درباره وولک

This author has not written his bio yet.
But we are proud to say that وولک contributed 545 entries already.

نوشته های وولک

,

سگ ناراضی

یکی بود یکی نبود ، یه روزی در یک خونه کوچیک و قشنگ که توی یه روستای سرسبز قرار داشت یه سگ کوچولو و پشمالویی به اسم کودی زندگی میکرد، اما بچه ها کودی اصلا از زندگی خودش راضی نبود و احساس خوشحالی نمیکرد.یه روز همینطور که توی باغچه دراز کشیده بود یه گربه رو […]

,

سعید آقای عطار

یکی بود یکی نبود. یک روز تابستانی که شایان کوچولو همراه پدرش علی آقای بنا به بیرون رفته بودن توی راه یک پرنده‌ی کوچیک رو دیدن که روی زمین بود و به نظر می‌رسید که نمی‌تونه پرواز کنه. شایان جلوتر رفت و دید که پرنده‌ی کوچولو چشم‌هاش رو بسته برای همین نگران شد و از […]

,

آقا مهدی زنبوردار

  یکی بود یکی نبود. آقا مهدی زنبوردار به تازگی به همراه خانواده و زنبورهاش به شهر قصه‌ی ما نقل مکان کرده بودن. آقا مهدی زنبورهای زیادی داشت و هر روز صبح تا عصر توی باغ پروش زنبورش بود تا به اون‌ها رسیدگی کنه. آخه زنبورداری هم مثل مزرعه‌داری کار خیلی مهمیه و دقت زیادی […]

,

آقا احسان شیشه بُر

  یکی بود یکی نبود. مهتاب خانم یکی از ساکنین شهر صبح یکی از روزهای بهاری که هوا خیلی خوب و دلچسب بود از خواب بیدار شد و بعد از شستن دست و صورتش پنجره‌های خونه رو باز کرد تا هوای تازه به داخل خونه بیاد و صدای زیبای پرنده‌ها شنیده بشه. او مشغول آماده […]

,

آقا رضا خیاط

      یکی بود یکی نبود. برای عروسی سهیلا خانم و حسن آقای راننده، همه‌ی اهالی دعوت داشتن. شهلا خانم هم که از دوستای صمیمی سهیلا خانم بود تصمیم گرفته بود توی جشن شرکت کنه. برای همین به بازار رفت تا یک لباس خوب و قشنگ که مناسب جشن باشه بخره. اون از صبح […]

,

خرگوش و چاه آب

  یکی بود یکی نبود ، روزی روزگاری در یک دشت خیلی بزرگ و سرسبز حیوونای زیادی در کنار هم زندگی می کردن.بچه ها این دشت زیبا پر از جنگل و سبزه و کوه های بلند و قشنگ بود.در تمام طول سال آب از کوهستان به پایین دره و توی رودخانه جاری می شد . […]

,

قصه تصویری خرگوش باهوش

  یکی بود یکی نبود روزی روزگاری یک مزرعه سرسبز و قشنگی بود که یه عالمه حیوونای مختلف و جورواجور توش زندگی میکردن. یه روزعصر مثل همه روزای دیگه گاوها و بزها و گوسفندان در حال برگشتن به آغل خودشون بودن. کشاورزمهربون حواسش بود که همه اونها بدون خطر به آغلشون برگردن. توی اون مزرعه […]

,

سکه های طلا و مرد طمع کار

  روزی روزگاری توی یک شهر بزرگ مرد طمعکار و خودخواهی به نام سم زندگی میکرد. سم مردی حریص و خودخواه بود. اون همیشه آرزو می کرد که پول زیادی داشته باشه و هیچوقت از گول زدن و فریب دادن بقیه برای پول درآوردن بیشتر ناراحت نمیشد. از اونجایی که سم خیلی خودخواه بود دوست […]

,

پوپی ، جغدی که ازتاریکی می ترسید

        روزی روزگاری در یک جنگل سرسبز و قشنگ جغد کوچولویی به اسم پوپی با مامان و باباش زندگی میکرد. پوپی یه شب رو کرد به مادرشو گفت :” من نمیخوام پرنده شب باشم، از تاریکی خوشم نمیاد ، شب زشته و اصلا هم قشنگ نیست” مادرش گفت :” به خاطر اینه […]

,

اسب و حلزون

  روزی روزگاری توی یک جنگل سرسبز و بزرگ اسب قهوه ای زیبایی زندگی میکرد. اسب قصه ما خیلی از خودراضی و مغرور بود و همش به زیبایی و سرعت زیاد خودش مینازید و فکر میکرد که از همه حیوونای جنگل بهتر و سریع تره.یک روز همینطور که داشت توی جنگل گردش میکرد و علفای […]