قصه جذاب و تصویری روز عروسی آفتاب پرست
4.1/5 - (10 امتیاز)

 

 

یکی بود یکی نبود توی یک شهر زیبا و بزرگ یه پسر بچه ای به اسم ویلیام زندگی میکرد ، ویلیام پسر مهربون و درس خونی بود بچه ها ولی اون یه مشکلی داشت ، اون اصلا دلش نمیخواست خانم معلمشون اسمشو تو کلاس صدا بزنه و ازش درس بپرسه. ویلیام همینطور که داشت عرق میریخت و نگران بود با خودش زمزمه میکرد که نه خواهش میکنم اسم منو صدا نزنید، لطفا به من نگاه نکنین.
خانم معلم با عینک مستطیلی ای که رو چشمش بود به لیست اسم بچه های کلاس نگاهی انداخت و بعد گفت :” ویلیام تو بیا پای تخته و برامون بگو که از درس امروز چی یاد گرفتی” و مثل همیشه صورت ویلیام وقتی فهمید همهبچه های کلاس دارن بهش نگاه میکنن قرمز شد. هر چیزی که از درس تو ذهنش بود و میخواست بگه همه از یادش رفت، ویلیام یه کم من من کرد ، کلمه ها اصلا از دهنش خارج نمیشدن، و طبق معمول میلر و جان که از هم کلاسی های اون بودن شروع کردن به خندیدن، حالا نخند کی بخند، ویلیام عین یه جوجه تیغی سر جای خودش جمع شده بود.
وقتی زنگ مدرسه خورد و اونا تعطیل شدن ویلیام به باغی که در کنار مدرسه بود رفت ، اون پشت یه درخت بزرگ قایم شد و شروع کرد به گریه کردن و اشک ریختن. در همین موقع ناگهان صدای بلند و گوش خراشی رو شنید که میگفت :” وای نه، چترم کجاست؟ داره بارون میاد.وای همه چی داره خراب میشه ، خدای من حالا چی کار کنم؟”
ویلیام چشماشو مالید و به اطراف نگاه کرد،بعد زیر پاهاشو نگاه کرد، اون سرشو بالا کرد و به ویلیام نگاهی انداخت و گفت :” اوهخدارو شکر که واقعا بارون نمیاد، این بارون از چشم و دماغ تو داره میاد،خواهش میکنم بس کن ، تو داری لباس منو خراب میکنی”

ویلیام از خانم آفتاب پرست پرسید:” تو اینجا چی کار میکنی؟ چرا از من میخوای که دیگه گریه نکنم؟”
آفتاب پرست خانم گفت:” امروز روز عروسی منه، میترسم این دفعه هم مثل 5 دفعه قبلی همه چی خراب بشه، این خیلی بده که یه آفتاب پرست روز عروسیش رنگش تغییر کنه،به خاطر همینم دفعه های قبل جشن عروسیم خراب شده،من باید تمام روز سبز بمونم”
ویلیام گفت :” اینکه کاری نداره، خیلی آسونه، خب تو روز عروسیت رنگتو عوض نکن”
آفتاب پرست خانم سرشو تکون داد و گفت :” این اصلا دست خودم نیست،وقتی میبینم مهمونا دارن به من نگاه میکنن خجالت میکشم و نگران و مضطرب میشم به خاطرهمین رنگم زرد میشه،غیر از این آهنگ ملایم روز عروسی هم برام مشکل بزرگیه، وقتی بهش گوش میدم احساس میکنم که میخوام بخوابم و داره خوابم میبره،به خاطر همین آبی میشم،اصلا به خاطر همین اومدم اینجا،اومدم هم یه گیاه آرامش بخش پیدا کنم هم یه گیاه ضد خواب که وقتی خوردمش خوابم نگیره”
ویلیام وقتی اینو شنید شروع کرد به همراه آفتاب پرست دنبال گیاه گشتن ولی اونا هر چی گشتن گیاهایی رو که میخواستنو پیدا نکردن. بعد خانم آفتاب پرست یه فکری کرد و گفت :” میدونی چیه ، تو باید تو جشن عروسی ما آواز بخونی،تو صدای بلند و شگفت انگیزی داری، اگر تو آواز بخونی هم من آرامش پیدا میکنم و دیگه نگران نمیشم هم دیگه خوابم نمیبره”
صورت ویلیام شروع کرد به گل انداختن و سرخ شدن و گفت:” اصلا حرفشم نزن، من جلوی دیگران خیلی خجالت میکشمو دست پاچه میشم”
آفتاب پرست گفت :” خواهش میکنم قبول کن، همه مهمونا از حیوونای جنگل هستن، هیچکدوم از اونا تورو نمیشناسن” بعد از اینکه افتاب پرست کلی اصرار و خواهش کرد ویلیام قبول کرد و اونا به سمت جشن عروسی به راه افتادن. وقتی رسیدن ویلیام کنار آفتاب پرست وایساد و به بقیه حیوونا نگاه کرد،اونا هم به ویلیام نگاه میکردن، صورت ویلیام قرمز شد وکم کم شروع کرد به عرق کردن اما ، درهمین موقع بود که ویلیام دید رنگ آفتاب پرست داره کم کم زرد میشه به خاطر همین با صدای کم و ملایم شروع کرد به آواز خوندن، مهمونا شروع کردن به دست زدن وهورا کشیدن و همون موقع بود که رنگ آفتاب پرست دوباره سبزشد و ویلیام لبخندی زد و صداش رو کمی بلند تر کرد.ویلیام پشت سر هم آواز میخوند و هر دفعه هم که آوازش تموم میشد همه مهمونا براش دست میزدن و تشویقش میکردن، اونا خیلی خوشحال بودن و همه چیز خوب پیش میرفت تا اینکه ناگهان ویلیام دیگه هیچ آهنگی یادش نیومد که بخونه به خاطر همین شروع کرد به خوندن بعضی از آهنگای آروم و ملایم ، اون به آفتاب پرست نگاه کردو فهمید که اون داره خوابش میبره،اما اون چی میتونست بخونه؟ اینجا بود که فکری به ذهنش رسید، اون میکروفن رو نگه داشت و شروع کرد به خوندن تمام درس هایی که تو مدرسه یاد گرفته بود، همه مهمونا هم شروع کردن به تشویق کردن ویلیام.

