داستان کودکانه ژاکت سنجاب
زمستون شده بود و سنجاب کوچولوی قصه ی ما داشت تو جنگل به سمت لونه ش می رفت. پشت سرش دمش تکون می خورد و از این ور به اون ور می رفت. وقتی که به لونه ش رسید با خودش گفت : « دیگه زمستون شده و من باید ژاکتم رو پیدا کنم تا […]
This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.
زمستون شده بود و سنجاب کوچولوی قصه ی ما داشت تو جنگل به سمت لونه ش می رفت. پشت سرش دمش تکون می خورد و از این ور به اون ور می رفت. وقتی که به لونه ش رسید با خودش گفت : « دیگه زمستون شده و من باید ژاکتم رو پیدا کنم تا […]
“قصه دوستی ها” اون روز یه روز خاص و مهم بود. اولین روزی که مدرسه ها دوباره باز میشد و سوفیا قرار بود به مدرسه بره ! سوفیا امسال به کلاس دوم میرفت و از این موضوع خیلی خوشحال بود. .اون دیشب با ذوق و شوق به رختخواب رفته بود و تا صبح […]
روزی روزگاری در زمانهای خیلی قدیم جنگلی بود پر از دایناسورهای رنگ و وارنگ.. بین دایناسورها، دایناسور کوچولویی بود به اسم داینا که رنگش بنفش بود و یک تاج قرمز کوچولو روی پیشونیش داشت… اون همیشه یک شنل قرمز هم که مامان بزرگش براش دوخته بود به گردنش آویزون بود . داینا […]
روزی روزگاری در کنار جاده ای که به جنگل میرسید روی سیم های تلفن پرنده ای زندگی می کرد. در همون نزدیکی زرافه ای هم زندگی می کرد که بیشتر وقتش رو کنار تیرهای بلند چراغ برق می گذروند. راستش پرنده و زرافه قصه ما اصلا رابطه خوبی با هم نداشتند، در واقع […]
لنا اون روز توی مدرسه روز خوبی رو نگذرونده بود.. هیچ چیز اونجوری که لنا دلش می خواست پیش نرفته بود. توی کلاس نقاشی نتونسته بود نقاشی مورد علاقش رو بکشه .. توی کلاس ورزش نتونسته بود به خوبی توپ رو پرتاب کنه و از همه مهم تر با دوست صمیمی اش […]
در لابه بلای شاخه های سرسبز و پر از برگ چنار، روی یکی از بالاترین شاخه ها ، لانه گنجشکی بود. توی لانه مامان گنجشکه با دقت روی چهار تا تخمش نشسته بود تا اونها رو گرم و نرم نگه داره .. جوجه گنجشک ها کم کم آماده بیرون اومدن از تخم […]
یک روز آفتابی روباه و گربه در حال قدم زدن توی خیابون بودند که ناگهان چشمشون به یک جعبه بزرگ افتاد..روباه گفت:” نگاه کن! اون جهبه رو میبینی؟ شرط می بندم که از ماشین حمل بسته ها افتاده ، پس این جعبه مال ماست.. چه شانس خوبی!” گربه با تعجب گفت:” چی […]
یکی بود یکی نبود. تو جنگل سرسبز قصه ها جوجه تیغی بامزه و دوست داشتنی ای زندگی می کرد به اسم هکتور.هکتور عاشق خونه ش بود و اونو خیلی دوست داشت، خونه ی هکتور جای مورد علاقه ی اون بود. تو خونه همیشه کارهایی زیادی برای انجام دادن وجود داشت. هکتور […]
ببینم بچه ها جونم تا حالا دلتون خواسته که کارآگاه باشید؟ به معماها و پیدا کردن جوابشون علاقه دارید؟ اگر حل کردن معما رو دوست دارید این قصه مخصوص شماست. امروز می خوام یک قصه جذاب و شنیدنی براتون تعریف کنم به اسم راز رنگین کمان.. یکی بود یکی نبود. نلی و سام […]
این لی لا ئه کفشدوزک ها به خوش شانسی معروفن و لی لا فکر میکرد که واقعا خیلی خوش شانسه. اون برای هر موقعیتی یه وسیله ی شانس داشت! چند تا جوراب خوش شانسی! یه دونه برگ خوش شانسی! یه فنجون شانس! یه دونه قاشق شانس! یه مداد خوش شانسی! یه عدد شانس! […]

ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط واتساپ و پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2

ایمیل: info@voolak.com
تلفن: 02191307290 (10 تا 19)
همراه: 09011142842 (فقط پیامک)
آدرس: تهران – خیابان جمهوری اسلامی – خیابان رازی – کوچه شیرزاد شرقی – پلاک 14 – واحد 2
تمامی حقوق برای وولک محفوظ است
voolak.com
