درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

کی از همه قشنگ تره

یکی بود یکی نبود فصل بهار بود و جنگل قصه ما ازهمیشه زیباتر و سرسبز تر بود.یک روز صبح خرگوش کوچولو مثل همیشه از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتشو خوردن صبحانش راهی جنگل شد، اون هر روز صبح برای قدم زدن و ورزش کردن به جنگل میرفت و بعد از […]

,

کلاغ و روباه

      یکی بود یکی نبود. توی یک جنگل سرسبز، کلاغی زندگی می کرد که عاشق پنیر بود. یک روز وقتی که کلاغ داشت توی آسمون پرواز می کرد، یک قالب پنیر دید. کلاغ که خیلی پنیر دوست داشت، اون قالب پنیر رو خیلی سریع با نوکش برداشت و پر زد و روی یک […]

,

آقا میلاد دندانپزشک

  یکی بود یکی نبود. آرتین و آوَش بچه‌های دوقلوی آقا صادق لوله‌کش بودن که هر روز بعد از انجام تکالیف مدرسه با هم دیگه توی حیاط خونه‌شون بازی می‌کردن. یکی از همین روزها که طبق معمول به حیاط رفته بودن و مشغول بازی با دوچرخه‌هاشون بودن. صدای رعد و برقی از آسمون شنیده شد. […]

,

آقا پیام عکاس

    یکی بود یکی نبود. مینا خانم معلم به بچه‌های مدرسه گفت که تصمیم داره توی این هفته اون‌ها رو برای گردش علمی به یک موزه‌ی تاریخی ببره. بچه‌ها هم به پدر و مادرهاشون اطلاع دادن که با ارسال پیام‌هایی برای مینا خانم معلم رضایت خودشون رو اعلام کنن. بالاخره روز گردش فرا رسید […]

,

قصه تصویری میتی لاک پشته و درخت نارگیل

      یکی بود یکی نبود ، در یک جنگل سرسبز و قشنگ یه خانم لاک پشته زندگی میکرد به اسم میتی. یک صبح دوست داشتنی کنار رودخونه زیبای جنگل خانم میتی زیر درخت نارگیل از خواب بیدار شد. میتی لاک پشته هر روز صبح که از خواب بیدار میشد اول دست و روشو […]

,

کبوتر و مورچه کوچولو

  یکی بود یکی نبود ، توی یک جنگل بزرگ و قشنگ که پر از چمنا و درختای سرسبز و تازه بود حیوونای زیادی کنار هم زندگی میکردن. قصه ما از یه روز گرم تابستونی توی این جنگل سرسبز شروع میشه بچه ها، بله عزیزای دلم تابستون بود و هوا خیلی گرم شده بود ، […]

,

محمد آقای برقکار

      خانم قطبی پرستار ظهر یکی از روزها برای ناهار به خونه‌ی یکی از دوستان صمیمی‌ش یعنی رویا خانم آرایشگر دعوت داشت. اون بعد از اینکه آماده شد از خونه بیرون رفت و از گل‌فروشی برای رویا خانم یک دسته گل زیبا تهیه کرد. خانم قطبی از اینکه امروز دوستش رو می‌بینه خیلی […]

,

حسین آقای قناد

  یکی بود یکی نبود. برای جشن تولد پنج سالگی درسا کوچولو دختر آقا سعید آتش‌نشان همه چیز آماده بود. مادر درسا کوچولو همه جای خونه گل‌های زیبا و خوش‌بو گذاشته بود، میوه و شربت برای پذیرایی آماده کرده بود و از بادکنک‌های سفید و صورتی و کاغذ رنگی‌های مخصوص برای تزئین خونه استفاده کرده […]

,

قصه تصویری هدیه تولد

  یکی بود یکی نبود توی یک دهکده سرسبز و قشنگ یه لاکپشت کوچولو به اسم مایا با مامان و باباش زندگی میکرد ،دهکده ای که مایا توش زندگی میکرد نزدیک یه دریاچه خیلی زیبا و بزرگ بود، اون خیلی لاک پشت زرنگ و سخت کوشی بود ، مایا هیچ روزی تو مدرسه غایب نبوده […]

,

مهتاب خانم مربی

      یکی بود یکی نبود. بردیا کوچولو دیگه بزرگ شده بود و باید به مهدکودک می‌رفت. مامان و بابای بردیا یک روز اون رو به مهدکودک زیبای شهر بردن و بردیا رو اونجا ثبت نام کردن. فردای اون روز مادر بردیا اون رو به مهدکودک برد و وقتی بردیا متوجه شد مادرش می‌خواد […]