ویلیام خیلی خوشحال بود ، جشن عروسی تموم شد و همه از آواز خوندن ویلیام تحت تاثیر قرار گرفته بودن و خوشحال بودن، و از همه مهم تر اینکه به خاطر کمک های ویلیام رنگ آفتاب پرست خانم تغییر نکرده بود و سبز مونده بود.
بعد ویلیام از همه مهمونا خداحافظی کرد و برای آفتاب پرست زندگی خیلی خوبی رو آرزو کرد و به خونشون برگشت.
روز بعد اون دیگه اصلا نمی ترسید.اون اصلا از اینکه خانم معلم اسمشو صدا کنه نگران نبود،به جاش اون دستشو بالا گرفت و از خانم معلم خواست که به سوالهایی که ازش میپرسه جواب بده، بعد ویلیام پای تخته رفت و روبه روی همه هم کلاسیهاش ایستاد و هر چی که از درس اون روز یاد گرفته بود رو برای دوستاش تعریف کرد، همه از این رفتار ویلیام متعجب و شگفت زده شده بودن بچه ها،
ویلیام خیلی به خودش مسلط و مطمئن شده بود ، اون فهمیده بود که چقدر توانمنده و به خودش اطمینان پیدا کرده بود ، ویلیام اصلا صورتش سرخ نشد و به من من کردن هم نیفتاد، تازه هیچ کس هم بهش نخندید و همه کلاس تشویقش کردن و براش دست زدن.
چند روز بعد ویلیام تو حیاط مدرسه ایستاده بود و صورتش مثل سیب سرخ قرمز شده بود ،خانم معلم پیش ویلیام اومد و دستش رو رو شونه ویلیام گذاشت و گفت :” ویلیام امروز هوا خیلی گرمه، چرا نمیری تو سایه وایسی؟”
اما بچه ها ویلیام دیگه اعتماد به نفس لازم رو به دست اورده بود و این قرمز شدن صورتش از گرمای هوا بود، اون با خودش گفت که من مثل همیشه به خودم اطمینان دارم.

برای مشاهده سایر قصه کودکانه های موجود کلیک کنید

22 پاسخ
  1. ناهید
    ناهید می گوید:

    بسیار عالی بود داستانی در مورد داشتن اعتماد به نفس چیزی که همیشه به درد بچه ها میخوره . سپاس از شما بزرگواران برای داستان های عالیتون .

    پاسخ
  2. fatemeh
    fatemeh می گوید:

    عالی بود من برای دخترم خوندم خوشش اومد کاش یه داستانی هم بود پیدا میکردم برای بچه های بد غذا

    پاسخ
    • وولک
      وولک می گوید:

      ممنون از نظر خوبتون دوست عزیز ، حتما در آینده نزدیک قصه ای راجع به بدغذایی کودکان در سایت قرار خواهد گرفت

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

می خواهید در گفت و گو شرکت کنید؟
خیالتان راحت باشد :)

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *