل همیشه نبود

توی یک جنگل سرسبز و بزرگ خرس کوچولویی همراه خرس بزرگ زندگی می کرد. خرس کوچولو عاشق گشت و گذار و ماجراجویی توی جنگل با بهترین دوستش یعنی خرس بزرگ بود.. اونها در کنار هم روزهایی پر از خنده و تفریح و ماجراجویی رو می گذروندند. خرس کوچولو به ارتفاعهای بلند و جدید سرک می […]

,

قصه کودکانه جوراب سبز لیزا

یک روز گرم و آفتابی اردک کوچولویی به اسم لیزا برای گردش و پیاده روی از خونه بیرون رفت. اون هنوز راه زیادی نرفته بود که چشمش به یک لنگه جوراب سبز زیبا که روی زمین بود افتاد. لیزا با خودش گفت:” عجب شانسی ! همیشه ممکن نیست که آدم یه لنگه جوراب به این […]

,

قصه صوتی دنیای مکث ها

بچه های عزیزم همونطور که می دونید ما برای قوی کردن بدنمون خیلی کارها می کنیم مثل خوردن غذاهای سالم، استراحت کردن، ورزش کردن و .. شما می دونیدکه ما می تونیم ذهنمون رو هم مثل بدنمون قوی کنیم ؟ ما برای قوی کردن ذهنمون می تونیم خیلی کارها و تمرین ها رو انجام بدیم. […]