درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

آقا بهنام هتل دار

    یکی بود یکی نبود. آقا پیام عکاس برای یک ماموریت کاری عازم جزیره‌ی کیش بود تا از مناطق مختلف اونجا عکاسی کنه. اون تصمیم گرفته بود برادر کوچکترش پارسا رو هم همراه خودش ببره. آخه پارسا کوچولو تازه توی درس جغرافیا با جزیره‌ی کیش آشنا شده بود و خیلی دلش می‌خواست که از […]

,

قصه تصویری روز عروسی آفتاب پرست

    یکی بود یکی نبود توی یک شهر زیبا و بزرگ یه پسر بچه ای به اسم ویلیام زندگی میکرد ، ویلیام پسر مهربون و درس خونی بود بچه ها ولی اون یه مشکلی داشت ، اون اصلا دلش نمیخواست خانم معلمشون اسمشو تو کلاس صدا بزنه و ازش درس بپرسه. ویلیام همینطور که […]

,

آقا شاهد معمار

      یکی بود یکی نبود. با نزدیک شدن شروع مسابقات فوتبال، تیم نارنجی‌ها که آقا رامین فوتبالیست کاپیتانش بود تمرینات فشرده رو باید شروع می‌کرد؛ اما متاسفانه زمین اون‌ها چمن مناسبی نداشت و نمی‌شد روش تمرینات حرفه‌ای انجام داد. به همین دلیل آقا رامین فوتبالیست به همراه هم‌تیمی‌های خودش و ورزشکاران دیگه دلشون […]

,

خرسی کوچولو و نی نی جدید

      یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و زیبا خرسی کوچولو با مامان وباباش زندگی میکرد ، مامان خرسی کوچولو قرار بود یه نی نی به دنیا بیاره ، خرسی کوچولواز اینکه میخواست یه خواهر یا برادر کوچکتر از خودش داشته باشه خیلی هیجان زده و خوشحال بود بچه ها […]

,

آقا عرشیای داروساز

      یکی بود یکی نبود. مهیار کوچولو پسر حسین آقای قناد عاشق اسکیت بازی بود و چندین بار از پدر و مادرش خواهش کرده بود که براش اسکیت بخرن. پدر و مادرش هم قبول کرده بودن؛ اما گفته بودن که باید تا روز تولدش صبر کنه که یکسال بزرگتر بشه. مهیار کوچولو هم […]

,

قصه تصویری بیا پیش من بمون لاکی

    یکی بود یکی نبود ، توی یه جنگل سرسبز و قشنگ یه لاک پشت کوچولوبه اسم لاکی با مامان و باباش زندگی میکرد ، خونه لاکی لاک پشته توی برکه بود ، اون هر روز صبح که ازخواب بیدار میشد کلی آب تنی و بازی میکرد، بهترین دوست لاکی ،بابی خرگوشه بود ، […]

,

مورچه کوچولوی کتاب خوان

      یکی بود یکی نبود، توی یک شهر زیبا و قشنگ یه مورچه کوچولو بود که با مامان و باباش تو لونه کوچیک و مرتبشون زندگی میکردن ، مورچه کوچولوی قصه ما عاشق کتاب خوندن بود و هیچ کاری رو به اندازه کتاب خوندن و مطالعه کردن دوست نداشت ، روزا که مورچه […]

,

آقا افشین نجات غریق

  یکی بود یکی نبود. آقا امیر مزرعه‌دار به همراه خانواده برای چند روز راهی سفر شده بودن. اون‌ها به یکی از شهرهای خوش آب و هوای شمال سفر کرده بودن. یک روز از روزهای سفر، طبق برنامه‌ای که از قبل داشتن آقا امیر مزرعه‌دار چادر مسافرتی، زیرانداز، و تمامی وسایل پیک نیک رو آماده […]

,

قصه تصویری سنجاب کوچولو شکمو نیست

      یکی بود یکی نبود، روزی روزگاری یه سنجاب کوچولوی قشنگ توی یه جنگل زندگی میکرد، سنجاب کوچولوی قصه ما داشت دنبال یه خونه جدید میگشت ، اون گشت و گشت تا اینکه بالاخره یه لونه خیلی قشنگ وتمیز توی جنگل بارونی پیدا کرد، اون همینطورکه داشت لونه جدیدش رو مرتب و تمیز […]

,

آقا ایمان مکانیک

  یکی بود یکی نبود. یک روز لیلا خانم دکتر با حسن آقای راننده تماس گرفت و گفت که برای رفتن به سمینار پزشکی که چند روز دیگه برگزار می‌شه به کمک حسن آقای راننده احتیاج داره که بره دنبالش و اون رو به سمینار برسونه. حسن آقای راننده هم قبول کرد و کار لیلا […]