درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

خونه لاک پشت کوچولو

      یکی بود یکی نبود روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و زیبا لاکپشت کوچولویی بود که لاک نداشت بچه ها جون، بدون لاک زندگی کردن برای لاک پشت کوچولو خیلی سخت بود،     اون تو روزایی که هوا گرم بود یا روزایی که سرد و بارونی بود خیلی اذیت میشد و […]

,

اقیانوس عمیق

    یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در یک اقیانوس بزرگ و زیبا یک دلقک ماهی سرحال و شادی زندگی میکرد. دلقک ماهی قصه ما یک روز تصمیم گرفت که به سفر بره و جاهای دیگه اقیانوس رو هم ببینه بچه ها. آقای دلقک ماهی بعد از سفر طولانی خودش از طریق اقیانوس سرانجام […]

,

بلوطای من رو تو برداشتی؟

      یکی بود یکی نبود فصل بهار بود و جنگل بزرگ و قشنگ قصه ما از همیشه زیباتر و سرسبز تر بود ، تو جنگل قصه مون یه سنجاب کوچولو بود که به همراه حیوونای دیگه توی این جنگل زندگی میکرد، یه روز که سنجاب کوچولو داشت توجنگل دنبال جایی برای انبار کردن […]

,

ریمای شجاع

    یکی بود یکی نبود توی یک شهر بزرگ و قشنگ دختر کوچولویی به اسم ریما زندگی میکرد، یک روز ریما به همراه عموش به بازار بزرگ شهر رفت ،بازار شهر خیلی رنگارنگ بود بچه ها ،قرمز ، سفید ،سبز ویه عالمه رنگ دیگه.عموی ریما رنگ قرمز رو از همه رنگ ها بیشتر دوست […]

,

قصه تصویری لو ، خرچنگ کنجکاو

یکی بود یکی نبود روزی روزگاری در اعماق اقیانوس خرچنگ کوچکی به نام لو زندگی می کرد. یک لحظه صبر کنید در اصل اسم اون لو کنجکاوه بچه ها. ولی اون چه کاری انجام میداد که بهش میگفتن لو کنجکاو؟ خب اون از دوستاش یه عالمه سوال میپرسید ، مثلا اون سوال میکرد که آیا […]

,

میمون شیطون

      یکی بود یکی نبود در یک جنگل سرسبز و زیبا و قشنگ گروهی از میمون ها با هم زندگی می کردن. جنگل بسیار بزرگ و پر دار و درخت بود بچه ها. درختان موز زیادی در جنگل بود که همیشه میوه داشتن و میمون ها هیچوقت نگران غذاشون نبودن. میمون ها شاد […]

,

پروانه نه چندان رنگارنگ

      یکی بود یکی نبود روزی روزگاری توی یک دشت سرسبز و قشنگ یه پروانه کوچولوی نه چندان رنگارنگ به اسم سانی زندگی میکرد.سانی از همون اول پروانه نبود بچه ها ،اون در ابتدا یه کرم ابریشم سبز و زیبایی بود که دقیقا مثل نخودفرنگی بود ، با خال خالای سیاه روی بدنش. […]

,

پیک نیک در جنگل

      یکی بود یکی نبود در یک جنگل بزرگ و زیبا که پر از درختا و گلهای رنگارنگ بود حیوونای زیادی کنار هم زندگی میکردن. در یکی از روزهای آفتابی، میمون، فیل، هشت پا و توکا تصمیم گرفتن که برای اردو به وسط جنگل برن و اونجا چادر بزنن و حسابی خوش بگذرونن […]

,

لونه مخصوص

      یکی بود یکی نبود توی یه جنگل سرسبز و قشنگ یه پرنده کوچولو و زیبا و رنگارنگ زندگی میکرد. بچه ها فصل پاییز تموم شده بود و زمستون داشت کم کم ازراه میرسید. پرنده زیبا تصمیم گرفته بود برای در امان موندن از سرمای هوا برای خودش یه لونه دنج و گرم […]

,

پیتر خرگوشه(قسمت دوم)

  پیتر بعد از اینکه دید آقای مک دنبالش نمیگرده خیالش راحت شد و یه گوشه نشست تا استراحت کنه، اون نفس نفس میزد و ازترس داشت میلرزید. اون اصلا نمیدونست کدوم طرفی باید بره و راه رو گم کرده بود.همچنین پیتر به خاطر نشستن تو آب پاش پر از آب خیس خالی بود. پیتر […]